در ابتداي امر نام آقانجفي قوچاني نام ناشناختهاي به نظر ميآيد، ولي وقتي كه نام «سياحت غرب» يا «سرنوشت ارواح پس از مرگ» به ميان ميآيد، آن وقت چهرة اين عالمِ دانشور به عنوان نويسندة اين كتاب، از غبارِ غربت زدوده ميشود. همچنين او با نوشتن كتاب سياحت شرق علاوه بر شرح حال خود، چگونگي زندگي طلبگي و وضع اجتماعي آن زمان (حدود 1310 تا 1338 هجري قمري) را در قوچان، مشهد، اصفهان و نجف را با بياني ساده و شيرين نگاشته است.
ما در اينجا داستان ازدواج او را با زبان خودش (البته با تلخيص و ويرايش) از كتاب سياحت شرق نقل ميكنيم:
در نيمة ماه رجب سال 1325 قمري، مطابق مرسوم همه ساله جهت زيارت سيّدالشهداء(ع) از نجف راهي كربلا شدم.
در ميان صحنِ امام حسين(ع)، يكي از رفقاي خراساني مرا ديد و گفت: «فلاني! اگر زن ميخواهي، مثل هميشه كه زيارت حبيببن مظاهر را ميخواني، بعد از آن دو ركعت نماز و يك سورةياسين به نيت هدية به روح حبيب بخوان و بعد از آن حاجت خود را بخواه؛ كه به زيارتي ديگر نميآيي، الا آن كه ازدواج كرده باشي!»
گفت: «همين طور است كه ميگويم، تجربه شده است».
القصه! من رفتم همين كار را كردم. ولي وقت حاجت خواستن گفتم:
«حبيب! من زني ميخواهم كه با او به خوبي و خوشي زندگاني كنم. حال مرا بسنج، كه من ازعهدة مخارج خود برنميآيم، تا چه رسد به زن و بچه كه حقيقتاً جهنم دنياست. يا حبيب! خوب چشمهايت را باز كن كه من گاهي بيشام و ناهار ماندهام و رو نداشتهام كه از رفقا پول قرض كنم؛ با زن و بچه ممكن نيست كه به بيغذايي صبر كنم و قرض خواستن هم از كوه احد براي من سنگينتر است. حاجت من فقط زن گرفتن نيست بلكه با زندگاني متعارف به حال خود كه زياد از طرف زن و خرجي او در سختي نباشم و در خجالت هم نيفتم. اين هم تا نيمة شعبان يعني يك ماه ديگر هم كه من دوباره از نجف براي زيارت ميآيم، بايد درست بشود، چنانچه اينطور زن گرفتن از دست تو برنميآيد، يك قدم هم راضي نيستم براي من برداري و قوز بالاي قوز بسازي! والسّلام».
فرداي آن روز به نجف بازگشتم و مانند سابق مشغول درس و بحث شدم و آن مطلب هم از يادم رفت.
ده روز بعد، شب عيد مبعث از حرم اميرالمؤمنين(ع) خارج ميشدم كه دو نفر از رفقاي خراساني كه در ميان صحن نشسته بودند، مرا صدا زدند. رفتم كنار آنها نشستم. يكي از آنها عيالي از كربلا گرفته بود، به من گفت: «چرا زن نميگيري؟»
گفتم: «مگر تو مرا نميشناسي؟ من با چه چيزم زن بگيرم؟»
گفت: «زن گرفتن چيزي نميخواهد و تفاوتي هم در خرج پيدا نميشود. من سالهاست كه زن گرفتهام و تجربه نمودهام».
گفتم: «يعني چه! چنين چيزي ممكن نيست!»
او هم شروع كرد با دلايل به اثبات اين مطلب كه تفاوت در خرجي پيدا نميشود او گفت: «اولاً: توسالهاست كه سهمية نان آخوند خراساني را نميگيري. بر عهدة من كه سهمية تو را وصل كنم؛ ثانياً: آن خرجي كه تو خرج مهمان در ايام مجردي ميكني (چون من رفقا را زياد مهمان ميكردم) خرج زن ميكني. تنها تفاوتي كه در خرج ميشود، 15 تومان كرايه خانه در سال است كه بايد به طريقي جبران كني».
گفتم: «اگر تفاوت فقط پانزده تومان در سال است كه خيلي دير شده است. همين الان برخيز براي من زن پيدا كن».
گفت: خويشان كربلايي من فعلاً به زيارت آمدهاند و در منزل ما هستند. خانوادة خوب و نجيبي هستند. دختر خوبي هم دارند، اگر اجازه دهي من خواستگاري كنم».
گفتم: «كار دير شده را زود انجام بده».
او رفت كه مقدمات كار را انجام دهد. خواستگاري هم صورت گرفت ولي خانوادة دختر موافقت نكردند، ولي با توسل به حضرت علي(ع)1 و تفضلات الهي نتيجه داد. در نيمة شعبان (همان موعد مقرر با حبيببن مظاهر) كه براي زيارت از نجف به كربلا رفته بودم، همان واسطه دوباره از آنها خواستگاري كرد و موافقتشان را جلب كرد.
همان روز عصر مراسم عقد برگزار شد. مهريه هم 200 تومان پول مقرر شد. به اين صورت كه 125 تومان نقد و 75 تومان نسيه كه بعداً ادا شود. از 125 تومان نقد، خود پدر زن مبلغ 100 تومان آن را از بابت سهم امام پرداخت و فقط 25 تومان باقي ماند.
از مراسم عقد كه خارج شدم، يكي از دوستانم را ديدم. گفت: «در نزد آيتالله حاج شيخ عبدالله مازندراني مقداري پول هست كه موقوف است براي هر سيدي كه تازه داماد شود، 15 تومان به او كمك كند. من ميروم آن را براي تو بگيرم».
گفتم: «حالا كه در اين ديار غربت آن شيخ واسطه، پدر من شده، تو هم برو مادرِ من باش».
شب به زيارت امام حسين(ع) و حضرت ابوالفضل(ع) رفتيم.
صبح، شيخِ مادر 15 تومان را آورد. داد به شيخِ پدر كه آن را به خانوادة دختر تحويل دهد و بگويد: فقط 10 تومان باقي را به خانوادة دختر تحويل دهد و بگويد: فقط 10 تومان باقي مانده كه آن هم امروز و فردا ميدهم و پس از آن عروسي انجام شود.
شيخ پدر و شيخ مادر هر دو با من مخالفت كردند و گفتند: «به اين زودي نميشود عروسي انجام شود و صلاح تو هم نيست.
چون دخترهر چه در خانة پدر و ماردش بماند، جهيزية بهتري تهيه ميكند و لااقل يك و نيم ماه يعني تا آخر ماه مبارك رمضان طول ميكشد».
گفتم: «مگر من بناي تجارت و طمع به مال زن دارم كه اين وعدهها را به من ميدهيد. من زن گرفتهام و هرگز صبر نميكنم».
گفتند: «تو كه اين قدر طالب زن نبودي! تو كه مدعي بودي نفس را كشتهاي! حال چرا صبر نميكني؟ بالاخره بايد يكي دو قطعه لباس براي خودش و براي تو بدوزد. اين اندازه كه از واجبات عروسي است. براي اين كارهاي لازم به كمتر از يك ماه كه نيمة ماه رمضان باشد، نميشود. به آنها ميگوييم: نيمة ماه مبارك آماده باشند، كه از نجف ميآييم، هم ده تومان باقي مانده را ميدهيم و هم عروسي را برگزار ميكنيم».
گفتم: «اين اندازه خوب و عين عدالت است».
همان روز به نجف باز گشتيم.
كسي مثل من كه خرج يك سالش در ايام مجردي كلاً 38 تومان بود، يعني ماهي حدوداً 3 تومان و 2 ريال، بعد از اينكه به نجف باز گشتيم، باران پول بود كه بر من شروع به باريدن گرفت؛ بيست و پنج تومان توسط آخوند خراساني، پانزده تومان نيز باز توسط آخوند خراساني به مناسبتي ديگر،2 مجموعاً چهل تومان. از جاهاي ديگر مانند بعضي از شاگردانم كه فرزندان اشخاصي ثروتمند بودند، تا حدود بيست تومان جمع شد. يعني پول هزينة پنج سال زندگي مجردي من.
اينجا بود كه ياد آية شريفة
و انكحوا الأيمي منكم... إن يكونوا فقرآء يغنهم الله من فضله والله واسع عليم؛3
بي همسران خود را همسر دهيد... اگر تنگدستند، خداوند آنان را از فضل خويش بينياز خواهد كرد و خدا گشايشگر داناست.
افتادم و شكر باري تعالي را به جاي آوردم.
با خود ميگفتم: «اي كاش زودتر زن ميگرفتم. اگر همين طور پيش برود، زن گرفتن عجب عالَمي دارد».
خلاصه! نيمة ماه مبارك رمضان با شيخ پدر و شيخ مادر كه هر كدام خانوادههايشان را نيز به همراه خود آورده بودند، به كربلا رفتيم.
به دليل اين كه نوزدهم و بيست و يكم ماه رمضان ايام شهادت حضرت علي(ع) بود، مراسم عروسي را تا بيست و سوم ماه به تأخير انداختيم.
بعد از اتمام ماه رمضان، همراه جهازيه، همسرم را نيز به نجف آورديم و به اين ترتيب زندگي متأهلي بنده آغاز شد.3
پينوشتها:
1. داستان اين توسل هم داستان شيرين و جالبي است كه ما به دليل رعايت اختصار نقل نكرديم، براي اطلاع به كتاب سياحت شرق رجوع كنيد.
2. براي اطلاع از چگونگي پرداخت اين مبالغ، به كتاب سياحت شرق رجوع كنيد.
3. سورة نور (24)، آية 32.