تبليغاتX
دفتر یاداشت

سه شنبه دوم بهمن 1386

دردناکترین مصیبت حضرت حجت(عج)

عرض کردم: آن مصیبتی که در آن به جای اشک خون گریه می کنید، کدام است؟ آیا مصیبت حضرت علی اکبر است؟ فرمودند: نه، اگر علی اکبر زنده بود، در این مصیبت او هم خون گریه می کرد.عاشورا


در واقعه حادثه خونبار کربلا مصائب بسیاری بر سالار شهیدان و اهل بیت ایشان وارد آمد که هر یک از دیگری دردناک تر است. اما در این میان مصیبت اسارت اهل بیت از همه سخت تر است.

حاج ملا سلطان علی روضه خوان تبریزی که از جمله عباد و زهاد بود، نقل کرد:
در عالم رؤیا به حضور حضرت بقیة الله ارواحنا فداه مشرف شدم و خدمت ایشان عرض کردم: مولای من، آنچه در زیارت ناحیه مقدسه ذکر شده است که می فرمایید: «فلأ ندبنک صباحاً و مساءً و لأ بکین علیک بدل الدموع دماً»، صحیح است؟

فرمودند: بلی صحیح است. عرض کردم: آن مصیبتی که در آن به جای اشک خون گریه می کنید، کدام است؟ آیا مصیبت حضرت علی اکبر است؟ فرمودند: نه، اگر علی اکبر زنده بود، در این مصیبت او هم خون گریه می کرد.

گفتم: آیا مصیبت حضرت عباس است؟
فرمود: نه؛ بلکه اگر حضرت عباس علیه السلام در حیات بود، او هم در این مصیبت خون گریه می کرد.

عرض کردم: لابد مصیبت حضرت سید الشهداء علیه السلام است.
فرمود: نه، حضرت سید الشهداء علیه السلام هم اگر در حیات بود، در این مصیبت، خون گریه می کرد.

عرض کردم: پس این کدام مصیبت است که من نمی دانم؟ فرمودند: «آن مصیبت، مصیبت اسیری حضرت زینب علیها السلام است.»
نوشته شده در ساعت 10:19 |  لينک ثابت   • 

جمعه نوزدهم مرداد 1386

بعثت در كلام خاندان رسالت

 پيامبران كه اندك بودند و مخالفشان بسيار، و در دام شيطان گرفتار، در كارخويش در نماندند و دعوت حق را به مردم رساندند. گاه پيامبر پيشين نام پيامبر پس از خود را شنفته، و گاه وصف پيامبر پسين را به امت خويش گفته. زمان اينچنين گذرى شد، و روزگار سپرى. پدران رفتند و پسران جاى آنان را گرفتند تا آنكه خداى سبحان محمد، صلى‌الله‌عليه‌ وآله، را پيامبرى داد.

اشاره: در مورد بعثت نبى اكرم حضرت محمد بن عبدالله،صلى الله عليه وآله، سخنهاى بسيارى گفته شده و شاعران، اديبان، حكيمان و نويسندگان، هر يك به فراخور حال خود، اين واقعه شگرف را به نظم و نثركشيده اند.

اما شايد هيچ كس مانند خاندان پيامبر خاتم، صلى الله عليه وآله، كه در درك اسرار بعثت يگانه همه اعصارو در شيوايى و رسايى سخن سرامدروزگار بوده اند، نتوانسته است حق مطلب را ادا كند و چنانكه شايسته اين رويداد عظيم است در مورد آن سخن گويد.

از اين رو شايسته ديديم كه به بهانه سالروز مبعث حضرت ختمى مرتبت، صلى الله عليه وآله، گزيده اى از بيانات دو گل سرسبد خاندان رسالت; امير بيان مولا على بن ابى طالب، عليه السلام، و سيده زنان سخنور حضرت فاطمه زهرا، عليهاالسلام، را تقديم شما خوانندگان عزيز موعود كنيم.

ضمن تبريك اين روز خجسته به پيشگاه بزرگ ثمره بعثت حضرت بقى الله الاعظم، ارواحناله الفدا، وهمه شيعيان منتظرش، توجه شما رابه گزيده اى از چند خطبه اين بزرگواران جلب مى كنيم.

  •   بعثت در كلام امير مؤمنان على، عليه السلام

در اولين خطبه نهج البلاغه، اميرمؤمنان، عليه السلام، درباره پيامبران و از جمله پيامبر خاتم مى فرمايد:

پس هر چند گاه پيامبرانى فرستاد و به وسيله آنان به بندگان هشدار دادتا حق ميثاق الست بگزارند، و نعمت فراموش كرده را به ياد آرند. با حجت و تبليغ، چراغ معرفتشان را بيفروزند تابه آيت هاى خدا چشم دوزند; از آسمانى بالا برده و زمينى زيرشان گسترده، وآنچه بدان زنده اند و چسان مى ميرندو ناپاينده اند، و بيماريهاى پيركننده و بلاهاى پياپى رسنده. و هيچگاه نبود كه خدا آفريدگان را بى پيامبربدارد، يا كتابى در دسترس آنان نگذارد، يا حجتى بر آنان نگمارد، يا ازنشان دادن راه راست دريغ دارد.

پيامبران كه اندك بودند و مخالفشان بسيار، و در دام شيطان گرفتار، در كارخويش در نماندند و دعوت حق را به مردم رساندند. گاه پيامبر پيشين نام پيامبر پس از خود را شنفته، و گاه وصف پيامبر پسين را به امت خويش گفته. زمان اينچنين گذرى شد، و روزگار سپرى. پدران رفتند و پسران جاى آنان را گرفتند تا آنكه خداى سبحان محمد، صلى الله عليه وآله، را پيامبرى داد تا دور رسالت را به پايان رساند و وعده حق را به وفا مقرون گرداند، طومار نبوت او به مهر پيامبران ممهور و نشانه هاى او دركتاب آنان مذكور، و مقدم او بر همه مبارك و موجب سرور; حالى كه مردم زمين، هر دسته به كيشى گردن نهاده بودند، و هر گروه پى خواهشى افتاده،و در خدمت آيينى ايستاده; يا خدا راهمانند آفريدگان دانسته، يا صفتى كه سزاى او نيست بدو بسته، يا به بتى پيوسته و از خدا گسسته. پروردگارآنان را بدو از گمراهى به رستگارى كشاند و از تاريكى نادانى رهاند.

سپس ديدار خود را براى محمد،صلى الله عليه وآله، گزيد - و جوارخويش او را پسنديد - و از اين جهانش رهانيد. او را نزد خود برد تا درفردوس اعلى نشيند، و بيش سختى اين جهان نبيند.

پس بزرگوارانه او را ديدار ارزانى داشت و او ميراثى كه پيامبران مى نهند براى شما گذاشت، چه آنان امت خويش را وانگذارند مگر با نشان دادن راهى روشن و نشانه اى معين:

كتاب پروردگار در دسترس شماست، حلال و حرام آن پيداست،واجب و مستحب آن هويداست، ناسخ و منسوخش روشن، رخصت و عزيمت آن معين، خاص و عامش معلوم، پند ومثلهايش مفهوم، مطلق و مقيدش پديدار، محكم و متشابهش آشكار،مجمل آن تفسير شده، و نامفهومش تعبير شده، از حكمى كه بدانند و انجام دادنى است، و آنچه ندانند وواگذاردنى است; حكمى است وجوب آن در قرآن معين، و نسخ آن در سنت مبرهن; و حكمى كه سنت گويد بايد، وكتاب رخصت دهد كه ترك آن شايد; وحكمى كه در وقتى خاص بر مكلف نوشته است، و چون وقتش سپرى شدتكليف هشته است; و حرامهايى ناهمسان، با كيفرهايى سخت و ياآسان; گناهى بزرگ كه كيفرش آتش آن جهان است، و گناهى خرد كه براى توبه كننده اميد غفران است، يا آنچه مقبول، ميان دشوار و آسان است. (1)

آن حضرت در قسمتى از خطبه 33 بعثت پيامبر اكرم،صلى الله عليه وآله، را چنين توصيف مى كند:

خدا محمد را برانگيخت و از عرب كسى كتابى نخوانده بود و دعوى پيامبرى نكرده بود. محمد،صلى الله عليه وآله، مردم را به راهى كه بايست كشاند، و در جايى كه بايدنشاند، و به رستگارى رساند، تا آنكه كارشان استوار و جمعيتشان پايدارگرديد. (2)

در خطبه 94 نيز در وصف سلسله پيامبران الهى مى فرمايد:

پس آنان را در بهترين وديعت جاى به امانت سپرد، و در نيكوترين قرارگاه مستقر كرد. از پشتى به پشت ديگرش داد، همگى بزرگوار، وزهدانهايى پاك و بى عيب و عار. چون يكى از آنان درگذشت، ديگرى براى حمايت دين برخاست، و جانشين اوگشت; تا آنكه تشريف بزرگوارى ازسوى خداى بارى، به محمد،صلى الله عليه وآله، رسيد، و او را ازبهترين خاندان و گراميترين دودمان بركشيد. از درختى كه پيامبران خود رااز آن جدا كرد، و امينان خويش رابرگزيد و بيرون آورد. فرزندان اوبهترين فرزندانند، و خاندانش نيكوترين خاندان; و دودمان اوبهترين دودمان. در گرداگرد مكه روييدند، و در كشتزار بزرگوارى باليدند. شاخه هايشان بلند و سر به آسمان كشيده است و دست كسى به ميوه آن نارسيده.

او پيشواى كسى است كه راه پرهيزگارى پويد، و چراغ آن است كه راهنمايى جويد. چراغى است كه پرتوآن دميد، و درخشى است كه روشنى آن بلند گرديد، و آتشزنه اى است، كه نور آن درخشيد. رفتار او ميانه روى در كار است، و شريعت او راه حق رانمودار. سخنش حق را از باطل جداسازد، و داورى او عدالت است - و ستم را براندازد - او را هنگامى فرستاد كه پيامبران نبودند - و مردمان - به خطاكار مى نمودند، و امتان در گولى ونادانى مى غنودند.

خداتان بيامرزاد! به كار پردازيد، ونشانه هاى آشكار را پيشواى خودسازيد تا كه راه گشاده است و راست،و شما را به خانه اى مى خواند كه سلامت آنجاست. شما در خانه اى به سر مى بريد كه بايد خشنودى خدا رادر آن به دست آريد، در مهلت وآسايش خاطرى كه داريد، كه نامه هاگشوده است و خامه فرشتگان روان،تن ها درست است و زبانها گردان.

توبه شنفته است و كردارها پذيرفته. (3)

امير مؤمنان، عليه السلام، درخطبه 95 به توصيف وضعيت مردمان تا پيش از برانگيخته شدن حضرت ختمى مرتبت، صلى الله عليه وآله، پرداخته مى فرمايد:

او را برانگيخت، حالى كه مردم سرگردان بودند، و بيراهه فتنه رامى پيمودند. هوا و هوسشان سرگشته ساخته، بزرگى خواهى شان به فرودستى انداخته. از نادانى گرفتار.

او كه درود خدا بر وى باد، خيرخواهى را به نهايت رساند، به راه راست رفت،و از طريق حكمت و موعظه نيكو مردم را به خدا خواند. (4)

آن حضرت در قسمتى از خطبه 96 نيز حضرت ختمى مرتبت را چنين توصيف مى كند:

قرارگاه او بهترين قرارگاه است. وخاندان او را شريفترين پايگاه است، ازكانهاى ارجمندى و كرامت، و مهدهاى پاكيزگى و عفت. دلهاى نيكوكاران به سوى او گرديده. ديده ها در پى اودويده. كينه ها را بدو بنهفت و خونهابه بركت او بخفت. مؤمنان را بدوبرادران هم كيش ساخت; و جمع كافران را پريش; خواران را بدو ارجمندساخت و سالار، و عزيزان را بدو خوار.

گفتار او ترجمان هر مشكل است وخاموشى او زبانى گويا براى اهل دل. (5)

و سرانجام در خطبه 110 در ذكرپيامبر اكرم، صلى الله عليه وآله،مى فرمايد:

دنيا را خوار ديد، و كوچكش شمرد،سبكش گرفت و هيچش به حساب آورد; و دانست كه خدا دنيا را از اوگرفت چون چنين خواسته بود، وديگرى را ارزانى داشت چون حقيرمى بود. پس به دل از آن روى برگرداند، و يادش را در خاطر خويش ميراند; و دوست داشت كه زينت دنيااز ديده اش نهان شود تا از آن رختى گرانبها نگزيند، و اميد ماندن در آن به دلش ننشيند. رسالت پروردگار راچنان رساند، كه براى كسى جاى عذرنماند; و امت خود را اندرز گفت وترساند; و مژده بهشتشان داد، و بدان خواند.

ما درخت نبوتيم و فرود آمد نگاه رسالت، و جاى آمد شد فرشتگان رحمت، و كانهاى دانش وچشمه سارهاى بينش. ياور و دوست ما، اميد رحمت مى برد; و دشمن وكينه جوى ما، انتظار قهر و سطوت. (6)

  •  بعثت در كلام فاطمه زهرا،عليهاالسلام

پاره تن رسول خدا، حضرت فاطمه زهرا، عليهاالسلام، كه در خانه وحى پرورده شده بود و صداى بال جبرئيل را شنيده بود پس از رحلت نبى اكرم، صلى الله عليه وآله، و در پى جفاى بزرگى كه امت پيامبر در حق خاندان او روا داشتند، با قلبى پرخون به مسجد مدينه درآمده و رو به مردم غفلت زده خطبه اى ايراد مى كند كه درتاريخ سخنوران عرب جاودانه مى شود. آن حضرت در اين خطبه به زيباترين بيان بعثت و رسالت نبى اكرم، صلى الله عليه وآله، به وصف مى كشند و حال و روز مردم جزيرالعرب را قبل و بعد از بعثت به تصوير در مى آوردند.

حضرت فاطمه زهرا،عليهاالسلام، در ابتداى خطبه مزبوربه حمد و ثناى الهى پرداخته ومى فرمايد:

ستايش خداى را بر آنچه ارزانى داشت و سپاس او را بر انديشه نيكوكه در دل نگاشت. سپاس بر نعمتهاى فراگير كه از چشمه لطفش جوشيد. وعطاهاى فراوان كه بخشيد. و نثاراحسان كه پياپى پاشيد. نعمتهايى كه از شمار افزون است. و پاداش آن ازتوان بيرون. و درك نهايتش نه در حدانديشه ناموزون.

سپاس را مايه فزونى نعمت نمود.

و ستايش را سبب فراوانى پاداش فرمود. و به درخواست پياپى برعطاى خود بيفزود. گواهى مى دهم كه خداى جهان يكى است. و جز او خدايى نيست. ترجمان اين گواهى دوستى بى آلايش است. و پاى بندان اين اعتقاد،دلهاى با بينش. و راهنماى رسيدن بدان، چراغ دانش. خدايى كه ديدگان اورا ديدن نتوانند، و گمانها چونى وچگونگى او را ندانند. همه چيز را ازهيچ پديد آورد. و بى نمونه اى انشاكرد. نه به آفرينش آنها نيازى داشت.

و نه از آن خلقت سودى برداشت. جزآنكه خواست قدرتش را آشكار سازد وآفريدگان را بنده وار بنوازد. و بانگ دعوتش را در جهان اندازد. پاداش رادر گرو فرمانبردارى نهاد. و نافرمانان را به كيفر بيم داد. تا بندگان را ازعقوبت برهاند، و به بهشت كشاند. (7)

آن حضرت در ادامه در بيان آفرينش و بعثت حضرت ختمى مرتبت مى فرمايد:

گواهى مى دهم كه پدرم محمد بنده او و فرستاده اوست. پيش از آنكه او رابيافريند برگزيد. و پيش از پيمبرى تشريف انتخاب بخشيد و به ناميش ناميد كه مى سزيد.

و اين هنگامى بود كه آفريدگان ازديده نهان بودند. و در پس پرده بيم نگران. و در پهنه بيابان عدم سرگردان. پروردگار بزرگ پايان همه كارها را دانا بود. و بر دگرگونى هاى روزگار در محيط بينا. و به سرنوشت هر چيز آشنا. محمد، صلى الله عليه وآله، را برانگيخت تاكار خود را به اتمام و آنچه را مقدرساخته به انجام رساند. پيغمبر كه درود خدا بر او باد ديد: هر فرقه اى دينى گزيده. و هر گروه در روشنايى شعله اى خزيده. و هر دسته اى به بتى نماز برده. و همگان ياد خدايى را كه مى شناسند از خاطر سترده اند.

پس خداى بزرگ تاريكيها را به نور محمد روشن ساخت. و دلها را ازتيرگى كفر بپرداخت. و پرده هايى كه بر ديده ها افتاده بود به يك سوانداخت. سپس از روى گزينش ومهربانى جوار خويش را بدو ارزانى داشت. و رنج اين جهان كه خوش نمى داشت، از دل او برداشت. و او را درجهان فرشتگان مقرب گماشت. و چتردولتش را در همسايگى خود افراشت.

و طغراى مغفرت و رضوان را به نام اونگاشت.

درود خدا و بركات او بر محمد،صلى الله عليه وآله، پيمبر رحمت،امين وحى و رسالت و گزيده ازآفريدگان و امت باد. (8)

آنگاه رو به مجلسيان كرده وآنچه را كه پيامبر خاتم،صلى الله عليه وآله، بر آنها ارزانى داشته بود، چنين برمى شمارد:

شما بندگان خدا! نگاهبانان حلال وحرام، و حاملان دين و احكام، وامانت داران حق و رسانندگان آن به خلقيد.

حقى را از خدا عهده داريد. و عهدى را كه با او بسته ايد پذيرفتار. ماخاندان را در ميان شما به خلافت گماشت. و تاويل كتاب الله را به عهده ما گذاشت. حجتهاى آن آشكار است، وآنچه درباره ماست پديدار. و برهان آن روشن. و از تاريكى گمان به كنار. وآواى آن در گوش مايه آرام و قرار. وپيرويش راهگشاى روضه رحمت پروردگار. و شنونده آن در دو جهان رستگار.

دليلهاى روشن الهى را در پرتوآيتهاى آن توان ديد. و تفسير احكام واجب او را از مضمون آن بايد شنيد.

حرامهاى خدا را بيان دارنده است. وحلالهاى او را رخصت دهنده. ومستحبات را نماينده. و شريعت راراهگشاينده. و اين همه را با رساترين تعبير گوينده. و با روشنترين بيان رساننده. سپس ايمان را واجب فرمود.

و بدان زنگ شرك را زا دلهاتان زدود.

و با نماز خودپرستى را از شمادور نمود. روزه را نشان دهنده دوستى بى آميغ ساخت. و زكات رامايه افزايش روزى بى دريغ. و حج راآزماينده درجات دين. و عدالت رانمودار مرتبه يقين. و پيروى ما را مايه وفاق. و امامت ما را مانع افتراق. ودوستى ما را عزت مسلمانى. وبازداشتن نفس را موجب نجات، وقصاص را سبب بقا زندگانى. وفا به نذر را موجب آمرزش كرد. و تمام پرداختن پيمانه و وزن را مانع ازكم فروشى و كاهش. فرمودمى خوارگى نكنند تا تن و جان ازپليدى پاك سازند و زنان پارسا راتهمت نزنند، تا خويشتن را سزاوارلعنت نسازند. دزدى را منع كرد تا راه عفت پويند. و شرك را حرام فرمود تابه اخلاص طريق يكتاپرستى جويند«پس چنانكه بايد، ترس از خدا را پيشه گيريد و جز مسلمان مميريد!» آنچه فرموده ست بجا آريدو خود را از آنچه نهى كرده بازداريد كه «تنها دانايان ازخدا مى ترسند». (9)

حضرت زهرا، عليهاالسلام، دربخش ديگرى از اين خطبه به تلاشى كه پدر ارجمندش براى گسترش توحيد و اسلام متحمل شد اشاره كرده و مى فرمايد:

مردم، چنانكه در آغاز سخن گفتم:

من فاطمه ام و پدرم محمد،صلى الله عليه وآله، است «هماناپيمبرى از ميان شما به سوى شما آمدكه رنج شما بر او دشوار بود، و به گرويدنتان اميدوار و بر مؤمنان مهربان و غمخوار».

اگر او را بشناسيد مى بينيد او پدرمن است، نه پدر زنان شما. و برادرپسر عموى من است نه مردان شما. اورسالت خود را به گوش مردم رساند. وآنان را از عذاب الهى ترساند. فرق وپشت مشركان را به تازيانه توحيدخست. و شوكت بت پرستان را در هم شكست.

تا جمع كافران از هم گسيخت.

صبح ايمان دميد. و نقاب از چهره حقيقت فرو كشيد. زبان پيشواى دين در مقال شد. و شياطين سخنور لال. (10)

آن حضرت وضعيت مردم را درپيش از بعثت چنين به تصويرمى كشد:

در آن هنگام شما مردم بر كنارمغاكى از آتش بوديد خوار. و در ديده همگان بى مقدار. لقمه هر خورنده. وشكار هر درنده. و لگدكوب هر رونده.

و نوشيدنيتان آب گنديده و ناگوار.

خوردنيتان پوست جانور و مردار.

پست و ناچيز و ترسان از هجوم همسايه و همجوار. تا آنكه خدا بافرستادن پيغمبر خود، شما را از خاك مذلت برداشت. و سرتان را به اوج رفعت افراشت.

پس از آن همه رنجها كه ديد وسختى كه كشيد. رزم آوران ماجراجو،و سركشان درنده خو. و جهودان دين به دنيا فروش، و ترسايان حقيقت نانيوش، از هر سو بر وى تاختند. و بااو نرد مخالفت باختند.

هر گاه آتش كينه افروختند، آن راخاموش ساخت. و گاهى كه گمراهى سر برداشت، يا مشركى دهان به ژاژانباشت، برادرش على را در كام آنان انداخت. على، عليه السلام، بازنايستاد تا بر سر و مغز مخالفان نواخت. و كار آنان با دم شمشيربساخت.

او اين رنج را براى خدا مى كشيد. ودر آن خشنودى پروردگار و رضاى پيغمبر را مى ديد. و مهترى اولياى حق را مى خريد. اما در آن روزها، شما درزندگانى راحت آسوده و در بستر امن و آسايش غنوده بوديد. (11)

فاطمه زهرا، عليهاالسلام، درادامه سخن به جفايى كه امت محمد،صلى الله عليه وآله، پس از وفات ايشان با خاندانش روا داشتند اشاره كرده و مى فرمايد:

چون خداى تعالى همسايگى پيمبران را براى رسول خويش گزيد،دورويى آشكار شد، و كالاى دين بى خريدار. هر گمراهى دعوى دار و هرگمنامى سالار. و هر ياوه گويى دركوى و برزن در پى گرمى بازار.

شيطان از كمينگاه خود سر برآورد وشما را به خود دعوت كرد. و ديد چه زود سخنش را شنيدند و سبك در پى او دويديد و در دام فريبش خزيديد. وبه آواز او رقصيدند. (12)

ابراهيم شفيعى سروستانى
ماهنامه موعود شماره 16

پى‌نوشتها:

1. شهيدى، سيد جعفر، ترجمه نهج البلاغه،ص 6 - 7.
2. همان، ص 34.
3. همان، ص 87.
4. همان، ص 88.
5. همان.
6. همان، ص 106.
7. شهيدى، سيد جعفر، زندگانى فاطمه زهرا، عليهاالسلام، ص 126 - 127.
8. همان، ص 127 - 128.
9. همان، ص 128 - 129.
10. همان، ص 130.
11. همان، ص 130 - 131.
12. همان، ص 131.

نوشته شده در ساعت 17:25 |  لينک ثابت   • 

جمعه پنجم مرداد 1386

مولود کعبه

سرزمين حجاز در ماههاى حرام، بويژه در ماه رجب، از روزگار باستان، ميزبان زائران بى شمارى بود، كه از راههاى دور و دراز به سوى كعبه معظمه مي‌شتافتند و هدايا و قربانيهاى فراوانى با يك دنيا شور و اشتياق به آن خانه نثار مي‌كردند.
در دومين جمعه از ماه رجب، كه از ماههاى حرام است و احترام خاصى در ميان همه قبايل و طوائف داشت، ازدحام عجيبى در اطراف كعبه بود و سيل مردم از پير و جوان با احترام ويژه اى در اطراف خانه خدا در حال طواف بودند، كه زنى حامله، با چهره اى شكسته، در گرداگرد خانه خدا بى تابانه مى گرديد و با انگشتان لرزانش به جامه كعبه آويخته بود و در حالى كه قطرات اشكش سيل آسا به صورتش مى ريخت، زير لب مى گفت:
پروردگارا! من به تو ايمان آورده ام و به آنچه كتاب و پيامبر از سوى تو آمده است، ايمان دارم. پروردگارا! من به آيين جدم »ابراهيم خليل« كه بينانگذار اين خانه كهن است، ايمان دارم. پروردگارا! ترا سوگند مى دهم به حق بنيانگذار اين بيت، و به حق اين مولودى كه در شكم دارم، كه اين زايمان را بر من آسان بگردان.
 چشمهاى كنجكاو او را مى ديد و گوشهاى شنوا سخنانش را دنبال مى كرد و حس كنجكاوى در مغزها تحريك مى شد، كه ناگهان فريادى از تعجب از همگان بلند شد و به دنبال آن سكوتى سنگين بر همگان حكمفرما شد. آب در گلوها خشكيد، حيرت و تعجب بر چهره ها نقشى شگفت زده بود، نفسها از سينه ها بيرون نمى آمد.
كسى جرأت نداشت كه سكوت را بشكند و بگويد: لحظه اى پيش ديوار كعبه شكافته شد و زن حامله اى به درون خانه خدا رهنمون شد!
چه كسى باور مى كرد كه سنگ خارا آغوش باز كند و زن حامله اى را در خود جاى دهد؟!
حيرت و تعجب مردم هنگامى افزايش يافت كه تلاش پرده داران كعبه، در گشودن قفل در به نتيجه نرسيد.
لحظه به لحظه بر ازدحام مردم افزوده مى شد، همگان در انتظار بودند كه از فرجام اين راز آگاه شوند. از نقطه نظر مردم نگران و حيرت زده، هر لحظه اى چون يك ساعت مى گذشت و همگان ثانيه شمارى مى كردند كه نيروى غيبى اين مشكل را بگشايد.
پس از گذشت مدتى طولانى، همان سنگ خارا آغوش باز كرد و فاطمه بنت اسد در حالى كه »مولود كعبه« را در آغوش داشت بيرون آمد.
صداى هلهله اوج گرفت و در خانه هاى مكه طنين انداخت. حضرت ابوطالب، عمو و برترين حامى پيامبر، صلّى اللّه عليه وآله، در حالى كه برق شعف از ديدگانش مى جهيد، بانگ برآورد:
أيّها النّاس: ولد فى الكعبة ولى اللَّه.
هان اى مردم! ولى خدا در خانه خدا ديده به جهان گشود.
 اين حادثه پرشكوه و بى نظير تاريخ، به روز جمعه، سيزدهم ماه رجب، سى امين سال حمله ابرهه به خانه خدا (عام الفيل) اتفاق افتاد.

نوشته شده در ساعت 17:13 |  لينک ثابت   • 

یکشنبه هفدهم تیر 1386

فضيلت صلوات بر حضرت فاطمه زهرا(س)

 يكي از ختوم مجرّب در برآورده شدن حاجات، صلوات بر حضرت فاطمه زهرا(س) است، كه پانصد و سي مرتبه اين صلوات را تكرار نمايد و بگويد:
اللّهمّ صلّ علي فاطمة و أبيها و بعلها و بنيها [و السّرّ المستودع فيها] بعدد ما أحاط به علمك.

بارپروردگارا؛ درود فرست بر فاطمه و پدر بزرگوارش و همسر گرامي‌اش و فرزندان عزيزش [و آن رازي كه در وجود او به وديعه نهادي]، به تعداد آنچه دانش تو بر آن احاطه دارد.
كه در اين صلوات شريف، مقصود از «رازي كه در وجود مقدس آن حضرت(س) به وديعه نهاده شده» حضرت حجت و امام موعود(ع) هستند.
نويسندة صحيفة مهديه مي‌گويد:
اگرچه اين صلوات در كتب قديمي وجود ندارد و از مرحوم شيخ انصاري(ره) شنيده شده، ولي به علت ارتباطي كه آن بزرگوار با حضرت بقيةالله ـ ارواحنا فداه ـ داشته‌اند، به احتمال قوي اين دعا از حضرت صاحب‌الامر(ع) صادر شده است.

ماهنامه موعود شماره 77


پي‌نوشت:

٭ برگرفته از: صحيفة مهديه، اثر سيدمرتضي مجتهدي سيستاني، ترجمة مؤسسة اسلامي ترجمه، نشر حاذق، ص 584.

نوشته شده در ساعت 15:48 |  لينک ثابت   • 

چهارشنبه ششم تیر 1386

زيارت آل ياسين و توضيح كلمات كليدي آن

دعازيارت ديدار است با آن‌كه بزرگش مي‌شمريم و دوست داريم. زيارت ديدني است از راه دل و ارتباطي روحي با پيشوايان ديني كه آموزگار حقايق اسلامند و خود، اسلام مجسّم. زيارت توجه و توسل است به پيامبر اكرم، حضرت محمد(ص) و عترت طاهره‌اش، كه فضايل و مناقبشان به تعبيرهاي گوناگون و در موارد متعدد از زبان آن حضرت بيان شده است.
 
زيارت با حضور زائر در پيشگاه زيارت شونده صورت مي‌گيرد، اما شوق ديدار1 پيامبر رحمت و اهل بيت طاهرينش، زائررا به گفت‌وگو با آنان و اظهار اشتياق وا مي‌دارد. در اين حال ادب اقتضا مي‌كند زيارت كننده سخن را با سلام شروع كند و سپس به وصف فضايل و مناقب آنان بپردازد، مهر و ولايشان را به ياد آورد، پيروي از تعليمات آن حجت‌هاي الهي را اظهار كند و پيمان ولايتش را تجديد نمايد. اين جاست كه خواندن زيارت‌نامه لازم مي‌شود. تا با بياني بهتر و گوياتر، آن‌چه را در دل دارد ابراز كند.

زيارت‌نامه ـ كه مجازاً زيارت هم گفته مي‌شود ـ گفتاري است كه ائمة معصومين(ع) و بزرگان دين تقرير كرده‌اند، و معانيي است كه شايسته است زائر در حضور مزار بر زبان آورد، و آن‌چه عقيده و باورش مي‌باشد بيان كند. زيارت‌نامه‌هاي مروّي از امامان دفتري است معرفت‌آموز در شناخت امام و مقامات معنوي‌اش كه همه فضل و عطاي پروردگار به آن‌هاست، و حاكي از توحيد ناب و يكتاپرستي.

زيارت‌نامه‌ها معمولاً با سلام آغاز مي‌شود. سلام به امامي كه زنده و شنوندة سخن زائر است، چون شهيد راه حق است و شهيدان به صريح قرآن زنده‌اند و بهره‌مند از فيوضات رباني.2 پس سلام به امام زنده و حجت حق داده مي شود و بعد اوصافش ذكر مي‌گردد و اين نوعي آموزش امام‌شناسي و يادآوري عقايد شيعه است دربارة امامان خود.
از زيارت‌نامه‌هاي مأثور و معتبر بعضي اهميت بيشتر دارد و در توصيف مقامات روحاني و مناقب معصومين و توحيد رب‌العالمين بليغ‌تر و شيواتر است، مانند زيارت «جامعة كبيره»، «زيارت امين‌الله»، «زيارت آل ياسين» كه اينك در پي توضيح و شرح آنيم.

نخست بايد يادآور شوم زيارت آل ياسين مانند زيارت‌هاي ديگر، مناقب و فضايلي را كه براي ائمة معصومين مي‌شمرد همه مستند به قرآن مجيد است، يعني با تأويل بعضي آيات، مصداق پنهان آيه را كه در بطن آن است، ظاهر مي‌كند. مي‌دانيم شيوة بيان در قرآن، ذكر وصف و عمل خير يا شرّ افراد است، نه نام خاصشان. مانند آية 5 سورة مائده:
 إنّما وليكّم الله و رسوله و الّذين آمنوا الّذين يقيمون الصّلوة و يؤتون الزّكوة و هم راكعون.

كه ولي و سرپرست مسلمانان را خدا و رسولش و كساني كه ايمان آورده و نماز مي‌خوانند و در حال ركوع زكات مي‌دهند معرفي مي‌كند. اين آيه به نقل مفسران شيعي و بسياري از اهل سنت در مورد حضرت علي بن ابي‌طالب(ع) فرود آمد، هنگامي كه در مسجد نماز مستحب مي‌خواندند و در حال ركوع انگشتري خود را به سائلي كه مستمند بود دادند. بنابراين، تأويل روشنگر مراد خداي تعالي از آيات مي‌باشد، و چون مستند به قول امام معصوم و منصوص است ترديدي در درستي‌اش نيست.

نكتة ديگر اين‌كه در متون اسلامي ـ از قرآن و حديث ـ كلماتي به كار رفته كه مرادف و معادل آن را در فارسي كم‌تر مي‌يابيم. چون گاه لفظ چند بعدي است و بار معنايي زيادي دارد، و بسا كه لازم شود پس از شرح ريشة كلمه و معني اصطلاحي‌اش خود آن را در ترجمه بياوريم.
اكنون ده تعبير را كه در اين زيارت آمده به ترتيب الفبايي توضيح مي‌دهيم:

1. آل يس  (آل ياسين):
قرائتي است از «إلْ ياسين» كه در آية 130 سورة صافّات آمده: «سلامٌ علي ال ياسين‌.»
ابوالفتوح رازي ـ مفسّر بزرگ سدة ششم ـ ذيل آية نامبرده مي‌نويسد: «سلام بر ال ياسين باد». ابن عامر و نافع و يعقوب خواندند: «آل ياسين» به مدّ، و باقي قرّاء «إلياسين» خواندند. آنان كه «آل ياسين» خواندند گفتند كه معني‌اش آن است كه «سلام بر آل محمد» و ياسين نامي است از نام‌هاي رسول ما، و گفتند «اهل قرآن». و آنان كه «إلياسين» خواندند، گفتند اين لغتي است در الياس، چنان‌كه اسماعيل و اسمعين و ميكايل و ميكايين و ميكال.3 شيخ طوسي در تفسير تبيان نزديك به همين معاني را ذكر كرده است، چنان كه طبرسي نيز در مجمع‌البيان همانند اين اقوال را آورده است.
علامة طباطبايي در بحث روايي ذيل آيه از معاني الأخبار به اسنادش از امام جعفر صادق(ع) و نيز از عيون اخبارالرضا نقل مي‌كند كه فرمودند:
«يس» محمد(ص) و ما «آل يس»، هستيم.
كه البته مبتني بر قرائت «آل يس» است.4
در تفسير نمونه پس از نقل اقوال مختلف در قرائت «إل ياسين» و معاني كه بنابر هر قرائت پيدا مي‌كند آمده است:
بنابر اين «آل ياسين» به معني خاندان پيغمبر گرامي اسلام(ص) يا خاندان «ياسين» پدر الياس مي‌باشند.5

«قرائن روشني در خود قرآن است كه همان معني اول را تأييد مي‌كند كه منظور از «إلياسين» همان «الياس» است، زيرا بعد از آيه « سلام علي الياسين» به فاصلة يك آيه مي‌گويد « انّه من عبادنا المؤمنين؛ «او از بندگان مؤمن ما بود» بازگشت ضمير مفرد به الياسين دليل بر اين است كه او يك نفر بيشتر نبوده يعني همان الياس.
ضمن تأييد استدلال روشني كه نقل شد يادآور مي‌شود كه در قرآن مجيد و آثار ادبي فاخر، گاه كلمه‌اي به دو صورت خوانده مي‌شود كه در هر دو صورت داراي معني مناسب پذيرفتني است، و اين گونه تعبيرها نوعي هنر ادبي و حاكي از قدرت بيان گوينده است. وجود اين گونه تعبيرها سبب مي‌شود كه يك آيه متضمن دو يا سه معني و همه در درجات گوناگون مراد گوينده باشد، كه جاي شرح آن نيست.

عترت پيامبر اكرم(ص) كه عالم به ظاهر و بطن و بطنِ آيات هستند، گاه در استدلال به مقامات معنوي خودشان كه همه موهبت الهي و افزون بخشي پروردگار است. از اين گونه تعبيرهاي قرآني بهره مي‌جستند كه نمونة آن جملة اول همين زيارت است.

2. بقية‌الله
نيز تعبيرقرآني است كه در آية 86 سورة هود  آمده:
بقيةّ‌الله خيرٌ لكم إن كنتم مؤمنين.
اگر مؤمن باشيد باقي مانده (حلال) خدا براي شما بهتر است.
چون به آيات پيش از آية مذكور مراجعه كنيم مي‌بينيم دربارة قوم شعيب و مردم مديَن است كه نه تنها بت، بلكه درهم و دينار، معبودشان شده بود و كم‌فروشي مي‌كردند. به اين سبب قرآن مي‌فرمايد: پيمانه و وزن را به قسط و عدل دهيد، و چيزي از آن‌ها نكاهيد و به اين گونه، فساد اقتصادي در جامعه ايجاد نكنيد. در پايان مي‌فرمايد: «باقي مانده حلال كه براي شما بماند ـ اگر ايمان داشته، بپذيريد ـ برايتان بهتر از مال حرام اندوختن است.» پس در اين آيه بقيّةالله سود حلال اندك است. اما اين تعبيرپذيراي معاني ديگر هم مي‌باشد، چنان كه در آية 116 سورة هود آمده: « اولوا بقيةّ ٍ ينهون عن الفساد في الأرض»، به معني «اولواالفضل، صاحبان فضيلت و شخصيت، نيكان و پاكان» آمده، به اين مناسبت كه اشيا و اجناس بهتر و نفيس را ذخيره مي‌كنند و نگاه مي‌دارند. همچنين در اجتماع و صحنة مبارزه، ضعيفان زودتر از بين مي‌روند يا از ميدان فرار مي‌كنند و به اين گونه، باقي‌ماندگان قويترند. با توجه به اين معني است كه در زبان عربي اين مثل گفته مي‌شود: « في الزّوايا خبايا و في‌الرجال بقايا؛ در زاويه‌ها هنوز مسائل مخفي وجود دارد و در ميان رجال شخصيت‌هايي باقي مانده»، علاوه بر اين، لفظ «بقيه» كه سه بار در قرآن مجيد آمده همين معني را در بر دارد.6 چنان كه در المصحفُ المُيّسر كه لغات قرآن را با دقت در حاشيه صفحات معني كرده، البقيه را فضل و خير دانسته است.7

كوتاه سخن اين‌كه  « بقيةّ باقي مانده» از چيزي است، اما اين باقي مانده چيزي است نفيس و ارزشمند و در مورد انسان يعني صاحب فضل و فضيلت و ماية خير كه چون به الله اضافه شود، از مضافٌ‌اليه كسب شرافت مي‌كند، مانند بيت‌الله و قدر و مرتبة آن افزون‌تر مي‌شود، و مصداق تامّ و كاملش حضرت حجت بن الحسن المهدي(عج) هستند كه آخرين حجت و ذخيرة پر خير آفريدگار متعال مي‌باشند.

3. حجّة‌الله

«حجت» هم ريشه با «حج» است، پس معني نخست آن «قصد» است، ولي غالباً به معني آن چه بر صحّت ادعا دلالت مي‌كند استعمال مي‌شود، و «محاجّة» حجت آوردن براي اثبات مدعا يا ابطال دليل طرف است.8 راغب، حجت را راهنمايي به «محجّة» يعني وسط راه يا طريق مستقيم، نه كناره‌هاي انحرافي، معني كرده. مفهوم فرهنگي و بعدي حجّت: آنچه حكم مي‌كند به درستي يكي از دو نقيض ـ يعني دليل و برهان ـ مي‌باشد، و به اين معني است در آيه: 149 سورة انعام « قل فللّه الحجّة البالغة؛9 بگو: برهان رسا ويژة خداست». اين كلمه با اضافه شدن به الله از مضاف‌اليه كسب شرافت مي‌كند، و حجّة الله، به طور مطلق يكي از لقب‌هاي امام‌زمان(ع) مي‌باشد و در اين زيارت هم آمده.

در خبر است كه خداي تعالي بر مردم دو حجت دارد: حجت باطني كه عقل و شعور است، و حجت ظاهري كه رسولانش و جانشينان منصوص و معين آن‌ها مي‌باشند.10در كتاب اصول كافي، در باب الحجّة در عين حال كه به معني امام و راهنما به صراط مستقيم است به معني دليل و حجت رساي الهي بر مردم است، زيرا آنان عالم به معارف و حقايق دين و احكام شريعت مي‌باشند و راه سلوك الي‌الله را كه بدون انحراف مي‌باشد ارائه مي‌دهند. از ديگر سو اينان واسطة فيض از مبدأ متعال هستند و وجودشان در زمين ضروري است11 و تفصيلش در معناي «خليفةالله» خواهد آمد.

4. خليفةالله

خليفه در اصل به معني آن‌كه به جاي كسي در كاري باشد،12 از پس كسي آينده و در كاري قائم مقام كسي شود13 و به بيان ساده‌تر «جانشين». اين تعبير از قرآن مجيد، سورة بقره، آية 30  گرفته شده كه خداوند به فرشتگان مي‌فرمايد:
 إنيّ جاعلٌ في الأرض خليفةً.
 من در زمين جانشيني خواهم گماشت.

شيخ صدوق رييس محدثان و پيشرو فقيهان شيعه در ابتداي كتاب كمال‌الدين و تمام النعمه بحثي خردمندانه ذيل عنوان « الخليفة قبل الخليقة؛ جانشين پيش از آفرينش كرده، با طرح آية مذكور به استدلال مي‌پردازد كه: حكمت در وجود خليفه، بر حكمت در آفرينش، مقدم است، و بدين جهت در خلقت به آن آغاز كرده است، زيرا او حكيم است و حكيم كسي است كه مهم‌تر را بر مهم مقدم دارد، و اين كار حكيمانه تصديق گفتار امام صادق(ع) است كه مي‌فرمايد: «حجت خدا، پيش از خلق و همراه خلق و پس از خلق است.»14 با آن چه در معني حجت گفتيم مقصود از حديث امام هم روشن مي‌شود.

صدوق به دنبال آنچه از وي نقل كرديم مي‌نويسد: «هميشه وضع خليفه به حال خليفه‌گذار دلالت دارد و همة مردم از خواص و عوام بر اين شيوه‌اند. در عرف مردم اگر پادشاهي ظالمي را خليفة خود قرار دهد آن پادشاه را نيز ظالم مي‌دانند، و اگر عادلي را جانشين خود سازد آن پادشاه را نيز عادل مي‌شمرند. پس ثابت شد كه خلافت خداوند عصمت را ايجاب مي‌كند و خليفه جز معصوم نتواند بود».15
از آن‌چه گفتيم، مقام معنوي رفيع و پايگاه والاي حجت و خليفه خدا كه در زيارت با سلام به وي اظهار ارادت مي‌كنيم آشكار مي‌شود.

5. دليل ارادته

 معني ظاهري اين تعبير آشكار است: «راهنما به اراده و خواست او (خدا)» . بنابراين ائمه معصومين(ع) ارادة خداي تعالي و خواست او را به ما معرفي مي‌كنند، و اين ناشي از علم آن‌هاست كه علم لدنّي و عطاي ربّاني است.
آن‌چه به اختصار بايد در اين‌باره شرح داده شود، «ارادت» و كيفيت انتساب آن به آفريدگار متعال است. در چنين موضوعاتي به حكم عقل بايد به برگزيدگان الهي كه براي راهنمايي ما به معرفت صحيح آفريدگار برانگيخته شده‌اند مراجعه كرد، و به اظهار نظرهاي فيلسوفان و يافته‌هاي شخصي اعتماد نكرد.

بنا به احاديثي كه از عترت معصوم پيامبر ما رسيده، اراده، از «صفات فعل» خالق متعال است نه از «صفات ذات» مانند علم و قدرت.16 در اين روايات تصريح شده كه اراده (مشيت، خواست) آفريدگار مانند اراده و خواست ما نيست كه پس از تأمل و تفكر و پيدا شدن شوق و عزم و ديگر حالات رواني باشد، بلكه ارادة خداي تعالي احداث و ايجاد چيزي است نه غير آن.17 چنان كه در قرآن مجيد هم آمده:
 إنّما قولنا لشي‌ءٍ إذا أردنٰه أن نقول له كن فيكون.17
ما وقتي چيزي را اراده كنيم همين قدر به آن مي‌گوييم: «باش»، بي درنگ موجود مي‌شود.
نيز در سورة يس آية 82 آمده:
إنّما أمره إذا أراد شيئاً أن يقول له كن فيكون.18
چون به چيزي اراده فرمايد كارش اين بس كه مي‌گويد: باش، پس (بي‌درنگ) موجود مي‌شود.
از آن چه گذشت، مي‌فهميم دلالت ائمه معصومين و از جمله حضرت حجّت بن‌الحسن(ع) به ارادة خداوند، كه يكي از شئون انبيا و اوصياي آنان است، مقامي است كه دسترسي به آن جز براي كساني كه مصداق «و ما تشاؤون الاّ أن يشاء الله؛ نمي‌خواهند مگر آن كه خداوند مي‌خواهد» 19 هستند ديگري را نيست. آري اين معصومين و اصفياي الهي هستند كه ظرف خواست خدا مي‌باشند.
و همان را مي‌خواهند كه معبود محبوبشان مي‌خواهد. بهترين تعبير در اين مورد در زيارت حضرت اباعبدالله الحسين(ع) آمده:
خواست پروردگار در اندازه‌گيري و تقدير كارهايش به سوي شما فرود مي‌آيد و از خانه‌هايتان صادر مي‌شود.20
و اين سخن را شرحي است كه «گفته آيد در مقام ديگري».


پي‌نوشت‌ها:

1. براي آگاهي از آداب ظاهري و باطني زيارت و فوايد فرهنگي ـ اجتماعي بقاع متبركة ائمة معصومين، و توصيه‌اي كه در احاديث به زيارت آنان شده و پاسخ شبهات منكران زيارت و شرح درون ماية زيارت‌ها رجوع كنيد به : شوق ديدار (مباحثي پيرامون زيارت)، محمد مهدي ركني، بنياد پژوهش‌هاي اسلامي آستان قدس رضوي، چاپ چهارم، 1381.
2. رك: سورة آل عمران(3)، آيات 169 ـ 170.
3. راضي، ابوالفتح رازي، روض الجنان و روح الجنان في تفسير القرآن، تصحيح دكتر محمد جعفر ياحقي ـ دكتر محمد مهدي ناصح، ج 16، ص 234
4. طباطبائي'، سيد محمد حسين، الميزان في تفسير القرآن ج 17، ص 159.
5. مكارم شيرازي، ناصر، تفسير نمونه، دارالكتب الاسلاميه، قم، تاريخ مقدمه خرداد 1364، 19 / 145.
6. اين سه مورد عبارت است از: سوره بقره (2)، آية 248 : فيه سكينه من ربّكم و بقيه مما ترك ال موسي و آل هرون: در آن [تابوت] آرامش خاطري از جانب پروردگارتان، و بازمانده‌اي [بقية] از آنچه خاندان موسي و خاندان هارون [در آن] بر جاي نهاده‌اند، (قرآن مجيد، ترجمه استاد محمد مهدي فولادوند). «بقيه» در آية نامبرده يادگار نفيس بر جا مانده از خاندان موسي و هارون است. (رك: تفسير نمونه، ج 9 ص 276). مورد دوم «بقيه» در سوره هود آيه 86 آمده كه مورد بحث است. ديگر سورة هود آيه 116 و تعبير «اولوابقية» است كه در متن مقاله توضيح داده شد.
7 . رك: عبدالجليل عيسي (شيخ كليّني اصول الدين و اللغة العربية بالازهر) ، المصحف الميّسر، دارالكتاب المصري ـ دارالكتاب اللبناني، الطبعة السابعة، 1407، ص 301. براي ملاحظة نظر ديگر مفسران از شيخ طوسي و طبرسي و فيض كاشاني دربارة «بقيت الله / بقيةالله». رك: بهاءالدين خرمشاهي، قرآن كريم، با ترجمه و توضيحات، انتشارات نيلوفر ـ جامي، تهران، 1374، ذيل آيه 86 سورة هود.
8. علي تاجديني، فرهنگ جاودان الميزان، نشر مهاجر، تهران، 1382.
9. ابوالقاسم حسين بن محمد المعروف بالراغب الاصفهان، المفردات في غريب القرآن، تحقيق و ضبط محمد سيد گيلاني، المكتبة المرتضوية.
10. محمدبن يعقوب الكيني، الاصول من الكافي، دارالكتب الاسلاميه، مطبعة الحيدي، طهران، 1/16، ضمن حديثي طولاني كه حضرت موسي بن جعفر(ع) اهميت و شرف«عقل» را با استشهاد به آيات قرآن بيان مي فرمايند، به هشام بن حكم كه مخاطب راوي خبر است مي‌فرمايند: يا هشام! انّ الله علي النّاس حجّتين: حجّة ظاهرةً و حجّة باطنه. فأمّا الظاهرة فالرّسول و الانبياء و الائمه و امّا الباطنة فالعقول.
11. همان، باب « انّ الحجة لا تقوم لله علي الا خلقه بالامام»، ص 177؛ و « باب انّ الارض لا تخلو من حجة». سومين حديث اين باب تصريح مي‌كند كه همواره بر زمين بايد حجت خدا باشد تا حلال و حرام را معرفي كند و مردم را به راه خداي تعالي بخواند.
12. صفي‌پور، عبدالرحيم، منتهي الارب في لغةالعرب، كتابفروشي اسلاميه ـ ابن سينا، 1377 ق.
13. غياث الدين محمد رامپوري، غياث اللغات به كوشش محمد دبير سياقي، كانون معرفت، تهران.
14. شيخ صدوق، كمال‌الدين و تمام النعمة، ترجمه منصور پهلوان، سازمان چاپ و نشر دارالحديث، قم، 1380، ج 1، ص 7.
15. همان، ج 1، ص 9.
16. الاصول من الكاف، باب الارادة من صفات الفعل و سائر صفات الفعل، ج 1، ص 109، حديث 3.
17. براي ملاحظة آراي مختلف دربارة چگونگي انتساب ااراده و سمع و بصر به حق تعالي و شرح حديثي در اين باره از اصول كافي رك: امام خميني (ره)، شرح چهل حديث (اربعين حديث) چاپ دوازدهم، 1376، ص 612 ـ 614.
18. ترجمة آيات از: محمد مهدي فولادوند،  قرآن مجيد، تحقيق و نشر دارالقرآن الكريم، چاپ سوم، دي ماه 1376.
19. سورةالانسان (76)، آية 30 : «و ما تشاءون الاّ أن يشاءالله انّ الله كان عليماً حكيما»
20. شيخ عباس قمي، مفاتيح‌الجنان، مقصد سوم، زيارت حضرت سيدالشهدا(ع)، زيارت اول، انتشارات اسلام، ص 690.

ماهنامه موعود شماره 76

نوشته شده در ساعت 15:44 |  لينک ثابت   • 

یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386

از فدك چه مى‏دانيم؟

 

 فدك دهكده‏اى است كه در فاصله حدود 140 كيلومترى مدينه قرار داشت. قسمتى از آن باغستانهاى خرما با چشمه‏اى زاينده و بقيه زمينهاى حاصلخيز بود (1) و مجموع عايداتش در سال گاه به 70 هزار دينار طلا نقل شده است.
پس از پيروزى مسلمين در منطقه خيبر، يهوديان ساكن قلعه خيبر اموال خود را وانهاده، به طرف شام كوچ كردند. يهوديان فدك كه سراسيمه و هراسان شده بودند (2) ، با پيامبر اكرم(ص) قرارداد بستند كه نصف اراضى و باغستانهاى فدك را به حضرت واگذار كنند به اين شرط كه حق كشت و كار و برداشت در تمام اراضى با مباشرت ايشان باشد و آنها نيمى از كل محصول يا قيمت آن را به حضرت بپردازند و هرگاه رسول خدا(ص) صلاح دانست، آنها به كلى از منطقه كوچ كنند و پيامبر معادل املاك آنها در همه جا كه بخواهد، به ايشان ملك ديگرى بدهد. پس از اين قرارداد آيه‏اى از سوره حشر نازل گشت كه: «شما در آنچه خداوند از ايشان [يهود بنى‏نضير] به صورت فى‏ء [غنيمت] نصيب پيامبرش كرد، نه اسبهايتان را به تاخت درآوريد و نه شتران را; بلكه خداوند پيامبرانش را در مقابل هر كس كه بخواهد، پيروز مى‏كند; زيرا خدا بر هر كارى تواناست.» (3)

در ذيل اين آيه در تفسير مجمع‏البيان مى‏خوانيم: شما مسلمين همراه رسول‏خدا(ص) ... سوار بر اسب و شتر به سوى آنها نتاختيد; بلكه در نزديكى مدينه بود و پياده به آنجا رفتيد ... و خداوند به مسلمين به خاطر ترس و هراسى كه در دل آنها [يهود] انداخت، پيروزى عطا كرد و اموال آنها را به طور خالصه در اختيار پيامبر قرار داد تا با آن هر چه مى‏خواهد بكند.

البته طبق گفته سمهودى، تمامى فدك، ملك شخصى يهودى به نام مخيريق بود كه وى شخصا به پيامبر بخشيد و در جنگ احد كشته شد و برخى معتقدند كه به مرگ طبيعى از دنيا رفته اما پيش از مرگ وصيت نموده كه پيامبر اسلام مختار است هر گونه كه خواست در فدك تصرف نمايد. (4)

در هر صورت، چه مخيريق صلح كرده و فدك را به پيامبر(ص) بخشيده باشد و چه خمس غنائم خيبر باشد و چه بخشش يهود بنى‏نضير، به هر ترتيب جزو املاك خاص رسول خدا(ص) درآمده بود، تا آنكه آيه وآت ذا القربى حقه (5) [حق نزديكان را ادا نما] نازل شد.

شيخ طبرسى با سلسله اسنادش حديثى را از ابوسعيد خدرى اينگونه نقل كرده است: وقتى اين آيه نازل شد، رسول خدا(ص) فدك را به حضرت فاطمه(س) بخشيد. (6)

مرحوم علامه بحرانى نيز در ذيل آيه ضمن نقل چند روايت از كتب معتبر به اين نكته كه حضرت رسول خدا(ص) در زمان حيات خويش و پس از نزول آيه فوق فدك را به زهراى اطهر عليها السلام بخشيد، تصريح كرده است. روايت اول از امام كاظم(ع)، روايت دوم از امام رضا عليه السلام ، روايت پنجم تا هشتم از امام صادق(ع) و روايت نهم از عطيه عوفى مى‏باشد. (7)

شيخ ذبيح‏الله محلاتى صاحب رياحين الشريعه نيز ذيل آيه مى‏نويسد: چون جبرئيل اين خبر را بياورد كه حق خويشان را بده، رسول خدا(ص) فرمود: اين خويشان كيانند؟ جبرئيل عرض كرد: دخترت فاطمه زهراست. حوائط [باغهاى] فدك [يعنى تمامى آن ] را به فاطمه تفويض بنما و حق خود را به او واگذار، چه خداوند متعال حق خويش را نيز به فاطمه واگذار فرموده. رسول خدا(ص) فاطمه را طلبيد و آيه مذكور را بر او قرائت فرمود و اموالى كه از فدك بهره رسول خدا(ص) شده بود، همه را به فاطمه(س) تسليم داد و باغ‏هاى فدك را تفويض فاطمه(س) فرمود.

آن مخدره عرض كرد: يا رسول الله آنچه به فرمان خدا بهره من شده است، همه را به شما واگذار كردم.

رسول خدا(ص) فرمود: اى نور ديده اين جمله [تمامى اين فدك] مخصوص تو است، آن را براى خود و فرزندان خود نگاه دار و دانسته باش كه بعد از من با تو از در دشمنى و عناد بيرون شوند و حيلها بسازند و خصومتها بياغازند تا فدك را از دست تو بيرون كنند.

آنگاه رسول خدا(ص) فرمان كرد تا بزرگان اقوام و معارف اصحاب حاضر شدند و در حضور ايشان حوائط فدك را با هر ملك و مال كه از آن اراضى ماخوذ داشته بود، به تسليم فاطمه(س) مقرر فرمود، سپس وثيقه‏اى نگاشت كه فدك با تمامت منافع آن مختص فاطمه(س) و فرزندان او حسن(ع) و حسين(ع) است. اين وقت فاطمه(س) دست تصرف فرا داشت و آن اموال و اثقال كه تعلق به او داشت، بر مسلمانان پخش كرد و هر سال به اندازه قوت خويش از فدك ماخوذ مى‏داشت و آنچه فاضل بود، بر مسلمانان قسمت مى‏فرمود و كارگزاران آن مخدره ضبط فدك مى‏نمودند تا رسول خدا(ص) رحلت نمود. (8)

آرى با ارتحال جانسوز پدر، ديرى نپاييد كه عمال حضرت زهرا(س) توسط خليفه اخراج شدند و فدك مانند خلافت‏به چنگ دشمنان اهل بيت: افتاد و البته حضرت فاطمه ساكت ننشست و دادخواهى نمود. وى مى‏دانست‏خليفه مى‏خواهد با غصب فدك منبع مالى بزرگ و فراوانى براى تثبيت‏خلافتش فراهم كند، مردم را بخرد و مخالفان خويش را از صحنه بدر كند. مى‏خواست‏ياران على را كه به نقل مرحوم سيد شرف‏الدين حدود 270 تن بودند ازدور حضرت بپراكند تا هيچگاه فكر مقابله و انقلاب بر عليه حكومت را در سر نپرورانند. يكى ديگر از انگيزه‏هاى غاصبين اين بود كه مى‏ديدند اگر فدك در دست اهل بيت‏باقى باشد و احسان و بخشش اهل بيت: را ببينيد، كم كم اين سؤال در ذهن مردم شكل مى‏گيرد كه چرا خلافت‏به دست اينان نيست؟

آرى اگر فاطمه(س) رفت و حق خويش را مطالبه كرد، براى مقابله با برداشت‏هاى باطل و نادرست غاصبين خلافت‏بود و مى‏دانست امروز با جعل احاديث‏ساختگى و اجتهاد مدرن و تبليغات دروغين فدك را حق خويش مى‏دانند و فردا نيز اصل اسلام را زير سؤال برده، به اهداف خود با اسم اسلام تحقق مى‏بخشند.

از طرف ديگر منافقان و مخالفان اهل بيت: مى‏ديدند اگر امروز فدك را به زهرا(س) برگردانند، فردا مجبور مى‏شوند خلافت را بازپس دهند. ابن ابى‏الحديد در اين باره مى‏نويسد: از استاد مدرسه غربى بغداد پرسيدم: آيا فاطمه(س) راست نمى‏گفت:

گفت: آرى.

پرسيدم: اگر چنين بود، چرا فدك را به او پس ندادند؟

لبخندى بر لب استاد نشست و گفت: اگر آن روز فدك را بدو مى‏داد، فردا خلافت‏شوهر خود را ادعا مى‏كرد و او هم نمى‏توانست‏سخن وى را نپذيرد; چون قبول كرده بود كه هر چه دختر رسول خدا(ص) مى‏گويد، راست است. (9)

آرى به قول شهيد آية‏الله سيد محمد باقر صدر; «فدك رمزى بود كه در دل خود معناى بزرگى در برداشت‏» و آن انقلابى وسيع و فراگير بود كه ريشه ظلم و ستم را مى‏خشكانيد و براى ياوران حق و حقيقت پشتوانه‏اى عظيم محسوب مى‏گشت.

نزاع و دعوا بر سر چند نخل خرما و قطعه‏اى زمين نبود، زهرا(س) و على(ع) كسانى نبودند كه به مال دنيا چشم دوخته باشند. آنها حتى لقمه غذاى خود را - طبق تصريح قرآن كريم (10) - در هنگام افطار، آن هم سه روز پى در پى به مسكين و يتيم و اسير تقديم كردند. و فاطمه همان بانويى بود كه در شب عروسى لباس باارزش خويش را به زن محرومى هديه داد، حال چگونه مى‏توان باور كرد كه او خواهان دنيا باشد؟!

هرگز! او مى‏خواست‏با درآمد فدك به فقرا رسيدگى كند، همچنان كه اين كار را در 4 سال سرپرستى بر فدك انجام داد. او مى‏خواست‏با آن اموال همچون مادرش خديجه اسلام را به رهبرى على(ع) تقويت نمايد.

خطبه فدكيه آن حضرت را خوانده‏ايد؟ در آن خطبه تاريخى كه در مسجد پيامبر(ص)، در حضور خليفه و مردم - از پشت پرده - پس از حمد و ثناى خداى سبحان و تجليل از دين و قرآن، مردم را به يادآورى زحمات شبانه‏روزى پدرش محمد(ص) و شويش على(ع) فرا مى‏خواند و سعى كرد تا مردم حق را بشناسند و دنبال آن روان گردند و دست از سياست‏بازان از خدا بى‏خبر بشويند، آرى فدك رمزى بود كه پشت آن خلافت على(ع) نهفته بود.

خليفه نيز اين را به خوبى فهميده بود. لذا پس از خارج شدن حضرت از مسجد، رو به مردم كرد و طى سخنانى عوام فريبانه گناه را به گردن على(ع) انداخت و گفت اوست كه زهرا(س) را تحريك كرده [تا خلافت مرا مخدوش سازد.]

فاطمه زهرا همين محور بيان حقايق و ترغيب به اطاعت از على(ع)، در بستر بيمارى با زنان مهاجر و انصار بيان مى‏كند: ... از مردان شما بيزارم ... واى بر آنها چرا اجازه ندادند تا حق در جايگاه خويش قرار گيرد؟! و خلافت‏بر پايه‏هاى نبوت راست آيد؟! ... بخدا سوگند اگر جلو مى‏آمدند و على(ع) را براى كارى كه پيامبر(ص) بر عهده‏اش نهاده بود [خلافت] كمك مى‏كردند، ... آنها را به راه راست هدايت مى‏كرد ... و درهاى رحمت و بركت الهى از آسمان و زمين بر روى ايشان گشوده مى‏گشت ... (11)

بنابراين هدف زهراى مبارز عليها السلام براى همگان روشن بود و به همين خاطر دشمن با هدف قرار دادن كانون خطر، نواختن سيلى محكم بر چهره ملكوتى وى، ضربات شديد بر پشت و پهلو و زدن دست و پا با تازيانه، آتش زدن در خانه‏اى كه جبرئيل بى‏اجازه وارد نمى‏شد و مجروح كردن سينه مقدس آن مظلومه با ضربه ميخ بلند و آهنى بخشى از عقده‏هايش را خالى كرد.

سينه‏اى كز معرفت گنجينه اسرار بود كى سزاوار فشار آن در و ديوار بود؟

فدك در تاريخ
در طول تاريخ، فدك دست‏به دست در ميان خلفا مى‏گشت. گاه برخى از خلفاى اموى يا عباسى آن را به فرزندان زهرا(س) بازگرداندند; ولى دوباره خليفه بعدى بازمى‏ستاند; اما هيچگاه ائمه اطهار: پس از غصب فدك حاضر نشدند آن را تحويل بگيرند، چرا كه خلفا مى‏خواستند با اين كار صحه بر خلافت‏خويش نهند، و اگر آنها واقعا به اهل بيت عقيده داشتند، مى‏بايستى قبل از پس دادن فدك، خلافت را برمى‏گرداندند; لذا وقتى هارون از امام كاظم(ع) تقاضا كرد كه فدك را پس گيريد، حضرت ابتدا امتناع ورزيد، اما آنگاه با اصرار خليفه روبرو شد. حضرت فرمود: باشد، اما من با حدودش مى‏خواهم. هارون مى‏گويد: حدودش كدام است؟ حضرت مى‏فرمايد: اگر حدودش را بگويم تو آن را پس نخواهى داد.

- به حق جدت سوگند كه پس مى‏دهم.

حضرت فرمود: حد اول: عدن، حد دوم: سمرقند، حد سوم: افريقا و چهارم: سيف البحر ... و ارمنستان.

پس از بيان هر يك از حدود كه حضرت مى‏فرمود، رنگ هارون مى‏پريد و حالش متغير مى‏گشت.

وقتى سخن امام پايان پذيرفت، هارون گفت: چيزى براى ما باقى نگذاشتى ... حضرت فرمود: گفتم كه اگر حدودش را بگويم، پس نخواهى داد.

از همين جا بود كه هارون براى شهيد كردن امام مصمم شد. (12)

در زمينه فدك از سوى محققان عالى مقام كتب سودمند و مفيدى به جهان اسلام تقديم گشته است كه از آن ميان به 2 كتاب سودمند اشاره مى‏كنيم:

1 - كتاب «فدك فى التاريخ‏» تاليف شهيد آية‏الله سيد محمد باقر صدر كتاب به زبان عربى است و دو بار; اولين بار با نام «فدك در تاريخ‏» توسط محمود عابدى و بار دوم با نام «نقش سياسى و تاريخى فدك‏» توسط على اكبر حسنى ترجمه شده است.

2 - كتاب «فدك نحلة النبى‏6» تاليف مرحوم آية‏الله سيد محمد حسن قزوينى كه سيد احمد علم الهدى آن را به فارسى برگردانده است و ترجمه گرديده است، دكتر عبدالفتاح عبدالمقصود نيز مقدمه‏اى براى آن نگاشته است.
 نويسنده:عليرضا جعفرى

پى‏نوشتها:
1- معجم البلدان، (ف. د. ك)
2- اين نكته را محمد بن اسحاق صاحب مغازى و ديگران نقل كرده‏اند. (به اعيان الشيعه، ج‏1، ص‏314، چاپ دارالتعارف - بيروت، مراجعه شود.)
3- سوره حشر، آيه‏6.
4- وفاء الوفاء، ص‏153.
5- سوره اسراء، آيه‏26.
6- مجمع البيان، ذيل آيه‏26 سوره اسراء.
7- تفسير البرهان، ذيل آيه، ج‏3، ص‏520، چاپ مؤسسة البعثة - قم.
8- رياحين الشريعة، ج‏1، ص‏306، چاپ دارالكتب الاسلامية، طهران.
9- شرح ابن ابى‏الحديد، ج‏16، ص‏284.
10- سوره هل اتى، آيه 8.
11- بحارالانوار، ج‏43، ص‏159، چاپ مؤسسة‏الوفاء - بيروت.
12- بحارالانوار، ج‏48، ص‏144.

منبع:ماهنامه كوثر ، شماره 19
نوشته شده در ساعت 9:13 |  لينک ثابت   • 

یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386

حضرت فاطمه(س) از دیدگاه قرآن

 

يا فاطمه الزهرابعد از آن‌كه خدای تعالی آدم را آفرید و فرشتگان بر حضرت آدم سجده کردند، عُجب و ‏خودپسندی به او راه یافت و در حالی‌که به خود مي‌بالید، عرض کرد: پروردگارا! آیا مخلوقی که نزد تو محبوب‌‏تر از من باشد، آفریده‌ای؟ از جانب پروردگار خطاب آمد: بلی، و به امر پروردگار حجاب‌ها برداشته شد و پنج ‏شبه ظاهر شدند که در پیشگاه عرش ایستاده بودند. آدم عرض کرد: اینان کیانند؟
  • آية اول: آیة تطهیر

 إنّما يريد الله ليذهب عنكم الرّجس أهل البيت و يطهّركم تطهيرا.
خدا چنین مي‌خواهد که رِجس (هر آلايش) را از شما خاندان نبوّت ببرد و شما را پاک و منزّه ‏گرداند.۱
 در شأن نزول این آیه، روایات متواتری در دست است که حاکی است آیة تطهیر در خانة امّ سلمه نازل ‏شده است و در آن هنگام رسول اکرم(ص)، حضرت صدّیقه(س)، امیرالمؤمنین و حسنین(ع) حضور داشته ‏اند. جناب امّ سلمه از رسول اکرم(ص) تقاضا مي‌کند که من نیز به جمع شما داخل شوم و تحت کِساء نزد شما ‏خاندان رسالت قرار گیرم؟ حضرت او را نهی کرد و فرمود: «نه ، تو داخل نشو! هر چند تو برخيري. چون این آیه ‏مخصوص است به ما پنج تن».

نام جماعتی از صحابه که شأن نزول این آیه را در خصوص پنج تن نقل کرده اند و روایات آن‌ها متواتر است ‏به این شرح مي‌باشد: سعد بن ابی وقّاص، انس بن مالک، ابن عبّاس، ابو سعید خدری، عمر بن ابی سلمه، ‏وائله ابن اسقع، عبدالله بن جعفر،  ابو حمراء هلال، امّ سلمه، عایشه، ابو هریره، معقل بن یسار، ابوالطفیل، جابر بن عبدالله، ابو برزة اسلمی و مقداد بن اسود.2

 پس با توجه به مطلب فوق، جای هیچ‌گونه تردیدی نیست که حضرت صدّیقة زهرا(س) نیز ‏مشمول آیة تطهیر است و در کلمة «اهل‌البیت»، او نیز مراد مي‌باشد. گذشته از این‌ها، پیامبر اکرم(ص) برای ‏اثبات و روشن شدن حقیقت امر، کار بسیار جالبی کردند که 9 نفر از صحابه آن را نقل کرده‌اند. به این ‏شرح که بعد از نزول این آیه، حضرت رسول(ص) هر روز هنگام خروج از منزل که برای ‏اقامة نماز صبح به مسجد تشریف مي‌برد، به در خانة حضرت صدّیقه مي‌آمد و مي‌فرمود:

السّلام علیکم یا اهل البیت ، إنّما يريد الله ليذهب عنكُم الرّجسَ أهل البيت يطهرّكم تطهيرا
.
سلام بر شما اي اهل بيت؛ خداوند تنها مي‌خواهد آلودگي‌ها را از شما بزدايد و پاك كند، پاك شدني.
راوی مي‌گوید: من شش ماه در مدینه بودم و این جریان را هر روز مشاهده کردم.3
 همین یک آیه، برهانی است کافی و نشانگر این‌كه حضرت صدّیقه(س) معصومه است، و ‏عصمت از جمله شئون و مناصب ولایت است؛ و ما غیر «ولی» که معصوم باشد، سراغ ‏نداریم. ‏
‏ ‏

  • آية دوم: آیة مباهله

فقل تعالوا ندع أبناءنا و أبناءكم و نساءنا و نساءكم و أنفسنا و أنفسكم وأنفسكم ثمّ نبتهل فنجعل لعنة الله علي الكاذبين4
پس بگو (ای پیامبر) بیایید ما و شما با فرزندان و زنان خود با هم به مباهله برخیزیم (یعنی در حقّ ‏یکدیگر نفرین کنیم) تادروغگویان را به لعن و عذاب خدا گرفتار سازیم.‏
این آیه به طور صریح و آشکار اشاره مي‌كند به این‌كه پیامبر اکرم(ص) هنگامي‌که با نصارای نَجران مباهله نمود، ‏حضرت صدّیقه(س) نیز در این مباهله شرکت داشت. ايشان وجود مقدّسی است که میان چهار ‏معصوم دیگر در آیة مباهله قرار گرفته است.5 با توجه به این مطلب که مباهله (ابتهال و نفرین کردن) ‏با نصارای نجران یک کار عادی نیست و زن و مرد عادی نمي‌توانند اقدام به مباهله نمايند و طرف مقابل را ‏مغلوب و رسوا كنند، لذا صلاحیت اقدام به چنین امر خطیری را افراد مقدس و شایسته ای دارا هستند که ‏مورد نظر مرحمت حضرت حق تبارک و تعالی بوده باشند، و حضرت صدّیقه(س)  نیز یکی از آن ‏شخصیت‌هایی است که مشمول این آیة شریفه است و این از مسلّمات است.‏
‏ ‏

  • آیة سوم

فتلقّى آدم من‏‎ ‎رّبّه كلماتٍ فتاب عليه إنّه هو التّوّاب الرّحيم.6
پس حضرت آدم از حضرت حق تبارک و تعالی کلماتی را فرا گرفت (و آن کلمات را وسیلة قبولِ توبة ‏خویش قرار داد) و خداوند توبة او را پذیرفت.
در بارة این آیه احادیثی نقل شده است که بسیار فوق‌العاده است و با توجه به آیة مذکور و این روایات، ‏انسان به خوبی مي‌تواند درک نماید که حضرت‌صدّیقه(س) یکی از علل خلقت است و یکی از ‏اسباب آفرینش جهان مي‌باشد، یعنی همان‌طور که رسول اکرم(ص)، امیرالمؤمنین(ع) و حسنین(ع)، سبب خلقتند؛ ‏حضرت صدّیقه نیز یکی از علل آفرینش است، و معقول نیست کسی علّت خلقت باشد و ولایت نداشته ‏باشد.

 ابن عبّاس از پیامبر اکرم(ص) روایتی نقل می‌کند که خلاصه ای از آن را در اين‌جا مي‌آوریم:‏
بعد از آن‌كه خدای تعالی آدم را آفرید و فرشتگان بر حضرت آدم سجده کردند، عُجب و ‏خودپسندی به او راه یافت و در حالی‌که به خود مي‌بالید، عرض کرد: پروردگارا! آیا مخلوقی که نزد تو محبوب‌‏تر از من باشد، آفریده‌ای؟ از جانب پروردگار خطاب آمد: بلی، و به امر پروردگار حجاب‌ها برداشته شد و پنج ‏شبه ظاهر شدند که در پیشگاه عرش ایستاده بودند. آدم عرض کرد: اینان کیانند؟ خطاب آمد: این پیامبر ‏من، این علی امیرالمؤمنین پسرعمّ او، این فاطمه دخترش، و این دو حسن و حسین، پسران علی و ‏فرزندان پیامبر من هستند. اینان مقام اوّل را دارا هستند و درجاتشان بسیار عالی و مرتبة تو تالیِ مقام ‏والای اینان است.

بعدها وقتی که حضرت آدم مرتکب و مبتلای آن ترک اولی شد، عرض کرد: پروردگارا از تو مسئلت دارم ‏که به حق محمّد و علی و فاطمه و حسن و حسین از خطای من درگذری. پس دعایش مستجاب شد. و ‏مشمول عفو و آمرزش خدای تعالی قرار گرفت و این است معنای آیة شریفه که خدا مي‌فرماید: پس آدم ‏کلماتی از پروردگارش فرا گرفت که به وسیلة آن کلمات توبة او مورد قبول واقع گردید.7

[به بیان علّامه، منظور از «کلمات» در آیة 124 سورة بقره نیز همین ذوات مقدّسه هستند که ‏شرح و روایات مربوط به آن‌ها در اصل کتاب قابل مراجعه است.]‏

  • آیة چهارم: آیة مودّت

قل لا أسألكم عليه أجراً إلاّ المودّة في القربي.8
بگو ( ای پیامبر) من برای انجام رسالتم پاداشی از شما نمي‌خواهم، مگر مودّت با خویشان نزدیکم.‏
 پیامبر اکرم(ص) اجر رسالت خودش را از طرف حضرت حق تبارک و تعالی، مودّت نزدیکان خویش اعلام مي‌‏دارد. یعنی فقط مودّت خویشان حضرت‌رسول(ص) را مي‌توان اجر و مزد رسالتِ عظمای احمدی دانست. ‏این مودّت ارزنده، هم وزن اجر رسالت پیامبر است و به اجماع فریقین (شیعه و سنّی) این آیه در شأن اهل ‏بیت عصمت و قداست نازل شده است ، یعنی علی، فاطمه، حسن و حسین(ع).

 احمد بن حنبل در مناقب، حافظ ابن منذر، حافظ بن ابی حاتم، حافظ طبرانی، حافظ ابن مردویه، واحدی ‏مفسّر، ثعلبی مفسّر، حافظ ابو نعیم، بغوی مفسر و فقیه ابن مغازلی9 از ابن عباس روایت مي‌کنند که:‏
بعد از نزول این آیه از پیامبر اکرم(ص) سؤال شد: خویشاوندان نزدیک به تو که مودّت آنان بر ما واجب است، ‏چه کسانی هستند؟ حضرت در جواب فرمود: علی، فاطمه، و دو فرزند آنان (حسن و حسین).

 محبّ الدّین طبری در ذخائر، زَمَخشَری در کشّاف، حَمَوینی در فرائد، نیشابوری در تفسیرش، ابن طلحه ‏شافعی در مطالب السّؤول، رازی در تفسیرش، ابو السُّعود در تفسیرش، ابو حیّان در تفسیرش، نَسَفی در ‏تفسیرش، حافظ هَیثَمي‌در مجمع، ابن صَبّاغ مالکی و دیگران روایت مذکور را نقل کرده اند.10
قسطلّانی در المواهب اللّدنّیّه‌ مي‌گوید:
خدای تعالی مودّت خویشان نزدیک پیامبر را بر همگان واجب ‏کرده است و دربارة وجوب محبّت اهل بیت معظّم حضرت رسول و ذرّیّة اوست که خدا مي‌فرماید: بگو ای ‏پیامبر، در مقابل انجام رسالتم از شما مزدی نمي‌خواهم به جز مودّت خویشان نزدیکم.11
 
[در متن کتاب روایات زیادی در این باره آمده که ما به این دو اکتفا مي‌کنیم] و خلاصة کلام این‌كه مسلّماً ‏علی، فاطمه و حسنین، آل پیامبر مي‌باشند و قطعاً حبّ فاطمه(س)  ضمیمة اجر نبوّت و نشان ‏دهندة ولایت اوست.‏
‏ ‏

  • آیة پنجم

إنّا عرضنا الأمانة علي السّموات و الأرض و الجبال فأبين أن يحملنها و أشفقن منها و حملها  الإنسان إنّه كان ظلوماً جهولاً12
ما امانت [الهي و بار تكليف] را بر آسمان‌ها و زمين و كوه‌ها عرضه كرديم پس، از برداشتن آن سر باز زدند و از آن هراسناك شدند، و[لي] انسان آن را برداشت؛ راستي او ستمگري نادان بود.
آیة مذکور نیز از آیاتی است که در اثبات ولایت حضرت صدّیقه(س) مي‌توان از آن استفاده ‏کرد. امانتی که خدای تعالی به آسمان‌ها و زمین و کوه‌ها عرضه کرده است و از آن‌ها خواسته تا آن را بپذیرند ‏و این امانت، همان ولایت پیامبر اکرم(ص) و امیر المؤمنین و فاطمه و حسنین و ائمّة بعد از آنان مي‌باشد.

مفَضَّل بن عمر از حضرت امام صادق (ع) نقل مي‌کند:‏
خدای تعالی ارواح را دو هزار سال قبل از خلقت بدن‌ها آفرید، و شریف‌ترین و برترین روح‌ها را، ارواح ‏محمّد، علی، فاطمه و حسنین و ائمّة نه گانه از نسل حسین بن علی ـ علیه السّلام ـ قرار داد و آنان را ‏برآسمان‌ها و زمین و کوه‌ها عرضه کرد، نور چهارده معصوم همه جا را فرا گرفت و جهان‌گیر شد. آنگاه از جانب ‏حق تبارک و تعالی به آسمان‌ها و زمین خطاب آمد که: اینانند دوستان و اولیاي من، و اینان هستند حجّت‌های ‏من بر همة مخلوقاتم. (لذا حضرت صدّیقه(س) حجّت و ولیّةالله است به نصّ خود حضرت ‏احدیّت جلّت عظمته). هیچ‌یک از آفریدگانم نزد من محبوب‌تر از آن‌ها نیست؛ بهشتم را برای دوستان آنان، و ‏آتش دوزخم را برای مخالفین و دشمنان آنان آفریده‌ام؛ پس ولایتشان امانت من است در نزد مخلوقاتم. به ‏جز این برگزیدگان من، كیست که بتواند این بار امانت را با تمام سنگینی‌اش بر دوش کشد و یا مدّعی ‏این مقام باشد؟13‏

در قسمتی دیگر از حدیث حضرت صادق(ع) مي‌فرماید:‏
بعد از این جریان، فرستادگان الهی (درسایة ولایت چهارده معصوم) نگهدارندة این امانت و معرِّف آن ‏بوده اند، و به اوصیاي خود و مخلصین امّت خویش نیز این موضوع را بیان مي‌کردند...

در نتیجه، حضرت صدّیقة زهرا(س)  نیز ولیّة انبیا بوده است، چنان‌كه پیامبر اعظم و علی و ‏یازده امام دیگر ولیّ آنان بوده‌اند. یعنی همة انبیا به خضوع و فروتنی در مقابل این چهارده وجود مقدّس ‏ایمان و اعتقاد داشته‌اند، چنان‌كه در بعضی از احادیث آمده است که از جمله اعمال حضرت موسی و ‏حضرت عیسی در زمان نبوّت آن دو پیامبر، ذکر صلوات بر محمّد و آل‌محمّد بوده است، و این خود نشان ‏دهندة اعتراف به ولایت چهارده معصوم مي‌باشد... و سپس اضافه مي‌نماید که این ولایت همان است که ‏خدا مي‌فرماید:
إنّا عرضنا الأمانة ...

علامه محمد حسين اميني
ماهنامه موعود شماره 76

 
پي‌نوشت‌ها:
٭ برگرفته از: كتاب فاطمه‌الزهرا(س)، به كوشش حبيب چاپچيان، چاپ اميركبير.
‏1. سوره احزاب (۳۳) ، آیه 33‏.
‏2. اسناد شأن نزول آیة تطهیر، در مجلدات دوازدهم به بعد الغدیر آمده و متأسفانه تاکنون طبع نگردیده ‏است.‏
‏3. مسند احمد، ج 2، ص 259 ـ 285 ، شواهد التنزیل، ج 2، ح 637 ـ 639 و 644 و 773‏.
‏4. سوره آل عمران (۳) ، آیه 61‏.
‏5. بعضی از مصادر شأن نزول این آیه: صحیح مسلم، مسند احمد بن حنبل، سنن تِرمِذی، تفسیر طبری، ‏السنن الکبری (بیهقی)، الاغانی.
‏6. سوره بقره (۲) ، آیه 37‏.
‏7. الخصائص العلویه، ابو الفتح محمد بن علی نطنزی، الغدیر، ج 7، ص 301‏.
‏8. سوره شوری (42)، آیه 23‏.
‏9. برای دیدن توصیف و توثیق این افراد در نزد دانشمندان اهل سنت ، به پاورقی‌های کتاب فاطمه زهرا ‏مراجعه فرمایید.‏
‏10. شماره 9‏.
‏11. شرح المواهب اللَّدُنّیّه، ج 3، ص 21‏.
‏12. سوره احزاب (۳۳) آیه 72‏.
‏13. معانی الاخبار ص 108 تا 110 . خوانندگانی که مایل به کسب آگاهی بیشتر از وجوه تفسیری این آیه ‏در روایات اهل بیت هستند مي‌توانند به بحار ج 57 ص 278 مراجعه بفرمایند.‏

نوشته شده در ساعت 9:1 |  لينک ثابت   • 

یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386

مصحف فاطمه (س)

 

 در نزد ما (امامان) است مصحف فاطمه(س) و ( مردم) چه مى‏دانند مصحف فاطمه(س) چيست؟
آن گاه فرمود: مصحفى است كه محتواى آن، سه برابر قرآنى است كه در نزد شما است. سوگند به خداى سبحان، هيچ چيزى از قرآن، حتى يك حرف، در آن وجود ندارد.
ابوبصير گفت: عرض كردم: سوگند به خدا، اين علم (بزرگى) است.
فرمود: (آرى) اين مصحف، علم و دانش (بزرگى) است ولى اين مصحف، قرآن نيست.
در اين نوشتار تلاش خواهيم كرد با استفاده از احاديث و روايات معصومين(ع)، به بررسى اين كتاب مهم پرداخته و درباره آن، به اين پرسش ها پاسخ دهيم: مصحف فاطمه(س) چيست، در چه تاريخى تدوين شد، در چه چيزى نوشته شده، چه استفاده هايى از آن به عمل مى آيد، چه مقدار حجم دارد و در كجا و در اختيار چه كسى قرار دارد؟
   

دانش و آگاهى اهل بيت عصمت و طهارت (سلام الله عليهم اجمعين) بر گرفته از علم الهى و فراتر و گسترده تر از معارف بشرى است و بدين جهت سرشار از حكمت و معرفت است و درك و تحليل آن براى ساير انسان ها، مشكل و يا غير ممكن است.
بدين لحاظ در روايت نورانى آنان آمده است: ان خبرنا صعب مستصعب، لا يحتمله الا ملك مقرب، أو نبى مرسل، أو مؤمن امتحن الله قلبه للايمان، أو مدينة حصينة. قيل: و اى شى‏ء المدينة الحصينة؟ قال: القلب المجتمع. (1)
يعنى: (درك و آگاهى از وضع و ) خبر ما دشوار و مشكل است و كسى نمى تواند آن را تحمل نمايد، مگر فرشته مقرب پروردگار، يا پيامبر مرسل، يا مؤمنى كه خداوند متعال قلبش را براى ايمان امتحان و آزمايش كرده باشد، و يا شهرى كه استوار و محكم باشد.
پرسيده شد: شهر استوار و حصين چيست؟ امام(ع) فرمود: قلب كسى كه به كمال رسيده باشد.
بنابراين، در حيات طيبه اهل بيت(ع) أسرار و رازهايى است كه جز خودشان، كسى از آن ها با خبر و مطلع نيست و جز اندكى از انسان هاى به كمال رسيده، كسى توان تحمل و تحليل آن ها را ندارد.
يكى از أسرار و رازهاى اهل بيت(ع)، كتاب هايى است كه در ميان آنان بوده و خود را موظف به نگه دارى آنان مى دانستند.
از مهمترين و عظيم ترين كتاب هاى اهل بيت(ع)، مصحف حضرت فاطمه زهرا(س) است.
در اين نوشتار تلاش خواهيم كرد با استفاده از احاديث و روايات معصومين(ع)، به بررسى اين كتاب مهم پرداخته و درباره آن، به اين پرسش ها پاسخ دهيم: مصحف فاطمه(س) چيست، در چه تاريخى تدوين شد، در چه چيزى نوشته شده، چه استفاده هايى از آن به عمل مى آيد، چه مقدار حجم دارد و در كجا و در اختيار چه كسى قرار دارد؟
پيش از پرداختن به پاسخ هاى فوق، مقدمتاً دو مورد را به استحضار مى رسانم:

  • كتاب هاى اهل بيت(ع)
اصولاً كتاب ها و رساله هايى كه از سوى اهل بيت(ع) تدوين يافته و يا به آنان نسبت داده شده است بر چهار دسته مى توان تقسيم كرد:

1- كتاب هايى كه از سخنان و وصاياى آنان گردآورى شده و بعدها به صورت كتاب مدون درآمدند.
برجسته ترين و متقن‏ترين اين نوع كتاب‏ها، كتاب گرانسنگ " نهج البلاغه " است، كه از خطبه‏ها، نامه‏ها و كلمات قصار امير مؤمنان(ع)، توسط سيد رضى گردآورى و تأليف گرديد. هم چنين مى‏توان كتاب " الجعفريات " و كتاب " تفسير منسوب به امام حسن عسكرى(ع) " را در اين دسته برشمرد.

2- كتاب هايى كه از سوى آنان نوشته شده و در اختيار عموم مردم قرار گرفت، تا همگان از آن ها بهره‏مند گردند. مانند " صحيفه سجاديه " و " رساله حقوق " كه توسط امام زين العابدين(ع) به رشته تحرير درآمدند.

3- كتاب ها و يا به عبارت صحيح‏تر، علومى كه اهل بيت(ع) حاملان و راز داران آن‏ها بوده و از معصوم پيشين آن‏ها را تحويل گرفته و به هنگام شهادت، به معصوم بعدى مى سپردند و اين‏ها از جمله ودايع امامت بود، كه هم اينك در اختيار امام زمان (ارواحنا لمقدمه الفداه) قرار دارد.
مانند جفر أحمر، جفر أبيض، جفر اكبر و جفر اصغر.
امام جعفر صادق(ع) در روايتى فرمود: و عند نا الجفر الابيض، والجفر الاحمر، والجفر الاكبر، و الجفر الاصغر، و الجامعه، و الصحيفة و كتاب على(ع).(2)
4- كتاب‏هايى كه از سوى اهل بيت(ع) تدوين شده‏اند، اما نه براى عموم مردم، بلكه براى خود پيشوايان معصوم(ع) كه از پيشواى قبلى به پيشواى بعدى منتقل مى‏شد و در آخر در اختيار خاتم الاوصياء، حضرت حجت بن الحسن(ع) قرار گرفتند و اين‏ها نيز از اسرار و ودايع امامت مى‏باشند.
معروف‏ترين و مشهورترين آن‏ها عبارتند از: كتاب " الجامعه " و كتاب " مصحف فاطمه".
البته مصحف هاى ديگرى نيز براى اهل بيت(ع) بيان شده است و طبق روايتى براى هريك از امامان معصوم(ع) مصحفى وجود دارد. (3)

  • تفاوت مصحف با صحيفه
به مصحف فاطمه(س)،" صحيفه فاطمه(س) " نيز گفته مى شود. وليكن اين قول، نادر است و قول معروف و مشهور درباره كتاب حضرت زهرا(س) همان " مصحف فاطمه(س) " مى‏باشد.
گرچه نمى‏توان به طور قطع و يقين بين اين دو، تفاوتى قايل شد ولى آنچه به ذهن انسان تبادر مى نمايد و اطلاق آيات و روايات، آن را تأييد مى كند، اين است كه صحيفه، به نامه يا نوشته‏اى گفته مى شود كه از شخصيتى به شخصيت ديگر و يا به جمعى از مردم ارسال و يا براى استفاده آنان تحرير و تدوين گرديد. مانند كتاب شريف " صحيفه سجاديه " كه از سوى امام زين العابدين(ع) براى استفاده همه مؤمنان تدوين شد. اما مصحف، در صدر اسلام به كتاب خدا (قرآن مجيد) گفته مى‏شد و از اين قبيل است مصحف امام على(ع)، مصحف عثمان، مصحف عبدالله بن مسعود و غير ذلك.

بايد توجه داشت كه مصحف فاطمه(س)، از اين دست نيست و مراد از آن، قرآن فاطمه زهرا(س) نمى‏باشد و حتى در برخى از روايت‏ها تأكيد شده است كه در مصحف فاطمه(س) چيزى از قرآن مجيد وجود ندارد، تا اين گمان كه مصحف فاطمه(س)، چيز خاصى نيست جز قرآن آن حضرت، از ذهن ها زدوده شود و دانسته شود كه اين كتاب شريف، غير قرآن و چيز ديگرى است.

در احاديث متعددى از معصومين(ع) به اين موضوع تأكيد شد. به فرازهايى از آن ها توجه فرماييد:
امام جعفر صادق(ع): و مصحف الفاطمة، ما أز عم ان فيه قرآناً. (4)
امام صادق(ع): و الله ما فيه من قرآنكم حرف واحد. (5)
امام محمد باقر(ع): ما فيه شى‏ء من القرآن.(6)
امام موسى كاظم(ع): عندى مصحف فاطمه(س)، ليس فيه شى‏ء من القرآن.(7)
به هر روى، گرچه كتاب فاطمه زهرا(س)، مصحف خوانده مى شود وليكن مصحف به معناى قرآن نيست. بلكه كتابى است كه با انشاى آن حضرت نگاشته شده است.

اما از اين كه چرا آن را مصحف ناميدند، چند علت ذكر شده است:

1- برخى از علما معتقدند كه از حضرت فاطمه زهرا(س) دو كتاب بر جاى مانده است كه يكى از آن ها " صحيفه حضرت فاطمه زهرا(س) " است كه حاوى احاديث و سخنان پدر ارجمندش حضرت محمد(ص) است و ديگرى " مصحف فاطمه(س) " است كه پس از رحلت پيامبر خدا(ص)، آن را املاء و تدوين نمود (8) و چون خواستند بين آن دو كتاب تمايزى باشد، آن ها را به دو نام، يكى را صحيفه و ديگرى را مصحف خواندند.

2- برخى ديگر معتقدند كه مصحف فاطمه(س) در آغاز، در صفحات پراكنده تحرير يافته بود كه بعدها آن را امير مؤمنان(ع) و يا امامان بعدى در يك نسخه‏اى گردآورى كرده و نام مصحف را برآن گذاشتند.(9)
  • مصحف فاطمه(س) و تاريخ تدوين آن

بى ترديد تدوين اين كتاب گرانبها، در اواخر عمر شريف حضرت فاطمه زهرا(س) و در مدتى كوتاه به وقوع پيوست و اگر بخواهيم تاريخ تدوين آن را بيان كنيم، با برداشت از احاديث و روايات متعدد، فاصله رحلت پيامبر خدا(ص) تا شهادت حضرت فاطمه زهرا(س)، يعنى از 28 صفر تا سوم جمادى الثانية سال يازده هجرى قمرى را بايد بيان كرد.

ابوعبيده، كه از راويان حديث امام جعفر صادق(ع) است، در روايتى گفت: برخى از اصحاب و ياران (امام "ع") پرسش هايى از امام جعفر صادق(ع) نموده و پاسخ هاى خويش را يافتند و پس از آن درباره مصحف فاطمه(س) پرسيدند. آن حضرت، مدتى سكوت نمود و سپس فرمود: انكم لتبحثون عما تريدون و عما لا تريدون. ان فاطمة(س) مكثت بعد رسول الله(ص) خمسة و سبعين يوماً و كان دخلها حزن شديد على ابيها و كان جبرئيل(ع) يأتيها فيحسن عزائها على ابيها و يطيب نفسها، و يخبرها عن ابيها و مكانه، و يخبرها بما يكون بعدها فى ذريتها، و كان على(ع) يكتب ذلك. فهذا مصحف فاطمة(س).(10)
يعنى: شما (گاهى) از چيزى كه مى خواهيد و از چيزى كه نمى‏خواهيد بحث مى كنيد. به درستى كه حضرت فاطمه(س) پس از رحلت رسول خدا(ص) به مدت هفتاد و پنج (يا نود و پنج) روز بيشتر باقى نماند و در اين مدت بخاطر رحلت پدرش بسيار محزون و اندوهگين بود و جبرئيل امين بر او نازل مى شد و مصيبت پدرش را بر او تسليت گفته و وى را آرامش خاطر مى‏داد و او را از مقام پدرش و مكان او ( در بهشت) با خبر مى‏ساخت. هم چنين آنچه كه بر فرزندان، نوادگان و ذرارى او پس از وفات وى مى‏گذرد، او را خبر مى داد و امام على(ع) همه اين‏ها را براى فاطمه(س) مى‏نوشت. اين، همان مصحف فاطمه(س) است.

مشابه اين روايت را حماد بن عثمان از امام جعفر صادق(ع) نقل نمود. وى گفت:
از امام صادق(ع) پرسيدم: مصحف فاطمه(س) چيست؟
امام(ع) در پاسخم فرمود: ان الله تعالى لما قبض نبيه(ص) دخل على فاطمة(س) من وفاته من الحزن مالا يعلمه الا اللّه - عز و جل - فارسل اليها ملكاً يسلى غمها و يحدثها، فشكت ذلك الى امير المؤمنين(ع). فقال(ع): إذا احسست بذلك و سمعت الصوت قولى لى. فاعلمته بذلك، فجعل اميرالمؤمنين(ع) يكتب كل ما سمع حتى اثبت من ذلك مصحفاً.(11)
يعنى: همين كه خداوند متعال، روح پيامبرش ( حضرت محمد " ص" ) را به ملكوت اعلى منتقل نمود، بر حضرت فاطمه(س) از بابت رحلت پدرش، حزن شديدى عارض گرديد كه غير از خدا كسى مقدار آن را نمى داند. پس خداوند متعال فرشته اى را به سوى وى نازل كرد، كه هم غم و اندوهش را تسليت داده و هم او را از چيزهاى تازه‏اى با خبر گرداند. حضرت فاطمه(س) اين ماجرا را براى همسرش اميرمؤمنان(ع) تعريف كرد و حضرت على(ع) به وى فرمود: هرگاه نزول فرشته‏اى را احساس كردى و صدايش را شنيدى (گفته‏هايش را) به من بگو. پس هرگاه فرشته‏اى مى آمد، حضرت فاطمه(س) همسرش على(ع) را باخبر مى‏كرد و هر چه مى شنيد براى او مى‏گفت و حضرت على(ع) نيز هرچه را از فاطمه(س) مى‏شنيد مى‏نوشت، تا اين كه از آن نوشته‏ها، مصحف به وجود آمد.

اين دو حديث پرسش‏هايى چند از مصحف فاطمه(س)، از جمله زمان و كيفيت تأليف و كاتب آن را پاسخ داد ولى با اين تفاوت كه در حديث اول، زمان و تاريخ آن را روشن‏تر بيان نمود و در حديث دوم، نقش اميرمؤمنان(ع) در كتابت و تدوين آن را.
البته در اين موارد، احاديث ديگرى وجود دارد كه به خاطر پرهيز از اطاله كلام، از بيان آن‏ها صرف‏نظر مى‏كنيم.

  • محتواى مصحف فاطمه(س)

بى‏ترديد مهمترين و اصلى‏ترين سخن درباره مصحف فاطمه(س) در اين مسئله است كه اين مصحف، حاوى چه نوع اطلاعات و آگاهى‏هاست و محتواى آن چه دانشى را در برگرفته است؟

براى پى‏بردن به اين قضايا، بايد توجه داشت كه مصحف فاطمه(س) چون در دسترس عموم نيست و جز اهل بيت(ع) كسى از آن اطلاعى ندارد، براى پاسخ يافتن درباره زواياى گوناگون آن، هيچ راهى نيست، جز اين كه به اهل بيت(ع) متوسل شويم و از احاديث و روايات نورانى آنان بهره گيريم.

پيش از اين گفتيم كه در بسيارى از روايات تأكيد شده است كه مراد از مصحف فاطمه(س)، قرآن مجيد نيست و حتى يك حرف از قرآن در آن وجود ندارد.

در برخى از روايات ديگر آمده است كه احكام حلال و حرام در آن وجود ندارد.
امام صادق(ع) در روايتى فرمود: اما انه ليس فيه شى‏ء من الحلال و الحرام و ليكن فيه علم مايكون.(12)
به عبارت ديگر، مصحف فاطمه(س) يك كتاب فقهى و يا رساله عمليه نيست. بلكه مهمتر و بالاتر از اين گونه اطلاعات است، و آن عبارت است از چيزى كه كسى آن را نخوانده، نشنيده و ندانسته است و نخواهد دانست و جز خداوند متعال از اسرار و رازهاى آن، اطلاعى ندارد. و آن، علم و دانش آينده است.

ابوبصير، روزى به محضر امام صادق(ع) شرفياب شد و چون با امام(ع) خلوت كرد، فرصتى يافت تا از اسرار و رازهاى آنان باخبر گردد و لذا ازامام(ع) درباره علوم اهل بيت(ع) و ودايع آن‏ها از جمله جفر، جامعه و غير ذلك سؤال نمود و امام(ع) پاسخ وى را داد. تا اين كه نوبت به مصحف فاطمه(س) رسيد و امام(ع) در پاسخ وى فرمود: و ان عندنا لمصحف فاطمه عليهاالسلام و ما يدريهم ما مصحف فاطمه(س)؟

قال(ع): مصحف فيه مثل قرآنكم هذا ثلاث مرات. والله ما فيه من قرآنكم حرف واحد. قال: قلت: هذا والله العلم. قال(ع): انه لعلم و ما هو بذاك.(13)
يعنى: در نزد ما (امامان ) است مصحف فاطمه(س) و ( مردم ) چه مى‏دانند مصحف فاطمه(س) چيست؟
آن گاه فرمود: مصحفى است كه محتواى آن، سه برابر قرآنى است كه در نزد شما است. سوگند به خداى سبحان، هيچ چيزى از قرآن، حتى يك حرف، در آن وجود ندارد.
ابوبصير گفت: عرض كردم: سوگند به خدا، اين علم (بزرگى) است.
فرمود: (آرى) اين مصحف، علم و دانش (بزرگى) است ولى اين مصحف، قرآن نيست.
در حديثى ديگر، امام جعفر صادق(ع) در پاسخ برخى از اصحاب خود درباره مصحف فاطمه(س) فرمود:... و كان جبرئيل عليه السلام يأتيها، فيحسن عزائها على أبيها، و يطيب نفسها، و يخبرها عن أبيها و مكانه، و يخبرها بما يكون بعدها فى ذريتها و كان على(ع) يكتب ذلك.(14)
يعنى: جبرئيل(ع) بر فاطمه زهرا(س) نازل مى‏شد و مصيبت رحلت پدر بزرگوارش را بر وى تسليت مى‏گفت و آرامش خاطرى براى وى فراهم مى‏كرد و او را از مقام پدرش و مكان و منزلتش (در بهشت) خبر مى‏داد و هم چنين او را از آينده فرزندان، نوادگان و ذرارى‏اش مطلع مى‏كرد و امام على(ع) اين‏ها را( براى فاطمه(س)) مى‏نوشت.
هم چنين در روايتى از امام صادق(ع) آمده است: و اما مصحف فاطمه(س)، ففيه ما يكون من حادث، و أسماء كل من يملك الى ان تقوم الساعة.(15)
يعنى: اما مصحف فاطمه(س)، پس در آن است هرچيزى كه در آينده واقع گردد. هم چنين در آن است، اسامى تمام كسانى كه تا پايان دنيا، حكومت مى‏يابند و به زمامدارى مى‏رسند.
با توجه به روايت‏هاى فوق و ديگر روايت‏هايى كه بخاطر پرهيز از اطاله كلام، از نقل آن ها خوددارى كرديم، به دست مى آيد كه مصحف فاطمه(س) درباره رويدادها، حوادث و تغيير و تحولات سياسى و اجتماعى است كه از آن تاريخ (اواخر عمر شريف حضرت زهرا(س)) تا آخر الزمان به وقوع خواهند پيوست و در حقيقت پيش گويى‏هاى صادق و راستين آن حضرت از آينده و آيندگان است و مى‏توان گفت كه اين كتاب گرانسنگ، تقويم اهل بيت عصمت و طهارت(ع) است. بدين جهت امامان معصوم(ع) با نگاه به آن، واقعه‏اى را پيش‏گويى كرده و يا ماجرايى را نفى و اثبات مى نمودند به شواهدى از اين دست توجّه فرماييد كه تحت عنوان " استناد امامان معصوم(ع) به مصحف فاطمه(س) " مى‏آوريم.

  • استناد امامان معصوم(ع) به مصحف فاطمه(س)

1) در روزگار امام صادق(ع)، نوادگان امام حسن مجتبى(ع) جنبشى را بر ضد بنى اميّه آغاز كرده و با كمك و همراهى ساير هاشميان (اعم از بنى عباس و بنى الحسن و ساير تيره‏هاى بنى هاشم) مردم را بر عليه امويان به شورش و قيام وادار كردند و محور و كانون اصلى اين قيام، فرزندان عبدالله بن‏الحسن بودند.
خيلى ها باور داشتند كه محمد، پسر عبدالله بن الحسن، در اين جنبش به پيروزى و رهبرى خواهد رسيد. امّا امام صادق(ع) چنين اعتقادى نداشت.

فضيل بن سكره، كه يكى از ياران آن حضرت بود، گفت: روزى به محضر امام صادق(ع) شرفياب شدم، امام(ع) به من فرمود: يا فضيل، اتدرى فى اى شى‏ء كنت أنظر قبيل؟ قال: قلت: لا.
قال(ع): كنت انظر فى كتاب فاطمة(س) ليس من ملك يملك الارض الا و هو مكتوب فيه باسمه و اسم أبيه، و ما وجدت لولدالحسن فيه شيئأً.(16)
يعنى: اى فضيل، آيا مى‏دانى پيش از آمدنت به چه چيزى نگاه مى‏كردم؟
فضيل گفت: نه، نمى‏دانم.
امام(ع) فرمود: داشتم به كتاب فاطمه(س) نگاه مى‏كردم. هيچ حاكمى در روى زمين به حكومت و رياست نمى‏رسد، مگر اين كه با نامش و نام پدرش در كتاب فاطمه(س) نوشته شده باشد. و من در اين كتاب براى فرزندان حسن چيزى نيافتم.

2) از امام صادق(ع) درباره محمد بن عبدالله بن الحسن پرسيده شد. امام(ع) در پاسخ فرمود: ما من نبى، ولا وصى، ولا ملك الا و هو فى كتاب عندى ( يعنى مصحف فاطمه(س) ) و الله ما لمحمد بن عبدالله فيه اسم.(17)
يعنى: هيچ پيامبرى، هيچ وصى و جانشين پيامبرى و هيچ پادشاه و حاكمى نيست مگر اين كه نامش در اين كتابى كه در نزد من است (يعنى مصحف فاطمه(س) ) وجود داشته باشد. سوگند به خداى سبحان، نامى از محمد بن عبدالله در آن نيست.

3) امام صادق(ع) در روايتى فرمود: تظهر الزنادقة فى سنة ثمان و عشرين و مأة، و ذلك انى نظرت فى مصحف فاطمة(س).(18)
يعنى: در سال (128 هجرى)، زنديق‏ها آشكار خواهند شد و اين را با نگاه كردن به مصحف فاطمه(س) به دست آوردم.
پيش گويى امام صادق(ع)، راست و درست بود. زيرا در آن هنگام كه حكومت بنى اميّه به سوى اضمحلال و نابودى پيش مى‏رفت و حكومت بنى‏عباس در حال انعقاد بود، بسيارى از عقايد انحرافى و باطل، به ويژه ماديگرايى، بى دينى و لاابالى گرى در جامعه مسلمانان بروز و ظهور كرد.

4) وليد بن صبيح گفت: روزى امام صادق(ع) به من فرمود: يا وليد، انى نظرت فى مصحف فاطمة(س) فاسئل، فلم اجد لبنى فلان فيها الا كغبار النعل.(19)
يعنى: اى وليد، همانا در مصحف فاطمه(س) نگاه و پرسش (يعنى مطالعه) نمودم، پس درباره ( حكومت و رياست) بنى فلان چيزى نيافتم مگر غبار نعل (اسب).
به هر روى، امامان معصوم(ع) به عنوان مرجع علمى، سياسى و اجتماعى مردم و تنها پناهگاه حقيقى و دلسوز آن‏ها، هميشه تلاش مى‏كردند آن‏ها را از كجروى و انحراف بازداشته و به سوى حق و حقيقت و راه درست و خداپسند هدايت نمايند. بدين جهت آن بزرگواران در كتاب مادرشان حضرت فاطمه(س) بسيار مطالعه و تدبّر نموده و پيش گويى‏هاى درستى از روزگارشان به عمل مى‏آوردند و به عبارتى، بهترين فوايد را از اين كتاب شريف، نصيب اسلام و مسلمانان مى نمودند.

  • محل نگه‏دارى مصحف
اما اين كه مصحف فاطمه در كجا است و در دست چه كسى نگه دارى و محافظت مى شود، بايد گفت: مصحف فاطمه(س) در آغاز تدوين و تأليف، در خانه امير المؤمنين على بن ابى طالب(ع) نگه دارى مى شد و در اختيار آن حضرت بود و پس از شهادت آن حضرت، در اختيار امام حسن مجتبى(ع) و پس از شهادت وى، در اختيار امام حسين(ع) قرار گرفت. به همين ترتيب، رسيد به حضرت حجت بن الحسن(عجل الله تعالى فرجه الشريف) و هم اكنون توسط وى نگه دارى شده و توسط آن حضرت، از آن استفاده مى‏گردد وهيچ‏گاه در اختيار نااهلان و نامحرمان قرار نگرفته است. در اين رابطه به چند حديث توجه فرماييد:

1) امام رضا(ع) در حديثى، علايم و نشانه هاى امام معصوم(ع) را بيان كرد و فرمود: للامام علامات يكون أعلم الناس، و احكم الناس، واتقى الناس، واحلم الناس، واشجع الناس، واسخى الناس، واعبد الناس و...
اين حديث طولانى است و در آخر آن، فرمود: و يكون عنده مصحف فاطمة(س).(20)
يعنى يكى از نشانه هاى امام معصوم(ع)، آن است كه مصحف حضرت فاطمه (س) در نزد وى باشد.

2) امام جعفر صادق(ع) در فراز حديثى فرمود: وان عندنا لمصحف فاطمة(س).(21)
يعنى: همانا مصحف فاطمه(س) در نزد ما است.

3) امام موسى كاظم(ع) فرمود: عندى مصحف فاطمه(س)، ليس فيه شى‏ء من القرآن.(22)

4) ابوبصير گفت: از امام صادق(ع) شنيدم كه مى‏فرمود: ما مات ابو جعفر عليه‏السلام حتى قبض-اى ابو عبدالله - مصحف فاطمة(س).(23)
يعنى: پدرم امام محمد باقر(ع) وفات نيافت، تا اين كه مصحف فاطمه(س) را از او دريافت كردم.

5) امام صادق(ع) در حديثى فرمود: علمنا غابر و مزبور، و نكت فى القلوب و نقر فى السماع، و ان عندنا الجفر الاحمر، و الجفر الابيض. و مصحف فاطمة عندنا و ان عندنا الجامعة، فيها جميع ما يحتاج الناس اليه.(24)
در اين حديث، علاوه بر اين كه امام صادق(ع) انواع علوم و دانش هاى اهل‏بيت(ع) را توصيف مى‏كند، تصريح مى‏نمايد كه جفر احمر، جفر ابيض، مصحف فاطمه(س) و جامعه در نزد آنان (يعنى امامان معصوم عليهم السلام) است.

6) على بن حمزه گفت: به امام صادق(ع) گفته شد كه عبدالله بن الحسن (كه از نوادگان امام حسن مجتبى(ع) بود) معتقد است كه در نزد او دانش خاصى نيست مگر همان علم و دانشى كه در نزد ساير مردم است.
فقال(ع): صدق و الله، ما عنده من العلم الا ما عند الناس، ولكن عندنا و الله الجامعة فيها الحلال و الحرام، و عندنا الجفر أفيدرى عبدالله أمسك بعير اومسك شاة، و عندنا مصحف فاطمة(س)....(25)
يعنى: سوگند به خداى سبحان، عبدالله بن الحسن راست گفته است. در نزد او دانش خاصى نيست مگر همان علم و دانشى كه در نزد ساير مردم است. وليكن به خدا سوگند در نزد ما، جامعه است كه در او حلال و حرام بيان شده است و در نزد ما، جفر است. آيا عبدالله مى‏داند كه جفر در پوست شتر است يا در پوست گوسفند؟ و در نزد ما مصحف فاطمه(س) است...

در اين حديث شريف، امام صادق(ع) بلند پروازى‏ها و ادعاهاى واهى عبدالله بن الحسن و فرزندانش را به باد انتقاد گرفته و گوش زد نموده است كه اگر هم مى خواهند رهبرى مردم و زعامت قيام را بر عهده بگيرند، از اهل بيت(ع) و خاندان عصمت هزينه نكنند. چون آنان، اهليت چنين مقامى را ندارند. زيرا رهبريت و پيشوايى واقعى مردم بر عهده امام معصومى است كه حامل ودايع و اسراراهل بيت(ع)، از جمله مصحف فاطمه(س) باشد.

  • روايتى جامع درباره مصحف فاطمه(س)

در پايان اين مقال، شايسته است، روايتى جامع و كامل درباره مصحف فاطمه(س) نقل كنيم تا پاسخى به پرسش‏هاى احتمالى درباره اين كتاب شريف و زواياى گوناگون آن باشد.
ابو بصير گفت: از امام محمد باقر(ع) درباره مصحف فاطمه(س) پرسش نمودم. حضرت فرمود: ( اين كتاب) پس از رحلت پدرش حضرت محمد(ص) بر او نازل شد.
ابو بصير: آيا در اين كتاب، چيزى از قرآن كريم نيز هست؟
امام محمد باقر(ع): نه، چيزى از قرآن، در اين كتاب نيست.
ابوبصير: پس، آن را برايم توصيف كن.
امام باقر(ع): ( اين كتاب ) داراى دو صفحه جلد سرخ رنگ است و طول و عرض آن از زبرجد مى‏باشد.
ابوبصير: فدايت گردم، ورق آن را برايم شرح بده.
امام باقر(ع): ورق آن از در سفيد است كه به آن گفته شد باش، پس گرديد.
ابوبصير: فدايت گردم، در اين كتاب، چيست؟
امام باقر(ع): در اين كتاب خبرهاى گذشته و خبرهاى آينده تا روز قيامت، وجود دارد. هم چنين خبرهاى آسمان و آسمان‏ها و تعداد فرشتگان و غير فرشتگان كه در آسمان‏ها هستند، و تعداد تمامى پيامبرانى كه به عنوان مرسل و يا غير مرسل آفريده شده‏اند، و نام‏هايشان و نام‏هاى كسانى كه پيامبران به سوى آنان فرستاده شده‏اند، و نام‏هاى كسانى كه پيامبران را تكذيب كرده و كسانى كه از آغاز تا آخر دنيا آفريده شده باشند، و نام هاى شهرها، و تعريف و توصيف تمامى شهرها كه در شرق و غرب زمين قرار گرفته باشند و تعداد مومنين در آن‏ها، و تعداد كافران در آن‏ها، و شرح حال تمام كسانى كه تكذيب كردند، و توصيف قرون گذشته و داستان‏ها و ماجراهايشان، و كسانى كه از طاغوتيان به حكومت رسيده و مقدار حكومتشان و تعدادشان، و اسامى پيشوايان (معصوم) و شرح حال و توصيفشان و تك تك آن چه كه به دست آورده و مالك شدند، و توصيف بزرگان و افراد صاحب نامشان، و تمامى كسانى كه در ادوار تاريخى تردد نمودند.
ابوبصير: فدايت گردم، دوره‏ها چه مقدارند؟
امام باقر(ع): پنجاه هزار سال، و آن در هفت دوره است.
هم چنين، اسامى تمامى كسانى كه خداوند سبحان، آن‏ها را آفريده و اجل‏هايشان، و توصيف بهشتيان و تعداد آن‏هايى كه داخل در بهشت مى‏شوند و تعداد آن‏هايى كه داخل در آتش (جهنم) مى‏گردند و اسامى جهنميان، همه در آن كتاب موجود است. هم چنين علم قرآن همان طورى كه نازل شد، و علم تورات همان طورى كه نازل شد، و علم انجيل همان طورى كه نازل شد، و علم زبور همان طورى كه نازل شد، و تعداد تمامى درختان، كلوخ‏ها وخاك‏ها در تمامى بلاد، در آن وجود دارد.
سپس امام باقر(ع) فرمود: هنگامى كه خداوند سبحان اراده كرد كه مصحف را به وسيله جبرئيل، ميكائيل و اسرافيل بر فاطمه(س) نازل كند، در شب جمعه، ثلث دوم از شب بود كه آنان، مصحف را گرفته و به سوى فاطمه(س) هبوط كردند و وى در آن حال، ايستاده بود و داشت نماز مى خواند و فرشتگان الهى، آن قدر سر پا ايستادند تا فاطمه(س) نشست و چون نماز را به پايان رسانيد و سلام آن را داد، فرشتگان به او گفتند: سلام، بر تو سلام مى‏رساند. در اين هنگام، مصحف را در آغوش اونهادند. پس فاطمه(س) در پاسخشان فرمود:
براى خدا سلام است و از جانب او سلام است و به سوى او باد اسلام. وسلام بر شما اى فرستادگان خدا.
پس از آن، فرشتگان به سوى آسمان عروج كردند و فاطمه(س) پس از نماز صبح تا ظهر هم چنان نشست و مصحف را قرائت كرد و آن را از اول تا به آخر مطالعه نمود و آن حضرت كه سلام و درود خدا بر او باد، بر جميع مخلوقات خدا، از جن و انس گرفته تا پرندگان و وحوش، ( حتى بر ) پيامبران و فرشتگان الهى، مفروض الطاعة است. ابوبصير گفت: فدايت گردم. پس از رحلت آن بانوى بزرگ، مصحف او به چه كسى رسيد؟
امام باقر(ع) فرمود: وى، مصحف را به اميرمؤمنان، امام على بن ابى طالب(ع) سپرد و حضرت على(ع) در هنگام شهادت به امام حسن مجتبى(ع) واگذار نمود و امام حسن مجتبى(ع) در هنگام شهادت به امام حسين(ع) سپرد، سپس در دست اهلش باقى مى‏ماند تا اين كه به صاحب امر سپرده شود.
ابوبصير گفت: به راستى اين ( كتاب شريف ) دانش فراوانى است.
امام باقر(ع) فرمود: اى ابا محمد، اين مقدارى كه از مصحف برايت توصيف نمودم، تنها از ورق اول از دو ورق آن بود و هنوز چيزى از ورق دوم آن را برايت بيان نكردم و حتى حرفى از آن را نگفتم.(26)
آرى، مصحف فاطمه(س) آن چنان عظيم و كبير است كه شكافنده علم اول و آخر، يعنى حضرت باقرالعلوم(ع)، پس از آن همه توصيف و تعريفى كه از آن به عمل آورده است، مى فرمايد، تنها يك صفحه از اين كتاب را برايت بيان كردم و هنوز چيزى از صفحه بعدى را آغاز نكردم!
با اين بيان، تكليف ما نيز روشن است، كه هرچه درباره اين كتاب بى‏همتا بگوييم و يا بنويسيم نمى توانيم حق آن را ادا نماييم، پس بهتر است لب فروبسته و به همين مقدار كفايت كنيم.
اميد است خداوند متعال ما را در فهم و درك علوم و معارف بلند محمد وآل محمد(ص) و شناخت حقانيت آنان توفيق عنايت كند وصاحب امر اول و آخر، يعنى حضرت حجت بن الحسن(ع) را از ما خشنود و خرسند گرداند.

نويسنده: سيد تقى واردى

پى‏نوشت‏ها:

1. روضة الواعظين، فتال نيشابورى، ص 211.
2. مكاتيب الرسول، احمدى ميانجى، ج 2، ص 51.
3.
4. بصائر الدرجات، ابوجعفرصفار قمى، ص 15؛ الكافى، ج 1، ص 24.
5. همان، ص 151.
6. دلائل الامامة، محمد بن جرير طبرى، ص 27.
7. بصائر الدرجات، ابوجعفر صفار قمى، ص 174.
8. مكاتيب الرسول، احمدى ميانجى، ج 11، ص 426.
9. اللمعة البيضاء، تبريزى انصارى، ص 200.
10. الكافى، شيخ كلينى،ج 11، ص 241.
11. همان، ص 240.
12. همان.
13. همان، ص 238.
14. همان، ص 241.
15. روضة الواعظين، فتال نيشابورى، ص 211؛ الخرائج و الجرائج، قطب الدين راوندى، ج 2، ص 894.
16. الكافى، شيخ كلينى، ج 1، ص 242.
17. مكاتيب الرسول، احمدى ميانجى، ج 2، ص 87.
18. الكافى، شيخ كلينى، ج 1، ص 240.
19. بصائر الدرجات، ابوجعفر صفار قمى، ص 181 و 189.
20. من لايحضره الفقيه، شيخ صدوق، ج‏4، ص 419 ؛ عيون اخبار الرضا، شيخ صدوق، ج 1، ص 212.
21. الكافى، شيخ كلينى، ج 1، ص 239، بصائر الدرجات، ابوجعفر صفار قمى، ص 152.
22. بصائر الدرجات، ابوجعفر صفار قمى، ص 154.
23. همان، ص 17.
24. روضة الواعظين، فتال نيشابورى، ص 210.
25. بصائر الدرجات، ابوجعفر صفار قمى، ص 161.
26. دلائل الامامة، محمد بن جرير طبرى آملى، ص 27.

منبع:ماهنامه پاسدار اسلام، شماره 284

نوشته شده در ساعت 8:0 |  لينک ثابت   • 

جمعه بیست و پنجم خرداد 1386

" وهابيت" خطرناکتر از " بربريت"

سامرااز زماني كه خلفاي خود خوانده مسلمين پس از رحلت پيامبر(ص) جاهلانه و ظالمانه حكومت مختص مولي الموحدين علي عليه السلام و خاندان عصمت را غصب كردند و با برداشت عصر جاهليت خود باعث انحراف دين مبين اسلام شدند، سرآغاز يك حركت كاملا متضاد با احكام الهي و اسلام برداشته شد.

اين انحراف زماني به اوج خود رسيد كه پيوند ناميموني بين شخصيت منحرف فاقد شعوري چون "شيخ محمد عبدالوهاب نجدي"با قدرت حكومتي آن زمان يعني "محمد بن مسعود (جد آل سعود)" برقرار شد.

شيخ عبدالوهاب فردي بود كه به جهت شيفتگي به شخصيت خود احساس بزرگي به او دست داد و با تصورات شيطاني و باطل خود، هرگونه تمسك به پيامبر(ص) و اهل بيت او را قبيح دانست و از طرفي يكسري بدعتهاي تازه را وارد دين اسلام نمود.

بعد ازهلاكت وي،پيروان او با به رهبري "امير مسعود وهابى" با بيست هزار نفر به كربلا حمله كرده و وحشيانه پنج هزار شيعه را به خاك و خون كشيدند و اين روند ادامه يافت و گره عجيبي بين پيروان اين مذهب با قدرت آل سعود برقرار شد، به نحوي كه همه اقتدار امروز سلفي ها و وهابي هاي تكفيري از اين اتحاد سرچشمه مي گيرد.       

آنچه امروز به سان "بربريت" در حال نمايش از طرف اين طايفه بوده و منجر به وحشيانه ترين جنايت ها عليه شيعه و ديگر بشريت است، به خاطر انحرافات به ظاهرعلماي وهابيت است كه هرآنكس را كه اندكي با عقايد آنها مخالفت كند تكفيركرده و حكم قتلش را مي دهند، ويا به جهت كينه و عداوتي كه در اثر اين تفكر انحرافي نسبت به اهل بيت و قبور مطهر آنها دارند، حكم انهدام اين اماكن متبركه وملكوتي را صادر مي كنند، كما اينكه درانهدام گلدسته‌هاي حرمين عسگريين، بنا به گزارش پايگاه اينترنتي "هجر" فتواي اخير"بن جِبرين" از مفتي‌هاي برجسته سعودي مبني بر ضرورت تخريب اماكن مقدس شيعيان، نقش بسزائي داشته است.

همه اينها به دليل شكافي است كه خلفاي خودخوانده جاهل، با سرپيچي از ولايت پذيري حضرت علي عليه السلام كردند و خود و پيروان جاهل تر خود را مستحق عذاب جاويد و اليم الهي كردند.

وقتي ما در زيارات جامعه مي گوئيم: « السلام عليكم يا اهل بيت نبوت وموضع الرساله و مختلف الملائكه ومهبط الوحي و خزان العلم » و يا با تعابيري چون " تراجمة وحي الله"از ائمه(ع) ياد مي كنيم، اين به دليل اينست كه تنها اهل بيت عصمت و طهارت(ع) هستند كه معدن علم لدن الهي و هبوط وحي بوده و قابليت تفسير و ترجمان آيات فوق وزين قرآن را دارند، نه هر بشر ناقص العقلي كه پيروان وهابي آنها امروز با خواندن هر آيه از قرآن ،تفسير به راي ناقص خود كرده و حكم به تكفير ديگران وانهدام قبور مطهره فرزندان معصوم رسول الله صلي الله عليه و آله مي دهند.

اما در كنار همه اينها بايد گفت كه امروز تفكر عقلائي و ولايت مدار شيعه مي رود تا با نفوذ در قلب هاي مستعد، پايه هاي اعتقادي خود را مستحم كرده و زمينه ظهورامام حي و زنده و غايب خود حضرت مهدي ارواح العالمين لتراب مقدمه الفداه را در جوامع فراهم آورد، و مفتي هاي جاهل سلفي وتكفيري سعودي و امثالهم هم بدانند كه با چنين فتاواي شيطاني، جزتيشه به ريشه خود زدن را ديكته نمي كنند، چرا كه "هر كه با آل علي درافتاد ور افتاد.
مصطفي بخشي 
نوشته شده در ساعت 1:7 |  لينک ثابت   • 

پنجشنبه هفدهم خرداد 1386

مسیحیت صهیونیستی

 مي‌توان جنوب آمريكا را مركز اصلي مسيحيان صهيونيست در ايالات متحده دانست. جري فالويل تصريح كرده است كه اين منطقه، كمربند انجيلي‌ها است. البته اكنون اين منطقه پايگاه انتخاباتي حزب جمهوري‌خواه و «كمربند امنيت اسرائيل» نيز است.
مصاحبه، با پروفسور جيسون برگين، استاد علوم سياسي دانشگاه فلوريدا كارشناس و متخصص جنبش مسيحيت صهيونيستي.

  •  دكتر جيسون، ممكن است اطلاعاتي در مورد شمار واقعي مسيحيان صهيونيست در ايالات متحده آمريكا بفرماييد و بگوييد آن‌ها چه نوع موضع‌گيري در قبال خاورميانه دارند.

  بسيار دشوار مي‌توان آماري در مورد شمار مسيحيان صهيونيست در ايالات متحده ارائه داد، امّا چيزي كه مي‌توان گفت، اين است كه آن‌ها، هدف انتخاباتي فعالان مسيحيت صهيونيستي، و دست‌اندركاران حكومت اسرائيل و «از نو متولد شدگان»اند. يعني پروتستان‌هاي ايوانجليست سفيد و شمار اين رأي‌دهندگان 25 درصد كل ساكنان تخمين زده مي‌شود كه اكثر آن‌ها به نفع جمهوري‌خواهان رأي مي‌دهند.

امّا در مورد خاورميانه، بنابر يك نظرسنجي كه «انستيتوگالوپ» انجام داده است، 30 درصد از آمريكايي‌ها، آن سرزمين‌ها (فلسطين) را مقدس مي‌دانند و از نظر ديني آن را مهم به شمار مي‌آورند، زيرا انجيل پيش‌بيني كرده است، حوادث سرنوشت‌ساز و مهمي‌ در آن‌جا روي مي‌دهد. 75 درصد از كساني كه از آن‌ها نظرسنجي شده بود، از جمله رأي دهندگان و حاميان مسيحيان صهيونيست بودند و بيش از نيمي از آن‌ها، پيوسته به كليسا رفت و آمد داشتند. 20 درصد از آمريكايي‌ها شخصاً و صرف‌نظر از ديدگاه‌هاي ديني و پيش‌بيني‌هاي انجيل بر اين باورند كه فلسطين بسيار پراهميت است.

يك سوم از آنان (نو متولدشدگان) از نظر وابستگي حزبي، از جمله حاميان حزب جمهوري‌خواه (42 درصد) بوده و از ديدگاه ديني به اسرائيل نگاه مي‌كنند. 25 درصد از دموكرات‌ها 24 درصد از اشخاص مستقل كه وابسته به هيچ حزبي نيستند، اسرائيل را مكاني مي‌دانند كه پيش‌بيني‌هاي انجيل در آن تحقق مي‌يابد، با اين حال، اگر به مسيحيان صهيونيست به عنوان «نو متولد شدگان» و از ديدگاه ديني نگريسته شود، متوجه مي‌شويم كه درصد كلّ ساكنان آمريكا مخالف پرپايي يك حكومت فلسطيني هستند، اما اين نسبت خود كم نيست، به ويژه اين 6 درصد دوبرابر جمعيت يهوديان در امريكا است. (يهوديان 3 درصد جمعيت آمريكا را تشكيل مي‌دهند). بنابراين منابع «سازمان دفاع از اسرائيل» خاخام ايشيل اكستاين و رالف ريد، مدير سابق اجرايي هم‌پيماني مسيحي در سال 2002، دست به تبلغيات گسترده‌اي در ميان مردم زدند، تا مسيحيان و برادران يهودي خود را قانع به حمايت از حكومت اسراييل كرده، براي صلح در قدس دعا كنند و حقيقت اسرائيل را به مردم بنمايانند و امنيّت آن‌را تضمن كنند. علاوه بر اين، اين سازمان تلاش كرد تا 100 هزار كليسا و حدود يك ميليون نفر از مسيحيان ايالات متحده را در يك موضع واحد جمع كند تا آن‌ها، با اسرائيل اعلام همبستگي كنند. اين رقم بسيار بالايي است، زيرا بيشتر آمريكايي‌ها توجه چنداني به امور سياسي نشان نمي‌دهند. در 26 اكتبر 2002 اين سازمان اعلام كرد: «هفت ميليون مسيحي در مراسم روز ملي دعا براي اسرائيل و اعلام همبستگي با آن، شركت كردند»، اين در حالي است كه سال گذشته، شمار آن‌ها از پنج ميليون نفر بيشتر نبود.

  •  مسيحيان صهيونيست بيشتر در كدام منطقه ايالات متحده سكونت دارند؟

 مي‌توان جنوب آمريكا را مركز اصلي مسيحيان صهيونيست در ايالات متحده دانست. جري فالويل تصريح كرده است كه اين منطقه، كمربند انجيلي‌ها است. البته اكنون اين منطقه پايگاه انتخاباتي حزب جمهوري‌خواه و «كمربند امنيت اسرائيل» نيز است، چرا؟ زيرا جنوب، منطقه‌اي است كه مردم آن، در مقايسه با جاهاي ديگر امريكا از ديدگاه ديني، مؤمن‌ترين افراد به انجيل‌اند و گرايش‌هاي ديني بسيار قوي‌تري دارند؟ اين عجيب نيست كه بيشتر رهبران مسيحيان محافظه‌كار، جنوبي هستند يا در آن‌جا آموزش‌ديده‌اند و يا سازمان‌هاي آن‌ها در آن‌جا متمركز شده است. در يك نظرسنجي ديگر كه «مؤسسه گالوپ» به عمل آورد نتيجه اين بود كه جنوبي بودن به معناي در جرگه حاميان سخت اسرائيل قرار داشتن است و عجيب نيست كه كليساي پروتستان در ايالات متحده بر كنگره معمداني‌هاي جنوبي كه شامل 42 هزار كليسا و داراي 16 ميليون عضو است، بسيار نفوذ دارد و اين امر را مي‌توان نفوذ صهيونيستي در آن منطقه به شمار آورد.

  •  در مورد حضور مسيحيان صهيونيست در دولت بوش و كنگرة آمريكا و ميزان تأثير آن‌ها بر سياست‌هاي آمريكا چه نظري داريد؟

 دانيل پايپس كه جورج بوش اخيراً او را به عضويت شوراي اداره مؤسسه صلح ايالات متحده در آورده، گفته است: «برخي در شگفتند كه چرا ايالات متحده سياست‌هايي را در پيش‌ مي‌گيرد كه اساساً و به طور كامل با سياست‌هاي كشورهاي اروپايي متفاوت است، در مورد آن‌بايد بگوييم كه بخش اصلي پاسخ اين سؤال در اين روزها به نفوذ پر قدرت مسيحيان صهيونيست در سايه وجود رئيس جمهوري محافظه‌كار مانند جورج بوش، باز مي‌گردد. و با اين‌كه اطلاعات تأييد شده و مورد اطميناني در مورد ميزان حضور مسيحيان صهيونيست در دولت جورج بوش وجود ندارد اما شواهدي در دست است كه ثابت مي‌كند دولت بوش و برخي از اعضاي كنگرة آمريكا، روابط تنگاتنگ و نزديكي با نمايندگان مسيحيان صهيونيست دارند. در كنگرة «راهي به سوي پيروزي» كه سازمان «هم پيماني مسيحي» در سال 2002 آن‌را برگزار كرد و در طي آن شعار هم بستگي مسيحيان با اسرائيل سر داده شد، بسياري از اشخاص بزرگ و صاحب‌نفوذ در زمينه‌هاي سياسي و اجتماعي امريكا و اسرائيل دعوت شده بودند. از جمله «پت رابرتسون»، وزير تجارت اسرائيل، «يهودا اولمرت» شهردار سابق قدس، «اليور نورث»، افسر سابق نيروي دريائي، «روي مور» وزير دادگستري در ايالت آلباما، «سناتور ديك آرمي»، «سناتور تام ديلي»، «سناتور روي پلانت» و برخي از اعضاي مجلس نمايندگان مانند، «جيمز انهوف» «سام براونباك»، «اورن هاچ» و «آلن كيس» عضو سابق هيئت امريكا در سازمان ملل. «اولمرت در سخنراني در جمع آن جمعيت كه حدود 000/10 نفر تخمين زده شده گفت:

سلام و درود بر مؤمنان به صهيون. خدا در حمايت از دولت اسراييل با ماست، و شما اي مسيحيان ارجمند آمريكا، شما با ما هستيد.

رابرتسون در ادامه گفت «ما نبايد از اسرائيل بخواهيم از سرزمين‌هاي به اصطلاح اشغالي عقب‌نشيني كند، ما بايد در كنار آن بايستيم و به خاطر آن به جنگ بپردازيم».

در يك ديدار عمومي ديگر كه كميته حمايت از اسرائيل در سال 2003 برگزار كرد، آريل شارون، بنيامين نتانياهو، دانيل ايالون و اشكرافت ـ وزير دادگستري آمريكا ـ پل ولفوويتز ـ  قائم‌مقام وزير دفاع امريكا ـ اليوت آبرامز عضو شوراي امنيت ملي آمريكا كه مهم‌ترين شخصيت آمريكايي در سياست گذاري‌هاي امريكا در مورد مسئله فلسطين به شمار مي‌آيد، «سناتور بيل ورست» كه از رهبران جمهوري‌خواه است، «سناتور تام ديلي» و «گراي باير» نامزد سابق رياست جمهوري و  مشاور ريگان در امور سياست داخلي كشور، حضور داشتند.

پيشتر، سناتور سام براونباك و سناتور هوار برمن، آريك كانتور و هنري هايد، جلسات بحث و بررسي عمومي در مورد «سياست امريكا در قبال اسراييل» برگزار كرده بودند و در اين جلسه، جري فالويل، ريچارد لند از كنگره معمداني‌هاي جنوب و سن‌هانيني از شبكه فاكس نيوز و توني بلانكي از روزنامه واشنگتن تايمز و فرد بارنيز از مجله ويكلي استاندارد Wikly standard شركت داشتند و هر كدام گزارش‌هايي در مورد نقش رسانه‌ها در مورد مسئله خاورميانه ارائه دادند.
رامسفلد، وزير دفاع امريكا، عملاً حامي موضع‌گيري‌هاي مسيحيان محافظه‌كار در قبال مسئله فلسطين است تا آن‌جا كه او حتي به كار بردن اصطلاح «سرزمين‌هاي اشغالي» براي كرانه باختري و نوار غزه را نادرست مي‌داند. ژنرال ويليام جفري بلوكن، نائب وزير دفاع در امور اطلاعات مسئول دستگيري بن لادن و صدام‌حسين تصريح كرده است كه «جنگ ضد تروريسم به نوعي، جنگي مقدس است كه يهوديت با هم پيماني مسيحيت آن را عليه شيطان شروع كرده است».

البته بايد گفت بخش‌هاي قابل توجهي از دولت امريكا وارد صفوف مسيحيان صهيونيست نشده است و اين به معناي اين نيست كه آن‌ها مخالف ديدگاه‌هاي آنان هستند، بلكه بالعكس، آن‌ها آشكارا و پنهان در آن راستا فعاليت و از آن حمايت مي‌كنند.


  •  آينده مسيحيان صهيونيست را در امريكا چگونه مي‌بينيد؟

 مسيحيان صهيونيست در آينده هم در سياست‌هاي آمريكا، نقش فعالي ايفا خواهند كرد، نقش آن‌ها تا زماني كه مشغول امور سياسي‌اند و با تعصب خاص با حزب سياسي اصلي در آمريكا (حزب جمهوري‌خواه) همكاري مي‌كنند فعال اثرگذار خواهد بود. به همين دليل است كه سياست‌مداران اهميت خاصي براي آن‌ها قائل‌اند. به بيان ديگر اين ماشين زنگ‌زده، نياز به روغن‌كاري دارد. جورج بوش به خوبي مي‌داند چه كساني او را در سال 2000 و 2004 به اين مقام رساندند. و او خوب مي‌داند چه كساني در انتخابات سال 2002، حزب جمهوري‌خواه را به پيروزي رساندند و به صورت اكثريت درآورد. صرف‌نظر از انتخابات، جورج بوش به خوبي مي‌داند، مسيحيان محافظه‌كار از جمله كساني بودند كه بيشترين تمايل به جنگ با عراق داشتند و كنگره معمداني‌هاي جنوب بيشتر از هر سازمان ديگري، جنگ ضد عراق را عادلانه توصيف كرد. به همين دليل غير ممكن است بوش به كساني كه بيشتر از هر كس حامي و پشتيبان سياست‌هاي او بوده و دوباره او را به رياست جمهوري رساندند، پشت كند. در اين‌جا مي‌خواهم به نكته‌اي اشاره كنم و آن، اين‌كه برخي بر اين باورند كه توطئه‌اي از سوي مسيحيان صهيونيست در كار است كه سياست‌هاي ايالات متحده در خاورميانه را پيش مي‌برد، حقيقت اين است كه هيچ توطئه‌اي در كار نيست، نكته اين است كه چيزي كه مسيحيان صهيونيست را در امريكا به يك قدرت قابل توجه تبديل كرده است، سازمان‌دهي، نقش فعال و پر رنگ ـ ابزارهاي فشار، سيل اموال و پول‌هاي آن‌ها و صرف وقت از طرف آنان براي رسيدن به هدفي كه به آن ايمان دارند، و همچنين رأي‌هاي آن‌‌ها و صرف وقت از طرف آنان براي رسيدن به هدفي كه به آن ايمان دارند و همچنين راي‌هاي آن‌ها در انتخابات است. من اعتقاد دارم كه مسلمانان و عرب‌ها نيز در ايالات متحده مي‌توانند چنين نقشي ايفا كنند. اين زمان مي‌برد اما به هر حال شدني است و سياست‌‌مداران امريكا مجبور مي‌شوند، در برابر آن‌ها كه سازمان‌دهي شده‌اند و از نظر سياسي بسيار فعالند، سر فرود آورند. «مسيحيان صهيونيست» دوران معاصر بيش از دو دهه تلاش كرده‌اند تا به اين جايگاه دست‌ يافته‌اند و اين بسيار تمسخرآميز است كه مسلمانان در انتخابات سال 2000 به جورج بوش كه كانديداري رؤيايي مسيحيان صهيونيست بود، رأي دادند.

مترجم: سيد شاهپور حسيني
ماهنامه موعود شماره 75

نوشته شده در ساعت 0:32 |  لينک ثابت   • 

پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386

نشانه هاي قبل از ظهور حضرت مهدي(عج)

1- شروع جنگي از صفر تا صفر
عبدالله بن بشار نقل كرده:
«هنگامي كه خداوند ، اراده كند كه قائم (ع) را ظاهر كند، جنگي از ماه صفرآن سال تا ماه صفر سال آينده، واقع خواهد شد وآن جنگ، نشانگر زمان خروج مهدي است.»(1)
2- جاري شدن فرات دركوفه

اميرالمومنين (ع) فرمود:
«هرگاه فرات شكافته شود و آب، كوچه هاي كوفه را فراگيرد، شيعيان، خود را براي ملاقات با قائم آماده سازند كه اين حادثه، نزديكترين حادثه اي است كه دلالت برظهور دارد.»(2)
3- ظهور آتشي در آسمان

ابوبصير از امام صادق(ع) نقل كرده كه فرمود:
«هنگامي كه آتش را در آسمان ديديد كه از ناحيه مشرق، شبانه طلوع مي كند، در آن هنگام، فرج مردم خواهد رسيد و اين حادثه، مقدار كمي قبل از قيام قائم، رخ خواهد داد.»(3)
4- ظهور دست و صورتي در ماه

امام صادق (ع) فرمود:
«در آن سالي كه صيحه (ندايي آسماني از طرف جبرئيل امين كه فرياد بر مي آورد: آگاه باشيد! برگزيده خدا، مهدي آل محمد است، از او اطاعت كنيد.) شنيده مي شود - قبل از آن- در ماه رجب نشانه اي آشكار خواهد شد، داودبن سرحان، از امام (ع) سوال كرد. آن نشانه چيست؟ امام فرمود: صورتي در ماه، پديدار مي شود و دستي نيز آشكار مي گردد.»(4)
5- خورشيد و ماه گرفتگي، در ماه هاي رمضان و رجب آن سال

ابوبصير از امام صادق (ع) نقل كرده كه فرمود:
«نشانه هاي خروج مهدي، گرفتن خورشيد در سيزدهم و چهاردهم ماه رمضان است.»(5)
ام سعيد از امام صادق (ع) درخواست كرد كه نشانه اي براي خروج مهدي (ع) ذكر نمايد، امام (ع) فرمود:«زماني كه در شب چهاردهم ماه رجب، خوف واقع شد، آن زمان خروج قائم است.»(6)
6- در آن سال، بيست و چهار باران مي بارد

سعيدبن جبير نقل كرده:
«سالي كه مهدي در آن قيام مي كند، بيست و چهار باران مي بارد كه اثر و بركات آن ظاهر است.»(7)
شيخ مفيد (ره) در باب ذكر نشانه هاي ظهور، چنين مي گويد:
«تمام آنچه كه گفته شد، با باريدن بيست و چهارباران پشت سرهم، خاتمه مي يابد كه زمين مرده به واسطه اين باران ها زنده و بركاتش هويدا گردد و بعد از اين ماجرا، هر ناراحتي و مرضي از پويندگان حق و پيروان راستين حضرت مهدي (عج) رخت برمي بندد و طبق گفته روايات در اين بحبوحه است كه ياران آن حضرت از ماجراي ظهور آن بزرگوار از شهر مكه آگاه شده و جهت ياري وي متوجه آن حضرت مي گردد.»(8)

ج- فتنه ها و جنگ هاي سال ظهور

در سال ظهور و سال هاي نزديك به آن، فتنه ها و جنگ ها تا قيام حضرت مهدي (عج) ادامه مي يابد و چون ما در بحث ياران و دشمنان حضرت اين فتنه ها و جنگ ها را به تفصيل بررسي مي كنيم، اكنون به شمارش كردن آن حوادث، بسنده مي كنيم:
خروج اصهب در عراق (9)، خروج جرهمي در شام(10)، خروج قحطاني در يمن (11)، خروج سفياني در شام(12)، جنگ داخلي در حجاز (13)، ورود نيروهاي مغربي به مصر (14)، اختلاف غرب و روس (15)،ورود نيروهاي روس به عراق (16)، ورود نيروهاي غربي به فلسطين (17)، حركت پرچمهاي سياه از شرق(18)، به تسخير درآمدن چين و هند و روس (19)، ، قيام سيد حسني (20)، خروج سفياني (21)، قيام خراساني و شعيب بن صالح (22)، خروج گيلاني (23)، خروج عرف سلمي از تكريت عراق (24)، درگيري ابقع و اصهب (25)

حجت الاسلام و المسلمين سيدحسين تقوي

نوشته شده در ساعت 20:14 |  لينک ثابت   • 

پنجشنبه سی ام فروردین 1386

مرگ شيطان

بعد از آنكه شيطان بر انسان سجده نكرد و مقام خود را برتر از آن دانست كه براى انسان خاكى تعظيم كند، خدا او را از رانده شدگان قرار داد و فرمود: «تا روز جزا بر تو لعنت باد.» (2) در اين هنگام شيطان از خداوند خواست كه او را تا روز برانگيخته شدن انسانها از قبر مهلت دهد و جواب شنيد كه: تو تا روز و وقت معلومى مهلت دارى. او تا «يوم يبعثون » مهلت خواست و خدا «يوم الوقت المعلوم» بدو مهلت داد. سؤال اين است كه آيا بين اين دو روز فرق است؟ و اگر هست به چه نحو است و چه نتايجى دارد؟

قال رب فانظر الى يوم يبعثون قال فانك من المنظرين الى يوم الوقت المعلوم[شيطان] گفت: پرودگارا! پس مرا تا روزى كه برانگيخته خواهندشدمهلت ده.
فرمود: تو از مهلت يافتگانى، تا روز [و] وقت معلوم. (1)

بعد از آنكه شيطان بر انسان سجده نكرد و مقام خود را برتر از آن دانست كه براى انسان خاكى تعظيم كند، خدا او را از رانده شدگان قرار داد و فرمود: «تا روز جزا بر تو لعنت باد.» (2) در اين هنگام شيطان از خداوند خواست كه او را تا روز برانگيخته شدن انسانها از قبر مهلت دهد و جواب شنيد كه: تو تا روز و وقت معلومى مهلت دارى. او تا «يوم يبعثون » مهلت خواست و خدا «يوم الوقت المعلوم » بدو مهلت داد. سؤال اين است كه آيا بين اين دو روز فرق است؟ و اگر هست به چه نحو است و چه نتايجى دارد؟

مرحوم علامه طباطبايى ذيل اين آيه شريفه نكاتى را فرموده اند كه باختصار نقل مى شود. تفسير ايشان از اين آيه جالب و شيرين و در عين حال قابل تامل است: «با نظرى گذرا به دو آيه معلوم مى شود كه روز «وقت معلوم » با روزى كه مردم برانگيخته مى شوند، متفاوت است و حتما بايد آن روز قبل از روز بعث باشد.» و سپس در ادامه استدلال مى گويند: «اطلاق در آيه 15 سوره «اعراف » كه خداوند بدو فرموده تو از مهلت داده شدگانى با آنچه در سوره «ص » و همين جا آمده است مقيد مى شود يعنى منظور روز وقت معلوم است.» (3) ايشان در جواب اين سؤال كه آيا خود ابليس از زمان آن روز خبر دارد يا نه مى گويند: «اين روز در علم الهى مشخص و مبين است كه چه زمانى است. اما، آيا ابليس هم مى داند يا نه از آيه چيزى بر نمى آيد.» علامه در ادامه جواب به نظرى كه مى گويد شيطان آن روز را نمى داند مطلب را به بحث مورد نظر مى كشاند و مى فرمايد: اينكه دوباره ابليس گفته است: «همه را گمراه خواهم ساخت.» (4) دليل است كه او تا زمانى كه انسان در دنيا زندگى مى كند كار خود را ادامه مى دهد. پس از آيه «الى يوم الوقت المعلوم » فهميده مى شود منظور تا آخر عمر انسانهايى است كه در روى زمين زندگى مى كنند و امكان اغواى آنها وجود دارد.» ايشان در تقويت اين نظريه از قول «ابن عباس » و اكثر مفسران اينطور ادامه مى دهند كه: «منظور از آن روز، آخرين روزهاى تكليف است و آن مربوط به نفخه اولى است كه همه خلايق در آن از دنيا مى روند. گويا اين نظر مبتنى بر اين است كه ابليس تا زمانى كه تكليف است و امكان مخالفت و معصيت وجود دارد زنده مى ماند و آن هم مدت عمر انسان در اين دنياست يعنى تازمان نفخه اولى كه همه مردم مى ميرند و بين اين نفخه و نفخه دوم كه در آن مردم برانگيخته مى شوند 40 سال يا 400 سال بر حسب اختلاف روايات فاصله وجود دارد.» مرحوم طباطبايى با اينكه بدين طريق وجه فوق را تقويت كرده و روز وقت معلوم را به نفخه اولى تفسير مى كند اشكالى بدان كرده و آن را رد مى نمايد تا نظريه اى را كه خود قبول دارد بيان و تقويت نمايد. لذا مى گويند: «وجهى كه گفته شد خوب است و تنها يك اشكال دارد و آن اينكه در اين نظريه آمده بود ابليس تا زمانى كه تكليفى هست و امكان مخالفت و معصيت وجود دارد زنده مى باشد» صاحب الميزان اين ملازمه را يعنى ملازمه بين وجود تكليف و وجود ابليس را قبول ندارد و مى گويد: «استناد معاصى به شيطان اقتضاى بقاى ابليس را دارد تا زمانى كه معصيت و گمراهى وجود داشته باشد، نه تا زمانى كه تكليف باقى است و دليلى هم بر ملازمه بين معصيت و تكليف در خارج نيست.» به عبارتى روشن تر ايشان مى خواهند ملازمه بين وجود تكليف و وجود ابليس را نفى كند ولى ملازمه بين معصيت و ابليس را ثابت نمايد و بعد از آن ملازمه بين معصيت و تكليف را نفى كرده و مى گويند امكان دارد تكليف باشد ولى معصيتى نباشد و وقتى معصيت نبود ابليس هم نيست. مرحوم علامه از اينجاشروع به بيان اثبات زمانى مى كند كه تكليف وجود دارد ولى هيچ معصيتى اتفاق نمى افتد و امكان فوق را در خارج واقعه اى مى دانند كه حتما اتفاق خواهد افتاد. در اين باره مى فرمايند: «حجت عقلى و نقلى وجود دارد كه نهايت زندگى انسان نوعى سعادت است كه انسانها را در بر مى گيرد و جامعه انسانى به خير و صلاح مى رسد و جز خدا در روى زمين عبادت نمى شود و بساط كفر و فسوق برچيده مى شود. زندگانى خالص و باصفا شده و امراض قلبى و وسوسه هاى درونى برطرف مى گردد.» ايشان گرچه با عبارت حجت عقلى و نقلى تلويحا رسانده اند كه منظورشان از آن روز چه روزى است، ولى بدان تصريح نكرده اند. اما، با توجه به استناد ايشان به بعضى از آيات در ادامه همين بحث و ذكر بعضى از روايات در بحث روانى نظر ايشان كاملا مشخص و معلوم مى گردد كه در نهايت چه مى خواهند بگويند. در اينجا آيه 106 سوره انبياء را آورده اند:

و لقد كتبنا فى الزبور من بعدالذكر ان الارض يرثها عبادى الصالحون...

و در حقيقت، در زبور پس از تورات نوشتيم كه زمين را بندگان شايسته ما به ارث خواهند برد.

هم ايشان در تفسير اين آيه بعد از بحث نسبتا مفصلى مى فرمايند: «وجهى ندارد اين آيه به يكى از دو وراثت اخروى و يا دنيوى مقيد شود; چون اطلاق دارد و هر دو را در بر مى گيرد» (5) و منظور از وراثت دنيا را با اسناد به اخبار متواترى كه از عامه و خاصه نقل شده است ; ظهور اسلام يا ظهور حضرت مهدى، عليه السلام، دانسته اند.

مرحوم علامه در بحث روايى جمع بندى اى دارند كه مرادشان را روشن تر نشان مى دهد. در آنجا سه روايت نقل مى كند، خلاصه آنها و نتيجه گيريشان را بيان مى كنيم: در تفسير البرهان از ابن بابويه از امام صادق، عليه السلام، درباره «انك من المنظرين الى يوم الوقت المعلوم » نقل شده كه منظور روزى است كه در صور يك نفخه دميده مى شود و ابليس مى ميرد (6) »

در تفسير عياشى از امام صادق، عليه السلام، روايتى نقل شده كه وهب از حضرت سؤال كرد: «روزى كه در آيه شريفه آمده چه روزى است؟ حضرت فرمود: يا وهب آيا تو گمان مى كنى آن روزى است كه خدا مردم را در آن مبعوث مى كند؟ (خير) ولكن خداى عزوجل او را مهلت مى دهد تا روزى كه قائم ما، عليه السلام، مبعوث شود و جلوى سر او را گرفته گردنش را مى زند و آن روز، روز معلوم است » (7)

در تفسير قمى از قول امام صادق، عليه السلام، نقل شده كه «يوم الوقت المعلوم » روزى است كه رسول خدا، صلى الله عليه وآله، شيطان را بر روى صخره اى در بيت المقدس سر مى برد. در توجيه اين روايت علامه مى فرمايد: «اين مربوط به اخبار رجعت است و در اين معناومعناى قبلى روايات زيادى از اهل بيت، عليهم السلام، به دست ما رسيده است.»

بعد از اين بيان ايشان در جمع بين سه روايت دو راه را پيشنهاد مى كند:

اول: روايت اولى حمل بر تقيه شود كه در اين صورت ايشان روايت دوم و سوم را تقويت مى كند.

دوم: چون رواياتى كه از ائمه، عليهم السلام، در تفسير قيامت آمده است گاهى اوقات تفسير به ظهور حضرت مهدى، عليه السلام، شده اند و گاهى به رجعت و گاهى به قيامت معنا گشته اند، زيرا اين سه زمان در ظهور حقايق مشترك هستند گر چه از جهت شدت و ضعف متفاوت اند پس مى توان گفت كه حكم يكى از آنها در ديگرى نيز جارى است. و در انتها فرموده اند «فافهم ذلك » (8)

از مجموع بيانات مرحوم علامه طباطبايى معلوم مى شود كه ايشان معتقدند در زمان ظهور حضرت مهدى، عليه السلام، شيطان نابود مى شود و سعى دارند آن را به نحوى اثبات نمايند. گر چه اين نكته ايشان برخلاف جمهور مفسران كه روز وقت معلوم را به ظهور مهدى تفسير كرده اند; محتوايى شيرين و دلچسب به همراه دارد; ولى سؤالات و انتظارات زيادى را پيش مى آورد كه بعضا با آنچه خود ايشان در همين جا و جاهاى ديگر الميزان فرموده اند منافات دارد. اما ما اظهار نظر بيشتر را به اهل علم و فضيلت حواله مى دهيم و براى روح بزرگ و ملكوتى آن مرد بزرگ دعا كرده و از خداوند خواهانيم در خدمت قرآن كريم از تفسير الميزان هر روز توشه اى برگيريم.


پى‌نوشتها:

1. سوره حجر (15)، آيه 36 و 38.

2. همان، آيه 35.

3. ر.ك: طباطبايى، سيدمحمد حسين، الميزان فى تفسيرالقرآن، ج 12، ص 159 به بعد.

4. سوره حجر (15)، آيه 39.

5. ر. ك: طباطبايى، سيدمحمدحسين، الميزان فى تفسيرالقرآن، ج 14، ص 330.

6. ر. ك: البحرانى، السيد هاشم، البرهان فى تفسيرالقرآن، ج 2، ص 341. همچنين ر. ك: مجلسى، محمدباقر، بحارالانوار، ج 63، ص 221، ح 63.

7. ر. ك: السلمى السمرقندى، محمدبن مسعودبن عياشى، تفسير العياشى، ج 2، ص 262.  



ماهنامه موعود شماره 15

نوشته شده در ساعت 9:58 |  لينک ثابت   • 

پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386

داستان ازدواج آيت الله سيّد محمّد حسن نجفي قوچاني معروف به آقا نجفي قوچاني

در ابتداي امر نام آقانجفي قوچاني نام ناشناخته‌اي به نظر مي‌آيد، ولي وقتي كه نام «سياحت غرب» يا «سرنوشت ارواح پس از مرگ» به ميان مي‌آيد، آن وقت چهرة اين عالمِ دانشور به عنوان نويسندة اين كتاب، از غبارِ غربت زدوده مي‌شود. همچنين او با نوشتن كتاب سياحت شرق علاوه بر شرح حال خود، چگونگي زندگي طلبگي و وضع اجتماعي آن زمان (حدود 1310 تا 1338 هجري قمري) را در قوچان، مشهد، اصفهان و نجف را با بياني ساده و شيرين نگاشته است.
ما در اين‌جا داستان ازدواج او را با زبان خودش (البته با تلخيص و ويرايش) از كتاب سياحت شرق نقل مي‌كنيم:
در نيمة ماه رجب سال 1325 قمري، مطابق مرسوم همه ساله جهت زيارت سيّدالشهداء(ع) از نجف راهي كربلا شدم.
در ميان صحنِ امام حسين(ع)، يكي از رفقاي خراساني مرا ديد و گفت: «فلاني! اگر زن مي‌خواهي، مثل هميشه كه زيارت حبيب‌بن مظاهر را مي‌خواني، بعد از آن دو ركعت نماز و يك سورة‌ياسين به نيت هدية به روح حبيب بخوان و بعد از آن حاجت خود را بخواه؛ كه به زيارتي ديگر نمي‌آيي، الا آن كه ازدواج كرده باشي!»
گفت: «همين طور است كه مي‌گويم، تجربه شده است».
القصه! من رفتم همين كار را كردم. ولي وقت حاجت خواستن گفتم:
«حبيب! من زني مي‌خواهم كه با او به خوبي و خوشي زندگاني كنم. حال مرا بسنج، كه من ازعهدة مخارج خود برنمي‌آيم، تا چه رسد به زن و بچه كه حقيقتاً جهنم دنياست. يا حبيب! خوب چشم‌هايت را باز كن كه من  گاهي بي‌شام و ناهار مانده‌ام و رو نداشته‌ام كه از رفقا پول قرض كنم؛ با زن و بچه ممكن نيست كه به بي‌غذايي صبر كنم و قرض خواستن هم از كوه احد براي من سنگين‌تر است. حاجت من فقط زن گرفتن نيست بلكه با زندگاني متعارف به حال خود كه زياد از طرف زن و خرجي او در سختي نباشم و در خجالت هم نيفتم. اين هم تا نيمة شعبان يعني يك ماه ديگر هم كه من دوباره از نجف براي زيارت مي‌آيم، بايد درست بشود، چنانچه اين‌طور زن گرفتن از دست تو برنمي‌آيد، يك قدم هم راضي نيستم براي من برداري و قوز بالاي قوز بسازي! والسّلام».
فرداي آن روز به نجف بازگشتم و مانند سابق مشغول درس و بحث شدم و آن مطلب هم از يادم رفت.
ده روز بعد، شب عيد مبعث از حرم اميرالمؤمنين(ع) خارج مي‌شدم كه دو نفر از رفقاي خراساني كه در ميان صحن نشسته بودند، مرا صدا زدند. رفتم كنار آن‌ها نشستم. يكي از آن‌ها عيالي از كربلا گرفته بود، به من گفت: «چرا زن نمي‌گيري؟»
گفتم: «مگر تو مرا نمي‌شناسي؟ من با چه چيزم زن بگيرم؟»
گفت: «زن گرفتن چيزي نمي‌خواهد و تفاوتي هم در خرج پيدا نمي‌شود. من سال‌هاست كه زن گرفته‌ام و تجربه نموده‌ام».
گفتم: «يعني چه! چنين چيزي ممكن نيست!»
او هم شروع كرد با دلايل به اثبات اين مطلب كه تفاوت در خرجي پيدا نمي‌شود او گفت: «اولاً: توسال‌هاست كه سهمية نان آخوند خراساني را نمي‌گيري. بر عهدة من كه سهمية تو را وصل كنم؛ ثانياً: آن خرجي كه تو خرج مهمان در ايام مجردي مي‌كني (چون من رفقا را زياد مهمان مي‌كردم) خرج زن مي‌كني. تنها تفاوتي كه در خرج مي‌شود، 15 تومان كرايه خانه در سال است كه بايد به طريقي جبران كني».
گفتم: «اگر تفاوت فقط پانزده تومان در سال است كه خيلي دير شده است. همين الان برخيز براي من زن پيدا كن».
گفت: خويشان كربلايي من فعلاً‌ به زيارت آمده‌اند و در منزل ما هستند. خانوادة خوب و نجيبي هستند. دختر خوبي هم دارند، اگر اجازه دهي من خواستگاري كنم».
گفتم: «كار دير شده را زود انجام بده».
او رفت كه مقدمات كار را انجام دهد. خواستگاري هم صورت گرفت ولي خانوادة دختر موافقت نكردند، ولي با توسل به حضرت علي(ع)1 و تفضلات الهي نتيجه داد. در نيمة شعبان (همان موعد مقرر با حبيب‌بن مظاهر) كه براي زيارت از نجف به كربلا رفته بودم، همان واسطه دوباره از آن‌ها خواستگاري كرد و موافقتشان را جلب كرد.
همان روز عصر مراسم عقد برگزار شد. مهريه هم 200 تومان پول مقرر شد. به اين صورت كه 125 تومان نقد و 75 تومان نسيه كه بعداً ادا شود. از 125 تومان نقد، خود پدر زن مبلغ 100 تومان آن را از بابت سهم امام پرداخت و فقط 25 تومان باقي ماند.
از مراسم عقد كه خارج شدم، يكي از دوستانم را ديدم. گفت: «در نزد آيت‌الله‌ حاج شيخ عبدالله مازندراني مقداري پول هست كه موقوف است براي هر سيدي كه تازه داماد شود، 15 تومان به او كمك كند. من مي‌روم آن را براي تو بگيرم».
گفتم: «حالا كه در اين ديار غربت آن شيخ واسطه، پدر من شده، تو هم برو مادرِ من باش».
شب به زيارت امام حسين(ع) و حضرت ابوالفضل(ع) رفتيم.
صبح، شيخِ مادر 15 تومان را آورد. داد به شيخِ پدر كه آن را به خانوادة دختر تحويل دهد و بگويد: فقط 10 تومان باقي را به خانوادة دختر تحويل دهد و بگويد: فقط 10 تومان باقي مانده كه آن هم امروز و فردا مي‌دهم و پس از آن عروسي انجام شود.
شيخ پدر و شيخ مادر هر دو با من مخالفت كردند و گفتند: «به اين زودي نمي‌شود عروسي انجام شود و صلاح تو هم نيست.
چون دخترهر چه در خانة پدر و ماردش بماند، جهيزية بهتري تهيه مي‌كند و لااقل يك و نيم ماه يعني تا آخر ماه مبارك رمضان طول مي‌كشد».
گفتم: «مگر من بناي تجارت و طمع به مال زن دارم كه اين وعده‌ها را به من مي‌دهيد. من زن گرفته‌ام و هرگز صبر نمي‌كنم».
گفتند: «تو كه اين قدر طالب زن نبودي! تو كه مدعي بودي نفس را كشته‌اي! حال چرا صبر نمي‌كني؟ بالاخره بايد يكي دو قطعه لباس براي خودش و براي تو بدوزد. اين اندازه كه از واجبات عروسي است. براي اين كارهاي لازم به كمتر از يك ماه كه نيمة ماه رمضان باشد، نمي‌شود. به آن‌ها مي‌گوييم: نيمة ماه مبارك آماده باشند، كه از نجف مي‌آييم، هم ده تومان باقي مانده را مي‌دهيم و هم عروسي را برگزار مي‌كنيم».
گفتم: «اين اندازه خوب و عين عدالت است».
همان روز به نجف باز گشتيم.
كسي مثل من كه خرج يك سالش در ايام مجردي كلاً 38 تومان بود، يعني ماهي حدوداً 3 تومان و 2 ريال، بعد از اين‌كه به نجف باز گشتيم، باران پول بود كه بر من شروع به باريدن گرفت؛ بيست و پنج تومان توسط آخوند خراساني، پانزده تومان نيز باز توسط آخوند خراساني به مناسبتي ديگر،2 مجموعاً چهل تومان. از جاهاي ديگر مانند بعضي از شاگردانم كه فرزندان اشخاصي ثروتمند بودند، تا حدود بيست تومان جمع شد. يعني پول هزينة پنج سال زندگي مجردي من.
اين‌جا بود كه ياد آية شريفة
و انكحوا الأيمي منكم... إن يكونوا فقرآء يغنهم الله من فضله والله واسع عليم؛3
بي همسران خود را همسر دهيد... اگر تنگدستند، خداوند آنان را از فضل خويش بي‌نياز خواهد كرد و خدا گشايشگر داناست.
افتادم و شكر باري تعالي را به جاي آوردم.
با خود مي‌گفتم: «اي كاش زودتر زن مي‌گرفتم. اگر همين طور پيش برود، زن گرفتن عجب عالَمي دارد».
خلاصه! نيمة ماه مبارك رمضان با شيخ پدر و شيخ مادر كه هر كدام خانواده‌هايشان را نيز به همراه خود آورده بودند، به كربلا رفتيم.
به دليل اين كه نوزدهم و بيست و يكم ماه رمضان ايام شهادت  حضرت علي(ع) بود، مراسم عروسي را تا بيست و سوم ماه به تأخير انداختيم.
بعد از اتمام ماه رمضان، همراه جهازيه، همسرم را نيز به نجف آورديم و به اين ترتيب زندگي متأهلي بنده آغاز شد.3
پي‌نوشت‌ها:
1. داستان اين توسل هم داستان شيرين و جالبي است كه ما به دليل رعايت اختصار نقل نكرديم، براي اطلاع به كتاب سياحت شرق رجوع كنيد.
2. براي اطلاع از چگونگي پرداخت اين مبالغ، به كتاب سياحت شرق رجوع كنيد.
3. سورة نور (24)، آية 32.
نوشته شده در ساعت 10:15 |  لينک ثابت   • 

چهارشنبه هشتم فروردین 1386

شباهت‏هاي رستاخيز مهدي (عج) با رستـاخيـز آخـرت

ايام الله، ايام مخصوصي است كه نعمت و رحمت و يا عذاب و كيفر الهي در آن ظاهر مي‏شود. نسبت دادن اين روزها به خدا با اينكه همه ايام و همه موجودات از آن خداست، به خاطر حوادث مهمي است كه در آن رخ داده و يا خواهد داد، مانند روز قيامت كه در آن سلطنت آخرتي خدا هويدا مي‏گردد و روز قيام مهدي كه در آن، حكومت عدل بر گستره جهان سيطره پيدا مي‏كند.
 بعضي از ايام الله در روايت ذيل معرفي شده است:
"عَنْ مُثَنَّي الْحَنّاطِ قالَ: سَمِعْتُ اَبا جَعْفَرٍ يَقُولُ: اَيّامُ اللَّهِ عَزَّوَجَلَّ ثَلاثَةٌ: يَوْمٌ يَقُوُمُ الْقائِمُ، وَ يَوَمُ الْكَرَّةِ، وَ يَوَمُ الْقِيامَةِ؛1 ايام الله سه روز است؛ روز قيام مهدي عليه‏السلام ، روز رجعت و روز قيامت."
نوشتار كوتاهي كه پيش رو داريد به بررسي اجمالي شباهت‏هاي دو مورد از ايام الله ـ يعني روزگار قيام حضرت مهدي و روز رستاخيز ـ پرداخته است.
1 ـ حوادث عجيب
يكي از وجوه مشترك بين رستاخيز آخرت و قيام مهدي عليه‏السلام ، وقوع حوادث و رخدادهاي بزرگ است كه قبل از شروع آن دو، تحقق پيدا مي‏كند.
قيامت كبري و رستاخيز مهدي عليه‏السلام ، به خاطر اهميتشان، مورد بشارت و نويد همه انبيا و اولياي الهي قرار گرفته، بلكه وجه مشترك همه اديان الهي است.
حوادث قبل از قيامت كبري
الف . متلاشي شدن كوه‏ها
"يَوْمَ تُرْجُفُ اْلاَرْضُ وَ الْجِبالُ"2؛ "روزي كه زمين و كوه‏ها به لرزه درآيند."
"وَ حُمِلَتِ اْلاَرْضُ وَ الْجِبالُ فَدُكَّتا دَكَّةً واحِدَةً"؛3 "و زمين و كوه‏ها از جاي خود برداشته شوند و يكباره درهم كوبيده گردند."
ب . زلزله‏هاي عظيم
"يا اَيُّهَا النَّاسُ اتَّقُوا رَبَّكُمْ اِنَّ زَلْزَلَةَ السّاعَةِ شَي‏ءٌ عَظيمٌ."4؛ "اي مردم از پروردگارتان پروا كنيد؛ چرا كه زلزله رستاخيز امري بزرگ است."
"اِذا رُجَّتِ اْلاَرْضُ رَجّا"5؛ "چون زمين با تكان [سختي] لرزانده شود."
ج . بي فروغ شدن خورشيد و ستارگان
"اِذَا الشَّمْسُ كُوِّرَتْ وَ اِذَا النُّجُومُ انْكَدَرَتْ"6؛ "آنگاه كه خورشيد به هم درپيچد، و آنگاه كه ستارگان تيره شوند."
"وَ خَسَفَ القَمَرُ وَ جُمِعَ الشَّمْسُ وَ الْقَمَرُ"7؛ "و ماه بي نور گردد و خورشيد و ماه يك جا، جمع شوند."
حوادث قبل از رستاخيز مهدي عليه‏السلام
الف . صيحه آسماني
امام صادق عليه‏السلام مي‏فرمايند: "يُنادي مُنادٍ مِنَ السَّماءِ اَوَّلَ النَّهارِ؛ يَسْمَعُهُ كُلُّ قَوْمٍ بِأَلْسِنَتِهِمْ؛8 در ابتداي روز، گوينده‏اي در آسمان ندا مي‏دهد، به گونه‏اي كه هر قومي با زبان خود، آن ندا را مي‏شنود."
"اِذا نادي مُنادٍ مِنَ السَّماءِ اَنَّ الْحَقَّ في آلِ مُحَمَّدٍ فَعِنْدَ ذلِكَ يَظْهَرُ الْمَهْدِيُّ عَلي اَفْواهِ النّاس ِوَ يَشْرَبُوْنَ حُبَّهُ وَ لا يَكُونُ لَهُمْ ذِكْرُ غَيْرِهِ؛9 هر گاه گوينده‏اي از آسمان صدا بزند كه حق با اولاد محمد صلي‏الله‏عليه‏و‏آله است، در آن هنگام، ظهور مهدي عليه‏السلام بر سر زبان‏ها مي‏افتد، به گونه‏اي كه دل را به محبت او سيراب مي‏كنند و غير او را ياد نمي‏كنند."
ب. خسوف و كسوف
از نشانه‏هاي ظهور، كسوف در نيمه ماه رمضان و خسوف در آخر و يا اول همان ماه است.
كسوف در روزهاي نخست و روزهاي آخر ماه و خسوف در روزهاي مياني ماه، طبيعي و عادي است و در طول تاريخ، بارها و بارها، رخ داده و از نظر علمي، خسوف و كسوف در روزهاي ياد شده، پديده عادي به حساب مي‏آيد و از ديرباز، منجمان، بر اساس محاسبه‏هاي دقيق رياضي و نجومي، زمان گرفتن خورشيد، يا ماه را در طول سال، پيش بيني مي‏كرده‏اند، ولي خورشيد گرفتگي در وسط ماه يا ماه گرفتگي در اول و يا آخر آن، امري غيرعادي است. البته در خود روايات هم، به غيرعادي بودن تحقق اين نشانه، تصريح شده است.10
از امام باقر عليه‏السلام نقل شده است كه: "آيَتانِ تَكُونانِ قَبْلَ الْقائِمِ لَمْ تَكُونا مُنْذُ هَبَطَ آدَمُ عليه‏السلام اِلَي اْلاَرْضِ، تَنْكَسِفُ الشَّمْسُ فِي النِّصْفِ مِنْ شَهْرِ رَمَضانَ وَ الْقَمَرُ في آخِرِهِ، فَقالَ رَجُلٌ يَابْنَ رَسُولِ اللّهِ تَنْكَسِفُ الشَّمْسُ في آخِرِ الشَّهْرِ وَ الْقَمَرُ فِي النِّصْفِ؟ فَقالَ اَبُو جَعْفَر عليه‏السلام : اِنّي لأََعْلَمُ بِما تَقُولُ وَ لكِنَّها آيَتانِ لَمْ تَكُونا مُنْذُ هَبَطَ آدَمُ عليه‏السلام ؛11 پيش از قيام مهدي عليه‏السلام دو نشانه پديد خواهد آمد كه از زمان هبوط آدم عليه‏السلام در زمين بي سابقه است؛ گرفتن خورشيد در نيمه ماه رمضان و گرفتن ماه در آخر آن. مردي به امام عرض كرد: اي پسر رسول خدا! كسوف در وسط و خسوف در آخر ماه؟! حضرت فرمود: همانا من به آنچه مي‏گويي داناترم، اين دو از آيت‏هاي الهي هستند كه واقع شدن آن‏ها از زمان هبوط آدم عليه‏السلام تاكنون سابقه ندارد."
به نظر مي‏رسد وقوع اين دو امت من در زمان مهدي عليه‏السلام
به نعمتي دست يابند كه پيش از آن و در هيچ دوره‏اي دست نيافته بودند. [در آن روزگار[ آسمان باران فراوان دهد، و زمين هيچ روييدني را در دل خود نگاه ندارد.
پديده به صورت غيرعادي، به خاطر آن است كه اهميت مسأله ظهور، نمايان شود و مردم از خواب غفلت بيدار شوند و خود را مهيّاي مشاركت در آن نهضت عظيم سازند.
ج . باران‏هاي پياپي
امام صادق عليه‏السلام مي‏فرمايند: "اِنَّ قُدّامَ الْقائِمِ لَسَنَةٌ غَيْداقَةٌ يَفْسُدُ التَّمْرُ فِي النَّخْلِ فَلا تَشُكُّوا في ذلِكَ؛12 در آستانه قيام مهدي عليه‏السلام سالي پر باران خواهد بود كه در اثر آن، خرما بر روي نخل مي‏پوسد. پس در اين امر، ترديدي به خود راه ندهيد."
البته براي قيام امام مهدي عليه‏السلام علائم و نشانه‏هاي بسياري بيان شده كه به ذكر عناوين برخي از آن‏ها اكتفا مي‏كنيم:
د . طلوع خورشيد از مغرب
ذ . خروج يأجوج و مأجوج
ر . خروج دجّال
ز . خروج يماني
ه·· . خروج سفياني13
2 ـ برقراري عدالت
اجراي عدالت و تحقق آن، يكي از وجوه مشترك بين قيامت كبري و قيامت صغري (ظهور مهدي عليه‏السلام ) است.
عدالت در قيامت كبري
"وَ نَضَعُ الْمَوازينَ الْقِسْطَ لِيَوْمِ الْقِيمَةِ فَلا تُظْلَمُ نَفسٌ شَيْئا وَ اِنْ كانَ مِثْقالَ حَبَّةٍ مِنْ خَرْدَلٍ أَتَيْنا بِها وَ كَفي بِنا حاسِبينَ"؛14 "ترازوهاي عدل را در روز رستاخيز قرار مي‏دهيم، پس هيچ كس [در] چيزي ستم نمي‏بيند. و اگر [عمل] هموزن دانه خردلي باشد آن را مي‏آوريم وكافي است كه ما حساب كننده باشيم."
"فَمَنْ يَعَمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ خَيْراً يَرَهُ وَ مَنْ يَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ شَرّاً يَرَهُ"؛15 "پس هر كس هموزن ذره‏اي نيكي كند آن را خواهد ديد و هر كس هموزن ذره‏اي بدي كند آن را خواهد ديد."
عدالت در رستاخيز مهدي
رسول خدا صلي‏الله‏عليه‏و‏آله مي‏فرمايند: "... اَلتّاسِعُ مِنْهُمْ قائِمُ اَهْلِ بَيْتي، مَهدِيُّ اُمَّتي، اَشْبَهُ النّاسِ بي في شِمائِلِه وَ اَقْوالِهِ وَ اَفْعالِهِ، يَظْهَرُ بَعْدَ غِيبَةٍ طَويلَةٍ وَ حَيْرَةٍ مُضِلَّةٍ، فَيُعْلِنُ أَمْرَ اللّهِ وَ يُظْهِرُ دينَ اللّهِ... فَيَمْلأَُ اْلاَرضَ قِسْطا وَ عَدْلاً، كَما مُلِئَتْ جَوْرا وَ ظُلْما؛16 نهم آنان (امامان) قائم خاندان من، مهدي امتم مي‏باشد. او در سيما و گفتار و كردار شبيه‏ترين مردم به من است. پس از غيبت طولاني و سردرگمي گمراه كننده‏اي ظاهر مي‏شود، آنگاه امر خدا را اعلان و آئين خدا را آشكار مي‏سازد... پس زمين را از عدل و داد لبريز مي‏كند."
امام باقر عليه‏السلام مي‏فرمايد: "... وَ كَذلِكَ القائِمُ اِذا قامَ يُبْطِلُ ما كَانَ فِي الْهُدْنَةِ مِمّا كانَ فِي اَيْدِي النّاسِ وَ يَسْتَقْبِلُ بِهِمُ الْعَدْلَ؛17
همچون پيامبر صلي‏الله‏عليه‏و‏آله آنگاه كه قائم عليه‏السلام قيام كند، آنچه را از راه و روش‏هاي غلط ميان مردم در زمان قبل از ظهور رايج است زير پا مي‏نهد، و آيين دادگري را برپا مي‏دارد."
جناب حكيمه خاتون چنين روايت مي‏كند: آن امام بزرگ در لحظات نخستين پس از تولد، لب به سخن گشود و [همچون پيامبران كه در آغاز كودكي توان سخن گفتن دارند] به يكتائي خداوند و رسالت حضرت محمد صلي‏الله‏عليه‏و‏آله و امامت امام علي عليه‏السلام و ديگر امامان گواهي داد، سپس چنين فرمود: "اَللّهُمَّ أَنْجِزْ لي ما وَعَدْتَني، وَ أَتْمِمْ لي اَمْري، وَ ثَبِّتْ وَطْأَتي، وَامْلَأِ اْلاَرْضَ بي عَدْلاً وَ قِسْطا؛ خداوندا! به آنچه به من وعده دادي وفا كن، و امر مرا (حكومت عدالت گستر جهاني) به كمال برسان، و گام‏هاي مرا استوار بدار، و زمين را به دست من آكنده از عدل و دادساز."
3 ـ اقتدار در حاكميت
از شباهت‏هاي ديگري كه بين اين دو قيام مي‏توان ذكر كرد، اقتدار در حاكميت است.
اقتدار حاكميت در قيامت كبري
يكي از مهم‏ترين منزلگاه‏هاي قيامت كه اقتدار خداوند را به منصه ظهور مي‏رساند، مرحله رسيدگي به حساب خلايق در دادگاه عدل الهي با حضور شاهدان مختلف، و سنجش اعمال در ترازوي مخصوص است. دادگاهي كه همه را غرق در وحشت و اضطراب مي‏كند، دادگاهي كه قاضي و داورش خداي مقتدر و قوي است.
"فَما يُكَذِّبُكَ بَعْدُ بِالدّينِ، اَلَيْسَ اللَّهُ بِاَحْكَمِ الْحاكِمينَ"؛18 "پس چه چيز تو را بعد از اين به تكذيب جزا وا مي‏دارد، آيا خداوند، بهترين حكم كنندگان نيست."
"اَلا لَهُ الْحُكْمُ وَ هُوَ اَسْرَعُ الْحاسِبينَ"؛19 "آگاه باشيد كه حكم و داوري مخصوص اوست، و او سريعترين حسابرسان است."
"اَللّهُ يَحْكُمُ بَيْنَكُمْ يَوْمَ الْقِيامَةِ فيما كُنْتُم فيهِ تَخْتَلِفُونَ"؛20 "خدا در روز قيامت در مورد آنچه با يكديگر در آن اختلاف مي‏كرديد، داوري خواهد كرد."

اقتدار حاكميت در قيام مهدي عليه‏السلام

امام مهدي عليه‏السلام ، در اجراي حدود و احكام الهي و مبارزه با ستمگران، قاطعيتي خدائي دارد، چشم پوشي و مسامحه در راه و روش او نيست. از ملامت ملامت گران ابايي ندارد و از هيچ مقام و قدرتي نمي‏هراسد. قاطعيت وسازش ناپذيري، خصلت همه رهبران راستين الهي است، و در امام مهدي عليه‏السلام اين خصلت در حد اوج و كمال است.
امام علي عليه‏السلام مي‏فرمايد:
"وَ لَيُطَهِّرَنَّ اْلاَرْضَ مِنْ كُلِّ غاشٍ؛21] امام مهدي عليه‏السلام ] زمين را از هر چه باعث فريب و گمراهي مردم شود، پاك مي‏سازد."
از امام باقر عليه‏السلام نقل شده كه فرمودند: "لَيْسَ شَأنُهُ اِلاّ بِالسَّيْفِ، لا يَسْتَتيبُ اَحَدا، وَ لا يَأْخُذُهُ فِي اللّهِ لَوْمَةُ لائِمٍ؛22 شيوه [حضرت مهدي عليه‏السلام ] تنها با شمشير است و توبه كسي را نمي‏پذيرد و در راه اجراي احكام الهي، از ملامت هيچ ملامتگري نمي‏هراسد."
4 ـ بشارت انبياء و اولياء به ظهور قيامت كبري و صغري
قيامت كبري و رستاخيز مهدي عليه‏السلام ، به خاطر اهميتشان، مورد بشارت و نويد همه انبيا و اولياي الهي قرار گرفته، بلكه وجه مشترك همه اديان الهي است. به خصوص قيام مصلح جهان، كه در برخي مكاتب غير الهي نيز مورد توجه بوده است.
بشارت به قيامت كبري
"وَ اِلي مَدْيَنَ اَخاهُمْ شُعَيْباً فَقالَ يا قَوْمِ اعْبُدُوا اللَّهَ وَ ارْجُوا الْيَوْمَ اْلآخِرَ"؛23 "و به سوي [مردمِ] مدين، برادرشان شعيب را [فرستاديم]. گفت: اي قوم من، خدا را بپرستيد و به روز بازپسين اميد داشته باشيد."
"اِذا وَقَعَتِ الْواقِعَةُ لَيْسَ لِوَقْعَتِها كاذِبَةٌ"؛24 "زماني كه آن واقعه وقوع يابد، [كه] در وقوع آن هيچ دروغي نيست."
"يا اَيُّهَا الَّذينَ امَنُوا اتَّقُوا اللّهَ وَلْتَنْظُرْ نَفْسٌ ما قَدَّمَتْ لِغَدٍ"؛25 "اي كساني كه ايمان آورده‏ايد، از خدا پروا داريد، و هر كسي بايد بنگرد كه براي فردا[ي خود[ از پيش چه فرستاده است."
بشارت به رستاخيز مهدي عليه‏السلام
در تمام اديان و مذاهب مختلف جهان به مصلحي نويد داده شده است كه در آخر زمان ظهور خواهد كرد و به جنايت‏ها و خيانت‏هاي انسان‏ها خاتمه خواهد داد و شالوده حكومت واحد جهاني را بر اساس عدالت و آزادي، استوار خواهد كرد. نويد آن مصلح بزرگ جهان، علاوه بر قرآن مجيد، در كتاب‏هاي آسماني چون انجيل، تورات و زبور آمده است.26
قرآن كريم:
"وَ لَقَدْ كَتَبْنا فِي الزَّبُورِ مِنْ بَعْدِ الذِّكْرِ اَنَّ اْلاَرْضَ يَرِثُها عِبادِيَ الصّالِحُونَ"؛27 "و در حقيقت، در زبور پس از تورات نوشتيم كه زمين را بندگان شايسته ما به ارث خواهند برد."
تورات:
ـ "خداوند بر ابراهيم ظاهر گشته گفت: تمام اين زمين را كه مي‏بيني به تو و ذريه تو تا به ابد خواهم بخشيد.... به سوي آسمان بنگر و ستارگان را بشمار، هرگاه تواني آن‏ها را شمرد.... ذريت تو نيز چنين خواهد بود.... من هستم يهوه كه تو را از كلدانيان بيرون آوردم تا اين زمين به ارثيت تو بخشم."28
ـ "اگر چه تاخير نمايد، برايش منتظر باش، زيرا كه البته خواهد آمد و درنگ نخواهد كرد... بلكه جميع امت‏ها را نزد خود جمع مي‏كند و تمامي قوم‏ها را براي خويش فراهم مي‏آورد."29
انجيل:
ـ "همچنان كه برق از مشرق،ساطع شده تا به مغرب ظاهر مي‏شود، ظهور پسر انسان نيز چنين خواهد شد...آن گاه علامات پسر انسان در آسمان پديدگردد. و در آن وقت جميع طوايف زمين سينه زني كنند و پسر انسان را ببينند كه بر ابرهاي آسمان با قوّت و جلال مي‏آيد."30
ـ "كمرهاي خود رابسته، چراغ‏هاي خود را افروخته بداريد. و شما مانند كساني باشيد كه انتظار آقاي خود را مي‏كشند، كه چه وقت از عروسي مراجعت كند، تا هر وقت آيد و در را بكوبد بي درنگ براي او باز كنند. خوشا به حال آن غلامان كه آقاي ايشان چون آيد ايشان را بيدار يابد .... پس شما نيز مستعد باشيد، زيرا در ساعتي كه گمان نمي‏بريد پسر انسان مي‏آيد."31
زرتشتيان:
ـ "مردي بيرون آيد از زمين تازيان، از فرزندان هاشم، مردي بزرگ سر و بزرگ تن و بزرگ ساق، و بر دين جدّ خويش باشد، با سپاه بسيار، روي به ايران نهد و آباداني كند و زمين را پر از داد كند."
ـ "پيامبر عرب آخرين فرستاده است كه از ميان كوه‏هاي مكه ظاهر شود...از فرزندان پيامبر شخصي در مكّه پديدار خواهد شد كه جانشين آن پيامبر است و پيرو دين جدّ خود مي‏باشد.... از عدل او گرگ با ميش آب مي‏خورند و همه جهانيان به آئين مهر آزماي [محمد] خواهندگرويد."32
5 ـ زندگي خوب و فراواني نعمت
در قيامت كبري و صغري، مردان مؤمن و زنان مؤمنه در ناز و نعمت زندگي مي‏كنند و هيچ گونه نگراني و ترسي آن‏ها را تهديد نمي‏كند.

زندگي در قيامت كبري

"وَ مَنْ يُطِعِ اللّهَ وَ رَسُولَهُ يُدْخِلْهُ جَنّاتٍ تَجْري مِنْ تَحْتِهَا اْلاَنْهارُ ..."؛33 "و هر كس از خدا و پيامبر او اطاعت كند، وي را به باغ‏هايي درآورَد كه از زير [درختانِ] آن نهرها روان است."
"اِنَّ الاَْبْرارَ يَشْرَبُونَ مِنْ كَاْسٍ كانَ مِزاجُها كافُورا"؛34 "همانا نيكان از جامي نوشند كه آميزه‏اي از كافور دارد."
"اوُلئِكَ لَهُم جَنّاتُ عَدْنٍ تَجْري مِنْ تَحْتِهِمُ الْاَنْهارُ يُحَلَّوْنَ فيها مِنْ اَساوِرَ مِنْ ذَهَبٍ وَ يَلْبَسُونَ ثِياباً خُضْراً مِنْ سُنْدُسٍ وَ اِسْتَبْرَقٍ مُتَّكِئينَ فيها عَلَي اْلاَرائِكِ نِعْمَ الثَّوابُ وَ حَسُنَتْ مُرْتَفَقا"؛35 "آن‏ها كساني هستند كه بهشت‏هاي جاودان براي آنان است، از زير [قصرها] شان جويبارها روان است. در آنجا با دستبندهايي از طلا آراسته مي‏شوند و جامه‏هايي سبز از حرير نازك و ضخيم مي‏پوشند. در آنجا بر سريرها تكيه مي‏زنند. چه خوش پاداش و نيكو تكيه گاهي."

زندگي در رستاخيز مهدي عليه‏السلام

در سلام به حضرت مهدي آمده است: "اَلسَّلامُ عَلي رَبيعِ اْلاَنامِ، وَ نَضْرَةِ اْلاَيّامِ؛36 سلام بر بهاران زندگي مردمان و طراوت روزگاران."
رسول گرامي اسلام مي‏فرمايد: "يَتَنَعَّمُ اُمَّتي في زَمَنِ الْمَهْدِي عليه‏السلام نِعْمَةً لَمْ يَتَنَعَّمُوا قَبْلَها قَطُّ يُرْسِلُ السَّماءُ عَلَيْهِمْ مِدْرارا وَ لا تَدَعُ اْلاَرْضُ شَيْئاً مِنْ نَباتِها اِلاّ اَخْرَجَتْهُ؛37 امت من در زمان مهدي عليه‏السلام به نعمتي دست يابند كه پيش از آن و در هيچ دوره‏اي دست نيافته بودند. [در آن روزگار] آسمان باران فراوان دهد، و زمين هيچ روييدني را در دل خود نگاه ندارد."
6 ـ آشكار شدن باطن‏ها
يكي از موضوعاتي كه وجه شباهت بين دو قيام است، بر ملا شدن باطن و درون انسان‏ها است، البته برملا شدن باطن‏ها، در قيامت كبري با قيامت صغري متفاوت است. در قيامت كبري، آشكار شدن درون، كلي و فراگير است ولي در رستاخيز مهدي عليه‏السلام ، ظاهر شدن درون مردم، براي حاكم و والي عادل ـ يعني امام زمان عليه‏السلام ـ تحقق پيدا مي‏كند. پس به قاطعيت و سازش ناپذيري، خصلت همه رهبران راستين الهي است، و در امام مهدي عليه‏السلام اين خصلت در حداوج و كمال است.
طور كلي مي‏توان ظهور باطن‏ها را يكي از وجوه مشترك بين دو قيام دانست.

در قيامت كبري

"يَوْمَ تُبْلَي السَّرائِرُ"؛38 "آن روز كه رازها [همه] فاش مي‏شود."
"يَوْمَ هُمْ بارِزُونَ لا يَخْفي عَلَي اللّهِ مِنْهُمْ شَي‏ءٌ"39؛ "آن روز كه آنان ظاهر گردند، چيزي از آن‏ها بر خدا پوشيده نمي‏ماند."
"وَ اِذَا الصُّحُفُ نُشِرَتْ"40؛ "و آنگاه كه نامه‏ها گشوده شوند."
در رستاخيز مهدي عليه‏السلام
ابان مي‏گويد از امام صادق عليه‏السلام شنيدم كه مي‏فرمود: "لا تَذْهَبُ الدُّنْيا حَتّي يَخْرُجَ رَجُلٌ مِنّي رَجُلٌ يَحْكُمُ بِحُكُومَةِ داوُدِ41 وَ لا يَسْئَلُ عَنْ بَيِّنَةٍ يُعْطي كُلَّ نَفْسٍ حُكْمَها؛42 دنيا به آخر نمي‏رسد تا مردي از من (حضرت مهدي عليه‏السلام ) قيام كند و آن مرد شبيه حكم حضرت داود حكم خواهد كرد و از شاهد سؤال نمي‏كند و حكم هر كس را به او مي‏دهد."
حسن بن ظريف مي‏گويد: در ذهن خود دو سؤال داشتم، آن‏ها را براي امام عسكري عليه‏السلام نوشتم و چنين سؤال كردم:
"اِذا قامَ الْقائِمُ وَ اَرادَ اَنْ يَقْضي اَيْنَ مَجْلِسُهُ الَّذي يَقْضِي فيهِ بَيْنَ النّاسِ؟ فَجاءَ الْجَوابُ: سَأَلْتَ عَنِ الْقائِمِ، فَاِذا قامَ يَقْضِي بَيْنَ النّاسِ بِعِلْمِهِ، كَقَضاءِ داوُد، وَ لا يَسْأَلُ الْبَيِّنَةَ؛43
وقتي حضرت مهدي عليه‏السلام قيام كرد، از چه مقام و جايگاهي بين مردم رجعت، عمومي نيست، بلكه جنبه خصوصي دارد، تنها گروهي بازگشت مي‏كنند كه ايمان خالص يا شرك خالص دارند.
حكم خواهد كرد؟ جواب آمد [و امام در آن جواب فرمود]: سؤال از قائم كردي، پس هر گاه [مهدي عليه‏السلام ] قيام كند، در بين مردم به علم خود قضاوت مي‏كند، شبيه قضاوت حضرت داوود و از شاهد و بينه سؤال نمي‏كند."
7 ـ حيات مجدد
از ديگر وجوه مشترك بين قيامت كبري و رستاخيز مهدي عليه‏السلام ، زنده شدن انسان‏هاست كه در قيامت كبري انسان‏ها براي بهره‏مند شدن از جزاء و پاداش الهي زنده مي‏شوند و در قيام مهدي عليه‏السلام ، مؤمنين به خاطر لذت بردن و مشاركت در حكومت عدل، و كافرين به جهت زجر كشيدن از مشاهده حكومت الهي زنده مي‏شوند.
حيات دوباره در قيامت كبري
"ثُمَّ نُفِخَ فِيهِ اُخْري فَاِذا هُمْ قِيامٌ يَنْظُرُونَ"؛44 "سپس بار ديگر در آن [صور[ دميده مي‏شود و به ناگاه آنان [برپاي[ ايستاده مي‏نگرند."
"وَ نُفِخَ فِي الصُّورِ فَجَمَعْنا هُمْ جَمْعاً"45؛ "و [همين كه] در صور دميده شود، همه آن‏ها را گرد خواهيم آورد."
"وَ نُفِخَ فِي الصُّورِ فَاِذا هُمْ مِنَ اْلاَجْداثِ اِلي رَبِّهِمْ يَنْسِلُونَ"46؛ "و در صور دميده خواهد شد، پس به ناگاه از گورهاي خود شتابان به سوي پروردگار خويش مي‏روند."

حيات دوباره در رستاخيز مهدي عليه‏السلام

چنانكه در ابتداي مقاله بيان شد، روز رجعت يكي از ايام الله است. در روايات، اقرار و ايمان به رجعت از نشانه‏هاي مؤمن ذكر شده است.
برقي از امام صادق عليه‏السلام نقل مي‏كند: "مَنْ اَقَرَّ بِسَبْعَةِ اَشْياءَ فَهُوَ مُؤمِنٌ وَ ذَكَرَ مِنْهَا اْلايمانَ بِالرَّجْعَةِ؛47 كسي كه به هفت چيز معترف باشد، پس او مؤمن است و از جمله آن هفت چيز، ايمان به رجعت را ذكر فرمود."
زنده شدن در رستاخيز مهدي عليه‏السلام كه به رجعت معروف است، مثل قيامت كبري كلي و فراگير نيست، بلكه جزئي و نسبي است.
امام صادق عليه‏السلام مي‏فرمايند: "اِنَّ الرَّجْعَةَ لَيْسَتْ عامَّةً، وَ هِيَ خاصَّةٌ لا يَرْجِعُ اِلاّ مَنْ مَحَّضَ اْلايمانَ، اَوْ مَحَّضَ الشِّرْكَ مَحْضاً؛48 رجعت، عمومي نيست، بلكه جنبه خصوصي دارد، تنها گروهي بازگشت مي‏كنند كه ايمان خالص يا شرك خالص دارند.

رجعت در قرآن

آياتي از قرآن كريم نشانگر اين است كه تاكنون در اين دنيا رجعت صورت گرفته است. برخي از اين آيات را در ذيل مي‏آوريم.
"فَقالَ لَهُمُ اللّهُ مُوتُوا ثُّمَ اَحياهُمْ"49؛ "پس خداوند به آنان گفت: تن به مرگ بسپاريد، آنگاه آنان را زنده ساخت."
"ثُمَّ بَعَثْناكُمْ مِنْ بَعْدِ مَوْتِكُمْ لَعَلَّكُمْ تَشْكُروُنَ"50؛ "سپس شما را پس از مرگتان حيات بخشيديم، شايد شكر نعمت [او را] بجا آوريد."
اين آيه درباره بني اسرائيل است كه گروهي از آن‏ها بعد از تقاضاي مشاهده خداوند گرفتار صاعقه مرگباري شدند و مردند، دوباره زنده شدند.
"فَاَماتَهُ اللّهُ مِأَةَ عامٍ ثُمَّ بَعَثَهُ"51؛ "پس خداوند، او را (به مدت) صد سال ميرانده، آن‏گاه او را برانگيخت."
اين آيه در مورد پيامبري است كه از كنار يك آبادي عبور مي‏كرد، در حالي كه ديوارهاي آن فرو ريخته بود و اجساد و استخوان‏هاي اهل آن در هر سو پراكنده شده بود، از خود پرسيد چگونه خداوند اين‏ها را پس از مرگ زنده مي‏كند، خدا او را يكصد سال ميراند و سپس زنده كرد و به او گفت: چقدر درنگ كردي؟ عرض كرد يك روز يا قسمتي از آن، فرمود: بلكه يكصد سال بر تو گذشت.52
8 ـ انتقام از ظالمان و ستمگران
انتقام گرفتن از ستمگران و ظالمان به طور مشترك در قيامت كبري در قيامت كبري و قيام مهدي عليه‏السلام ، انسان‏هاي مؤمن، به پاداش و رحمت الهي مي‏رسند، و انسان‏هاي كافر و ظالم، به عذاب و كيفر الهي دچار مي‏شوند.
و رستاخيز مهدي عليه‏السلام مطرح است. در قيامت كبري و قيام مهدي عليه‏السلام ، انسان‏هاي مؤمن، به پاداش و رحمت الهي مي‏رسند، و انسان‏هاي كافر و ظالم، به عذاب و كيفر الهي دچار مي‏شوند.
انتقام خدا از ظالمان در قيامت
"فَيَوْمَئِذٍ لا يُعَذِّبُ عَذابَهُ اَحَدٌ، وَ لا يُوثِقُ وَثاقَهُ اَحَدٌ"53؛ "پس در آن روز هيچ كس چون عذاب كردن او، عذاب نمي‏كند و هيچ كس چون در بند كشيدن او، در بند نمي‏كشد."
"اِنَّا اَعْتَدْنا لِلظّالِمينَ ناراً اَحاطَ بِهِمْ سُرادِقُهَا وَ اِنْ يَسْتَغيثُوا يُغاثُوا بِماءٍ كَالْمُهْلِ"54؛ "ما براي ستمگران آتشي آماده كرده‏ايم كه سرا پرده‏اش آنان را دربرمي گيرد، و اگر فرياد رسي جويند، به آبي چون مس گداخته ياري مي‏شوند."
"اِنَّ جَهَنَّمَ كانَتْ مِرْصاداً، لِلطّاغينَ مَأبا، لابِثينَ فيها اَحْقابا، لايَذُوقُونَ فيها بَرْدا وَ لاشَرابا، اِلاّ حَميما وَ غَسّاقاً"؛55 "[آري[ جهنم [از ديرباز] كمين گاهي بود، [كه[ براي سركشان بازگشتگاهي است، روزگاري دراز در آن درنگ كنند، در آن جا نه خنكي چشند و نه شربتي، جز آب جوشان و چركابه‏اي."

تجلي انتقام خداوند در انتقام مهدي عليه‏السلام

امام باقر عليه‏السلام در بيان شباهت‏هاي حضرت مهدي عليه‏السلام با پيامبر اكرم صلي‏الله‏عليه‏و‏آله فرمود: "فَخُرُوجُهُ بِالسَّيْفِ وَ قَتْلُهُ اَعْداءَ اللّهِ وَ اَعْداءَ رَسُولِهِ وَ الْجَبّارينَ وَ الطَّواغيتَ؛56 قيام با شمشير و كشتن دشمنان خدا و پيامبر، و جباران و سركشان [از وجوه شباهت او[ است."

پاورقيها:
13 ـ چشم به راه مهدي، همان، ص 273.
11 ـ شيخ طوسي، كتاب الغيبه، ص 251؛ غيبت نعمائي، ص 250.
14 ـ انبياء/47.
17 ـ مجلسي، محمدباقر، بحارالانوار، ج 52، ص 381؛ شيخ طوسي، تهذيب، ج 6، ص 156.
19 ـ انعام/62.
10 ـ چشم به راه مهدي، جمعي از نويسندگان، انتشارات دفتر تبليغات اسلامي حوزه علميه قم، ص 299.
15 ـ زلزله / 8 و 7.
12 ـ شيخ مفيد، ارشاد، ج 1، ص 370.
16 ـ شيخ صدوق، كمال الدين و تمام النعمه، ج 1، ص 257.
1 ـ شيخ صدوق، خصال، ج 1، ص 108.
18 ـ تين/ 8 و 7.
23 ـ عنكبوت/36.
28 ـ سفر پيدايش: فصل 12، بند 7؛ فصل 13، بند 15 و فصل 15، بندهاي 5 ـ 8 .
20 ـ حج/69.
22 ـ همان مدرك، ج 52، ص 354.
27 ـ انبياء/105.
29 ـ كتاب حيقوق نبي: فصل 2، بندهاي 3 ـ 5.
24 ـ واقعه/ 1 و 2.
25 ـ حشر/18.
26 ـ مهدي پور علي اكبر، او خواهد آمد، ص 93.
21 ـ مجلسي، محمدباقر، بحارالانوار، ج 51، ص 120.
2 ـ مزمل/14.
32 ـ رك، او خواهد آمد، علي اكبر مهدي پور؛ جاماسب نامه.
39 ـ غافر/16.
38 ـ طارق/9.
34 ـ دهر/5.
35 ـ كهف/ 31.
36 ـ مفاتيح الجنان، ص 531.
31 ـ انجيل لوقا: فصل 12، بندهاي 35 - 36.
3 ـ حاقه/14.
37 ـ مجلسي، محمدباقر، بحارالانوار، ج 51، ص 83.
30 ـ انجيل متّي: فصل 24، بندهاي 27، 30، 35، 37 و 45.
41 ـ طبق نقل روايات حضرت داود به باطن مردم آگاه بوده و بر اساس آن با مردم برخورد مي‏كرده و حكم صادر مي‏كرده است.
45 ـ كهف/99.
46 ـ يس/51.
49 ـ بقره/243.
4 ـ حج/1.
44 ـ زمر/68.
43 ـ طوسي، محمد، الثاقب في المناقب، موسسه انصاريان، ص 565.
40 ـ تكوير/10.
48 ـ همان، ص 39.
42 ـ الصفار القمي، بصائر الدرجات في فضائل آل محمد عليه‏السلام ، نشر مكتبة آية الله مرعشي نجفي، ص 285.
47 ـ مجلسي، محمدباقر، بحارالانوار، ج 53، ص 121.
56 ـ صدوق، كمال الدين و تمام النعمه، ج 1، ص 327.
51 ـ بقره/259.
55 ـ نباء/ 21 ـ 25.
50 ـ تفسير نمونه، ج 15، ص 557.
52 ـ تفسير نمونه، ج 15، ص 556.
53 ـ فجر/ 25 ـ 26.
5 ـ واقعه/4.
6 ـ تكوير/1.
7 ـ قيامت/7.
8 ـ شيخ طوسي، كتاب الغيبه، ص 453؛ بحارالانوار، ج 52، ص 288.
9 ـ تاريخ ما بعد الظهور، ص 176.

منبع:نشريه مبلغان ، شماره 31
نوشته شده در ساعت 20:38 |  لينک ثابت   • 

سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385

راز عدد هفت در قرآن کریم

کتاب " درخشش عدد هفت در قرآن کریم" نوشته "عبد الدائم الکحیل"، نویسنده سوری توسط کمیته جایزه بین المللی قرآن کریم دبی به چاپ رسید .
   

به گزارش پایگاه خبری تقریب به نقل از "العربیه"،"عبد الدائم الکحیل" مولف این کتاب گفت : برای تالیف این کتاب حدود 10سال تحقیقات علمی انجام داده است.

وی در این کتاب نشان می دهد که قرآن دارای یک نظم عددی است که سر سلسله آن عدد هفت و توابع آن می باشد .

وی افزود: بعد از بررسی هر آیه و تعداد حروف و کلمات آن و تعداد این آیات و موقعیت آن در سوره خواهیم دید که این اعداد حساب شده و در نهایت یکی از توابع عدد هفت می باشد.

وی گفت: عدد هفت، 27 بار در قرآن ذکر شده. وی اشاره کرد: اولین عددی که خداوند در قرآن ذکر کرده، عدد هفت است.

وی افزود: میان سوره "بقره" که اولین بار عدد هفت در این سوره آمده وسوره "نباء" که آخرین هفت در آن ذکر شده ، 77 سوره قرار دارد .

میان آیه 29 سوره بقره که برای اولین بار عدد هفت آمده تا آیه 12 سوره نباء که آخرین عدد هفت در آن آمده، 5649 آیه وجود دارد که در آن عدد هفت و یکی از توابع عدد هفت وجود دارد که اگر7 را ضربدر عدد 307 بکنیم، عدد بالا به دست می آید.

این کتاب دارای بخش های دیگری ، از جمله بررسی اسرار عدد هفت در قرآن و سنت و بخشهای دیگر می باشد .
نوشته شده در ساعت 17:8 |  لينک ثابت   • 

شنبه بیست و ششم اسفند 1385

نگراني‌هاي پيامبر(ص) در آخرين روزهاي عمر

جابر بن عبدالله انصاري مي‌گويد: وقتي سوره نصر نازل شد، رسول خدا به جبرئيل فرمود: در وجودم نداي مرگ مي‌آيد. جبرئيل گفت: و لَلاْخِرَةُ خَيْرٌ لَكَ مِنَ الاُولي و لَسَوْفَ يُعْطيكَ ربّك فَتَرْضَي (ضحي: 4،5). در اين وقت رسول خدا(ص) به بلال دستور داد تا مردم را جمع كند. همه مهاجر و انصار اجتماع كردند. آن حضرت خطبه‌اي خواند كه دل‌ها را لرزاند و اشك مردم را جاري كرد. در ضمن آن فرمود: من چگونه پيامبري بودم
ترديدي نيست كه پيامبر خدا(ص) در مقايسه با بسياري از انبياي سلف كه تاريخ زندگي آنها رامي‌دانيم، پيامبري موفق و صاحب عزم و اراده بوده است. اين موفقيت، در پيروزي اسلام در عرصه جزيرةالعرب خود را نشان داد و چندان نيرومند بود كه اندكي بعد، عرصه بزرگي از صحنه جغرافياي متمدن آن روز را هم فرا گرفت.
با اين همه، محمد(ص) پيش از رحلت، چندين نگراني داشت؛ نگراني هايي كه هر كدام به مشكل خاصي باز مي‌گشت و آن حضرت را در غم و اندوهي عميق فرو مي‌برد. نگراني هاي آن حضرت را دردوماهه آخر زندگي حضرت ميتوان به چند گروه تقسيم كرد:

1. نگراني انجام رسالت

اين نگراني را بايد از اين زاويه نگريست كه مردم چه ديدگاهي در‌باره انجام رسالت توسط آن حضرت داشتند؟ آيا تصورشان بر اين بود كه پيامبر(ص) در انجام رسالت الهي خويش سنگ تمام را گذاشته يا آن كه در اين باره كوتاهي كرده است؟ پرسش پيامبر(ص) از مردم، در يكي از آخرين صبحتهاي خود در اينباره، نشانگر نكته ديگري هم هست و آن اين كه اگر مردم مي‌پذيرند كه او در انجام آنچه بايد بگويد، كوتاهي نكرده، زان پس بايد همه كوتاهي‌ها و نافرماني‌ها را از سوي خود بدانند و آن را متوجه پيامبر(ص)نكنند. اين اتمام حجتي بود به مردم براي اين‌كه همه گفتني ها گفته شده و احكام و فرامين الهي ابلاغ شده است.
جابر بن عبدالله انصاري مي‌گويد: وقتي سوره نصر نازل شد، رسول خدا به جبرئيل فرمود: در وجود منداي مرگ مي‌آيد. جبرئيل گفت: و لَلاْخِرَةُ خَيْرٌ لَكَ مِنَ الاُولي و لَسَوْفَ يُعْطيكَ ربّك فَتَرْضَي (ضحي: 4،5). در اين وقت رسول خدا(ص) به بلال دستور داد تا مردم را جمع كند. همه مهاجر و انصار اجتماع كردند. آن حضرت خطبه‌اي خواند كه دل‌ها را لرزاند و اشك مردم را جاري كرد. در ضمن آن فرمود: من چگونه پيامبري بودم؟
مردم گفتند: خداوند بهترين پاداش پيامبري را به تو دهاد. تو مانند پدر مهربان و برادر ناصح و مشفق بودي، رسالت الهي خود را ادا كردي و وحي او را ابلاغ نمودي و ما را با حكمت و موعظه نيكو به راه خدا دعوت كردي. خداوند بهترين پاداشي كه به پيامبري مي‌دهد، به تو بدهد.
اين اعتراف مهمي‌براي رفع اين نگراني حضرت بود.

2. نگراني در اين كه كسي تصور نكند حقي بر او دارد

دومين نگراني آن حضرت اين بود كه مبادا كسي از ميان مردم، به خاطر مسائلي كه پيش آمده، تصورش بر اين باشد كه حقي بر پيغمبر داشته است؟ حضرت نگران آن نبود كه ستمي‌در حق كسي روا داشته است، چرا كه اين با مقام نبوت آن حضرت سازگار نمي‌نمود. آن حضرت نگران آن بود كه نكند كسي چنين گماني داشته باشد و به خاطر برخوردي در گذشته، چنين مطلبي به ذهنش خطور كرده باشد. اين نشان مي‌دهد كه آن حضرت ملاحظه افكار عمومي‌را مي‌كرده و بر آن بوده است تا در آخرين روزهاي عمر خويش، ذهن همه مردم حاضر در مدينه را نسبت به خود، تطهير كند.
به دنبال همان روايتي كه گذشت و جابر نقل كرده، آمده است كه حضرت خطاب به مردم فرمود: شما را به خداي سوگند مي‌دهم، هركس از ناحيه من بر او ظلمي‌شده، برخيزد و تقاص كند. هيچ‌كس برنخاست. حضرت دوباره فرمود. باز كسي برنخاست. مرتبه سوم حضرت آنها را سوگند داد.
در اين وقت پيري «عكاشه» نام از ميان جمعيت برخاست، از مسلمانان گذشت تا برابر آن حضرت رسيد و گفت: پدر و مادرم فداي تو باد. اگر نبود كه يكي بعد از ديگري سوگند دادي من از جاي برنمي‌خاستم. روزي من و تو در جنگي بوديم. وقتي خداوند پيروزمان كرد و پيامبرش را ياري داد، خواستي بازگردي. دراين وقت شترت در كنار شتر من قرار گرفت. من از شترم پياده شدم تا نزد تو آيم و رانت را ببوسم. شما شلاق را بلند كرديد كه بر پايم اصابت كرد. نمي‌دانم از روي عمد بود يا خواستي بر شترت بزني! حضرت فرمود: اين عكاشه! به خدا پناه مي‌برم از اين‌كه از روي عمد چنين كرده باشم. آنگاه بلال را صدا زدند و فرمودند: به منزل فاطمه برو و همان شلاق را بياور. بلال در حالي كه دستش را روي سر گذاشته و از مسجد بيرون مي‌رفت، مي‌گفت: اين رسول خداست كه مي‌خواهد از نفسش تقاص كند. آنگاه در خانه فاطمه را زد و شلاق را خواست. فاطمه فرمود: پدرم امروز به شلاق چه كار دارد، امروز كه روز حج و... نيست. بلال گفت: از كار پدرت خبر نداري. او مي‌خواهد با دين و دنيا وداع كند و اكنون بر آن است تا از نفس خويش تقاص كشد. فاطمه گفت: اي بلال! چه كسي مي‌خواهد از پدرم انتقام گيرد؟ بلال! حسن و حسين را بردار و آنها را نزد آن مرد ببر تا از آنها انتقام گيرد و اجازه نده از رسول انتقام گيرد. بلال به مسجد درآمد و شلاق را به عكاشه داد... . در اين وقت حسن و حسين برخاستند و گفتند: اي عكاشه! مي‌داني كه ما سبط رسول خدا هستيم و قصاص ما مانند قصاص رسول خداست. حضرت رو به آنها كرده فرمودند: اي نورچشمانم بنشينيد. بعد روي به پيرمرد كردند و فرمودند: بزن. عكاشه گفت: اما وقتي شما زديد، لباس من بالا بود.حضرت لباس خود را بالا گرفتند. در اين وقت فرياد همه مسلمانان به آسمان رفت. عكاشه كه شاهد بدن سفيد پيامبر بود، نتوانست خود را نگاه دارد، خود را به شكم حضرت چسبانيد و شروع به بوسه زدن كرد و گفت: پدر و مادرم فداي شما باد، چه كسي مي‌تواند شما را قصاص كند. حضرت فرمودند: نه، يا مي‌زني يا عفو مي‌كني. او گفت: به اميد بخشش خدا در قيامت عفو كردم. حضرت فرمودند: هر كس مي‌خواهد رفيق مرا در بهشت ببيند، به اين پير بنگرد. مردم برخاستند و پيشاني عكاشه را بوسيدند و گفتند: مرحبا بر تو كه به بالاترين درجات كه همانا رفاقت با پيامبر است رسيدي (التذكرة الحمدونيه، تصحيح احسان عباس، ج9، صص 153 ـ 154).

3. نگراني مسأله جانشيني

اين نگراني سوم و شايد از همه مهمتر بود. آن حضرت پس از بيست و سه سال تلاش، انتظار آن را داشت تا ثمره كارش باقي بماند و اسلام جاودانه شود. هيچ كس نميتواند باور كند كه پيامبر(ص) چنين نگراني را نداشته و اين مسأله را به طور كامل مورد غفلت قرار داده است! حتي اگر قرار بود مردم براي آن تصميم بگيرند، لازم بود تا در اين باره مكانيسمي‌از سوي پيامبر(ص) پيشنهاد شود. در حالي كه برادران اهل سنت مدعي آن هستند كه پيامبر(ص) هيچ مطلبي در اين باره ابراز نكرده است. و اين ادعاي شگفتي است!
اين ادعا نه تنها جنبه عقلايي ندارد، بلكه برخلاف نصوص تاريخي فراوان است. اولا همه آگاهند كه حضرت در غدير خم، علي بن ابي طالب (ع) را به جانشيني خود منصوب كرد. ممكن است ديگران دردلالت حديث ولايت ترديد كنند، اما در صدور اين حديث، جز كسي كه مشكل دماغي و عقلي دارد، ترديد نخواهد كرد.
پيامبر(ص) كه همچنان نگران اين امر بود، در آخرين پنجشنبه عمر خويش، همان طور كه درصحيح بخاري و ديگر آثار حديثي و تاريخي آمده، از اصحابش درخواست كرد تا كاغذ و دواتي بياورند تاچيزي نوشته شود كه مردم پس از ايشان گمراه نشوند. اين نگراني، بعد از آن كه همه اجزاء دين ابلاغ شده بود، در باره چه مطلبي مي‌توانست باشد؟ چه چيزي بايد نوشته ميشد كه مردم پس از ايشان گمراه نشوند؟
به هر روي، اين هم يك نگراني ديگر بود كه حضرت داشت؛ براي رفع آن تلاش هم كرد، و صريح وغير صريح مردم را به امام علي و اهل بيت ارجاع داد، اما اوضاع و احوال مدينه بسيار پيچيده بود و چنين نبود كه همه آنچه را كه حضرت مي‌گويد، اطرافيان بپذيرند و قبول كنند. البته در اين باره شواهد فراوان است.
بسياري از تحليلگران بر اساس متون تاريخي موجود بر آن هستند كه حضرت براي رفع اين نگراني، بحث اعزام سپاهي از مهاجر و انصار را به سوي شام و به فرماندهي يك جوان هيجده ساله با نام اسامه بن زيد مطرح كرد. پيامبر در برابر دو نگراني، يكي بحث جانشيني و ديگري خالي شدن مدينه از مهاجر و انصار در وقت رحلت، يكي را بر ديگري ترجيح داد و آن اين بود، بزرگاني كه ممكن است منشأ دشواري براي رهبري آينده شوند، از مدينه به سوي شام بفرستد تا در اينجا كار به آرامي‌ پيش برود.
اين البته ريسك بزرگي بود، زيرا خالي شدن مدينه از مهاجر و انصار خود نگراني ديگري را پديد مي‌آورد. با اين حال، اصرارهاي آن حضرت در اين لحظات حساس، براي اعزام اين سپاه و دور شدن آنان از مدينه، چه دليلي مي‌توانست داشته باشد؟
يك شاهد ديگر هم وجود دارد و آن نگراني هاي متقابل مخالفان بود كه حاضر به اجراي اين فرمان نشدند و مرتبا ميان خود گوشزد مي‌كردند كه در اين وقت حساس، نمي‌بايست مدينه را ترك كنند.
به هر روي، نبايد غفلت كرد كه خداوند در سه سال آخر، در بسياري از آيات قرآن، از منافقان فراواني سخن گفته بود كه در مدينه و اطراف آن زندگي مي‌كردند. اين همه آيه در باره نفاق، در باره چه كساني ميتوانست باشد؟ آيا فقط چند نفر انگشت شمار مثل عبدالله بن ابي و...؟ آيا آنان چنين اهميتي داشتند تا در سوره بقره، منافقون، توبه و بسياري از سور ديگر قرآني درباره آنان اين قدر آيه نازل شود و رهنمود به پيامبر و ياران داده شود؟ آشكار است كه اين خطري بس مهم بوده است. بنابر اين نگراني آن حضرت نيز امري طبيعي بوده است.

4. نگراني در باره اهل بيت (ع)

در طول اين سالها، خداوند و پيامبرش هر دو سفارشهاي فراواني در باره اهل بيت كرده بودند. شايد اساسا لازم نبود اين همه سفارش هم صورت گيرد، بلكه اين وظيفه مؤمنان بود كه حداقل وظيفهاي كه درقبال انجام رسالت توسط پيامبرشان داشتند، احترام به خاندان او باشد.
اما هم پيامبر(ص) و هم نزديكان كاملا درك مي‌كردند كه روزگار سختي را در پيش دارند. فاطمه تنهادختر باقي مانده پيامبر(ص) و نورچشمان آن حضرت بود. اما يكسر در اين روزها گريه ميكرد و اين كه بايد روزگار پس از پدر را تحمل كند، اندوهناك بود و گريه ها ميكرد. در اين لحظات پاياني، حضرت كه شاهد گريه هاي سخت دخترش فاطمه بود، او را صدا كرد. ابتداي چيزي در گوشش گفت كه آن حضرت برگريه اش افزود. پس از آن مطلبي به او فرمود، كه فاطمه خنديد. وقتي در اين باره پرسش كردند، گفت: بارنخست از مرگش در اين بيماري سخن گفت و اين كه خواهد رفت، و مرتبه دوم به من گفت تو نخستين كسي از خانواده ام هستي كه به من خواهي پيوست. و اين سبب خوشحالي من شد.
در نقل‌هاي تاريخي آمده است كه در اين روزها، قريش با نگاه‌هاي خشم‌آلود به اهل بيت و خاندان پيامبر(ص) مي‌نگريستند و آنان را با اين نگاه‌ها آزار مي‌دادند. اين در حالي بود كه اهل بيت از روز نخستبه ياري پيامبر برخاستند و آخرين كسي هم كه رسول خدا(ص) در دامانش جان داد، علي‌بن‌ابي‌طالب بود، آنچنان كه بعدها خود فرمود اين حالت چنان بود كه عروج روح پيامبر را از ميان دو دستانم احساس كردم.
يك نگراني ديگر پيامبر(ص) هم در باره انصار بود. تصور اين كه قريش در اين شهر مسلط شده وانصار ظلم و ستم روا خواهند داشت، از نگرانيهاي عمده پيامبر بود. اما قريش نه تنها به اهل بيت رحم نكردند بلكه به انصار هم ستم كرده در كربلاي 61 اهل بيت پيامبر(ص) را قتل عام كردند و در سال 63خانواده‌هاي انصار را. بدين ترتيب بود كه سير حاكميت قريش نشان داد كه همه نگرانيهاي حضرت برحق بوده است.
با اين حال بايد رفت، پيامبر و غير پيامبر ندارد. رسول خدا(ص) روزهاي اخير عمر خويش كه خود رادر آستانه بازگشت مي‌ديد، بيش از پيش به بقيع سر ميزد و مرتب اين نقطه را كه برخي از اصحاب خوبش مانند عثمان بن مظعون و نيز فرزند دلبندش ابراهيم در آنجا مدفون شده بود زيارت مي‌كرد، آنجا را «دارقوم مؤمنين» مي‌خواند و به مؤمنان مدفون كه طبعا برخلاف وهابي‌ها معتقد بود صدايش را مي‌شنوند، مي‌فرمود كه به زودي به آنها خواهد پيوست. از آخرين دعاهاي آن حضرت اين بود كه : اللهم اغْفِرْ لي وارْحَمْني و اَلْحِقْني بالرّفيق. خدايا مرا ببخشاي، رحمتت را بر من فرو آر و مرا به رفيق ملحق ساز.
روزهاي پاياني سپري مي‌شد و حال پيامبر(ص) هر لحظه وخيمتر شده و تب شديدتر مي‌گشت. دراين روزهاي پاياني، تب آن حضرت به قدري زياد بود كه هر كس دست پيامبر را مي‌گرفت گرمي‌غيرمتعارف آن را احساس مي‌كرد.
با اين حال، حضرت همچنان نگران بود كه مبادا كاري از اين دنيا بر عهده وي باقي مانده باشد كه آن را به اتمام نرسانده باشد. در يكي از آخرين روزها، چند ديناري به دست حضرت رسيد. مقداري را ميان مردم تقسيم كرد. شش دينار آن باقي ماند كه آنها را به يكي از زنانش سپرد. اما خواب به چشمانش نيامد تا آن كه از وي در باره اين شش دينار پرسيد. آن زن دينارها را آورد. حضرت پنج دينار آن را ميان پنج خانوار انصاري تقسيم كرد و ازاطرافيان خواست دينار برجاي مانده را هم انفاق كنند. آنگاه فرمود: اكنون آرام شدم «الان اسْتَرَحْتُ».(طبقات الكبري، ج 2، ص 237)
يك بار نيز ديدند كه حضرت به سرعت به منزل مي‌رود؛ در باره عجله حضرت پرسيدند. حضرت فرمود: طلايي نزد من بود، نخواستم بخوابم و نزدم بماند. دستور دادم تا آن را تقسيم كردند (طبقات الكبري، ج 2، ص 238)
به آخرين سفارش پيامبر(ص) برسيم كه علي‌بن‌ابي‌طالب(ع) يعني كسي كه پاياني‌ترين لحظات را دركنار حضرت سپري كرده نقل مي‌كند. امام مي‌گويد: آن حضرت در آخرين لحظات حياتش در در حالي كه سرش در دامان من بود، مرتب مي‌فرمود: الصّلاة الصّلاة (طبقات الكبري، ج 2، ص 262).
نوشته شده در ساعت 0:35 |  لينک ثابت   • 

شنبه نوزدهم اسفند 1385

شرحي بر زيارت اربعين

روز بيستم ماه صفر، روز اربعين  و به قول شيخين -  شيخ مفيد و شيخ طوسي-  بازگشت اهل حرم امام حسين عليه السلام از شام به مدينه، و روز ورود اولين زائر آن حضرت جابربن عبدالله انصاري به کربلا، جهت زيارت امام حسين عليه السلام است . زيارت آن حضرت در اين روز مستحب است. که به فرموده امام حسن عسکري عليه السلام از نشانه هاي مؤمن است.


قال العسکري عليه السلام:

"علامات المؤمنين خمس : صلاةُ الاحدي و الخمسين و زيارةُ الاربعين والتـَختم في اليَمين و تـَعفيرُ الجـَبين و الجَهر ببسم الله الرحمن الرحيم."(1)

از حضرت امام حسن عسکري عليه السلام روايت شده که فرمودند:

علامات مؤمن پنج چيز است:

1- اقامه پنجاه و يک رکعت نماز فريضه و نافله در شبانه روز.

2- زيارت اربعين.

3- انگشتر به دست راست کردن.

4- جبين را در سجده بر خاک گذاشتن.

5- در نماز بسم الله الرحمن الرحيم را بلند گفتن.

سند زيارت اربعين

شيخ طوسي در تهذيب و مصباح ، زيارت مخصوصه روز اربعين را از حضرت امام صادق عليه السلام نقل کرده است.

بررسي زيارت اربعين امام حسين عليه السلام

فراز اول: 

 سلام هاي توصيفي

- السلامُ علي وَليِّ الله و حبيبه؛ سلام بر ولي و حبيب - دوست- خدا.

- السلامُ عـَلي خليلِ اللهِ وَ نجيبه؛ سلام و درود بر خليل و گزيده خدا.

- السلامُ علي صَفيِّ اللهِ و ابن ِ صَفيّـه؛ درود بر برگزيده خدا و پسر انتخاب شده خدا.

- السلامُ علي الحُسين ِ المظلوم الشهيد؛ درود بر حسين مظلوم شهيد.

- السلامُ علي اسيرِ الکربات و قـَتيلِ العـَبرات؛ سلام بر کسي که اسير و گرفتار بلايا و اندوه ها شد و کشته براي اشک ها.

 در سلام هاي اوليه زيارت، امام صادق عليه السلام به نوعي اصالت خانوادگي امام حسين عليه السلام را بيان مي نمايد که ايشان فرزند رسول خدا که حبيب خداست، مي باشد . برخي از انبياء در درگاه الهي با نام خاصي توصيف و معروف شده اند. حضرت ابراهيم(ع) با عنوان خليل الله ، حضرت موسي(ع) با عنوان کليم الله ، حضرت عيسي(ع) با عنوان کلمة الله ، حضرت نوح(ع) با عنوان نبي الله - که البته ايشان اولين پيامبري بودند که مقام نبوت را به دوش کشيدند- حضرت آدم(ع) با عنوان صفوة الله و حضرت محمد(ص) با عنوان حبيب الله مطرح هستند.

براي سلام معاني مختلف ذکر کرده اند، که به اختصار نام مي بريم.

1- سلام، يکي از نام هاي خداي عزوجّل است و مراد آن است که خداوند حافظ تو باشد.

2- سلام به معناي تسليم.

3- سلام به معناي سلامتي.

حال که معناي سلام مشخص شد که به معناي آسايش، امنيت و سلامتي است، به تفسير سلام بر امام حسين عليه السلام مي پردازيم. سلام بر امام به اين صورت است که شخص زائر در حالي که حضور امام ايستاده يا از دور ايشان را در ذهن حاضر نموده و به حضرت سلام مي نمايد و در دل مي گذراند که هيچ آزاري و آسيبي از ناحيه من به آن امام، نه در آن وقت و نه پس از آن نخواهد رسيد؛ زيرا هدف تمامي آن بزرگواران جز هدايت و اصلاح مردم و اعلاي کلمه توحيد و شيوع طاعت خداوند در مردم نيست، لذا آنها از معصيت خدا و تخلف از اوامر و نواهي او، از اخلاق ناپسند مردم از قبيل خودبزرگ بيني، حرص، ريا، بخل، حّب قدرت، غيبت، آزار رساندن و ... اذيت خواهند شد.

زائر بايد حال خود را به گونه اي قرار دهد که مورد رضايت امام باشد، نه مايه اذيت آن حضرت. آن وقت است که در گفتن کلام سلام، صادق است. لذا بايد دل را با آب توبه شستشو داده، و اشک پشيماني از ديده فرو ريزد، و پس از آن به امام عرض سلام داشته باشد.

زائر با عرض سلام، خود رابه آن حضرت نزديک نموده و با تکرار واژه ادب، روح و روان خود را به لحاظ نزديکي به ايشان از پستي ها و رذايل و آلودگي ها پاک مي نمايد و سلام را چنان با ادب و خلوص و اشک و آه بر دل القا مي نمايد، تا سلامتي کامل حاصل گردد و موجب جواب سلام آن بزرگوار گردد.

در واقع زائر با عرض سلام بر آن حضرت و يارانش چهره اجتماعي - سياسي خود را نمايان ساخته و اعلان مي دارد که نه تنها با بت درون مبارزه مي کند، بلکه همانند خود آن بزرگوار، با طاغوتيان، ظالمان، مستبدان و خائنين به مردم، مبارزه کرده و با شعار سلام، خود را در زمره ياران آن حضرت قرار مي دهد.

فراز دوم:

شهادت و گواهي امام صادق عليه السلام به عظمت و برتري امام حسين عليه السلام

- اللهم اني اَشهَدُ  أنـَّهُ وَليـُّکَ وَ ابنُ وَليِّک؛ بار خدايا گواهي مي دهم که ( امام حسين) ولي تو و فرزند ولي تو است .

- وَصَفيـُّکَ وَ ابنُ صَفيـِّک، الفائزُ بِکـَرامـَتـِک ؛ و نيز گواهي مي دهم که او برگزيده ي تو و پسر برگزيده ي تو است که به کرم تو رستگار است.

- اَکرَمتـَهُ بالشَّهادة ؛ خدايا گواهي مي دهم که او را به وسيله شهادت گرامي داشتي .

- و حَبوتـَهُ بالسـَّعادة ؛ و به او سعادت عطا فرمودي.

- و اجتـَبـيتـَه بطيبِ الولادة ؛ و او را از اصل و نسب ، پاکي ولادت بخشيدي.

- و جَعَلتـَه سيداً من السادة و قائِداً من القادة ؛ او را آقايي از آقايان و رهبري از رهبران قرار دادي.

- و ذائدً مِنَ الذادة و اَعطيتـَهُ مَواريثَ الانبياء ؛ و او را مدافعي از مدافعان قرار داده و ارث تمام انبياء را به ايشان عطا فرمودي.

- و جعلته حُجَة ًعلي خـَلقِک مِنَ الاوصِياء ؛ و شهادت مي دهم که او را حجت بر خلق خود از اوصياء قرار دادي.

- فـَاَعذَرَ في الدُعاءِ وَ مَنَحَ النُصح ؛ پس امام حسين عليه السلام نيز در دعوت ، عذري باقي نگذاشت و خير خواهي نمود.

در اين دنيا هر کس توسط چيزي و يا عملي به عزت مي رسد. امام صادق عليه السلام در اين فراز از زيارت، امام حسين عليه السلام را توصيف مي نمايد که خدايا او ولي تو و فرزند ولي توست، او برگزيده و پسر برگزيده توست. يعني با تمام عزت و احترامي که براي ايشان قائل بودي ولي به وسيله شهادت به او عزت بخشيدي. تو خواستي که امام به وسيله شهادت، آن هم چنين شهادتي به عزت برسد. خدا به وسيله شهات، امام حسين(ع) را به سعادت رسانيد. طوري که يزيد و وزرايش به دنبال دنيا و کسب مقامات دنيوي بودند و به نوعي به دنبال کسب اعتبار بودند ولي امام حسين(ع) که هيچ چشم داشتي به دنيا نداشت و حکومت را هم صرفاً به عنوان ابزاري براي برافراشتن اسلام و اقامه عدالت مي دانست.

امام حسين عليه السلام و اهل بيت ايشان در فجيع ترين وقايع و جنايت ها، قرار گرفته بودند. اگر چه مدت زمان جنگ کم بوده؛ اما در اين مدت کم، انواع و اقسام جنايت ها و پستي ها ديده مي شود که البته بزرگترين چهره اين جنايات اينست که بر امام معصوم وارده شده است. شهيد مطهري(ره) مي فرمايد: " يک وقت حساب کردم و ظاهراً در حدود بيست و يک نوع پستي و لئامت در اين جنايت ديدم و خيال نمي کنم در دنيا چنين جنايتي پيدا بشود، که تا اين اندازه تنوع داشته باشد.(2) و به امام با گذراندن چنين وضعيتي کرامت و شرافت داده شد.

فراز سوم:

اهداف قيام امام حسين عليه السلام

- و بَذلَ مُهجَتـَهُ فيکَ ليَستـَنقـِذَ عِبادکَ مِنَ الجَهالةِ وَ حَيرَةِ الضـَلالة َ؛ -  خدايا- جانش را در راه تو بخشيد تا بندگانت را از ناداني،  سرگرداني و گمراهي نجات دهد.

امام حسين عليه السلام قبل از خروج از مکه خطاب به برادرش محمد حنفيه وصيت نامه اي نوشتند که ضمن آن اهداف خود را از قيام اعلام مي دارند. در آنجا مي فرمايد: من براي اصلاح دين جدّم رسول الله و امر به معروف و نهي از منکر قيام مي نمايم.

با مطالعه تاريخ زمان امام حسين عليه السلام در مي يابيم که در دين پيامبر اکرم صلي الله عليه و آله تغييرات بسياري ايجاد شده و بدعت هاي فراواني نهاده شده بود. امام براي اين که حقيقت دين رسول اکرم (ص) حفظ شود و ديني سالم به نسل هاي بعدي رسانده شود هيچ راهي نداشت جز اين که قيام نمايد و بدين وسيله اعلام کند که حقيقت دين اسلام به يغما برده شده و دين کنوني، ديني است تحريف شده که خلفا به واسطه آن راهي براي حکومت نامشروع خود يافته اند. پس امام قيام مي کند تا پيام دين واقعي را به گوش افرادي که خواهان شنيدن حقيقت هستند برساند.

فراز چهارم:

قاتلان امام حسين عليه السلام

- وَ قـَد تـَوازَرَ عـَلـَيه مَن غـَرَّته الدُنيا؛ کساني  بر عليه او( امام) همدست شدند که دنيا آنها را فريب داد.

- و باعَ حـَظـَّهُ بالاَرذَلِ الاَدني وشَري اخِرَتـَهُ بالثـَّمَنِ الاَوکـَس ِ؛ و بهره هستي خود را به بهاي ناچيز و پستي فروختند و آخرت خود را به بهاي کمي دادند.

- و تـَغـَطرَسَ وتـَرَدّي في هواه؛ گردن فرازي کرده و خود را در پرتگاه هوس انداختند.

- و اَسخَطَکَ و اَسخَطَ نـَبيکَ ؛ و تو و پيغمبر تو را به خشم آوردند .

- و اَطاعَ مِن عِبادِکَ اهلَ الشـِّقاق ِ وَ النفاق؛ و آن( دنيا پرستان) پيروان بنده هايت شدند که خلاف انگيز و نفاق انگيز بودند.

- و حـَمـَلـَة َ الاوزارِ المـُستوجبينَ النار؛ و بار گناه به دوش کشيده و به آتش سزاوار شدند.

- فـَجاهدهُم فيکَ صابراً مُحتـَسـباً؛ پس ( امام) جهاد کرد با آنها درحالي که شکيبا بود.

- حتي سُفـِکَ في طاعـَتِکَ دمه؛ تا اين که در ( راه) طاعت تو خونش ريخته شد.

- وَ استـُبيحَ حَريمَهُ ؛ هتک حرمت به حرم امام مباح شد.

 امام صادق عليه السلام در اين فراز از زيارت به توصيف قاتلان مي پردازد که ما در اين اينجا به عرض از آنان را معرفي مي نماييم.

عمربن سعد بن ابي وقاص يکي از افرادي از که در جريان حادثه کربلا نقش بسزايي را ايفا مي نمايد. سعد پدر عمر از مسلماناني است که در سالهاي نخست بعثت رسول اکرم صلوات الله عليه مسلمان شد و در راه دين، شکنجه و محروميت ديده بود که فتح ايران و بناي کوفه به دست او انجام شد؛ ولي مانند بسياري از ياران رسول خدا(ص) علاقه به دنيا بر او غالب گشته و در ماجراي خلافت حضرت علي عليه السلام با آن حضرت بيعت نکرد و در سال 55 يا 58 از دنيا برفت . عمربن سعد؛ اگرچه به خاطر شخصيت معروف پدرش نام درخشاني داشت؛ اما مرد دنياپرست و بُزدلي بود که بر طبق روايات رسيده، رسول اکرم(ص) و اميرالمؤمنين عليه السلام او را مذمت کردند، به همين جهت پدرش هم از او راضي نبود، به طوري که او را از ارث محروم نمود.(3)

نقش عمربن سعد در کربلا، بسيار اساسي بود؛ زيرا او فرمانده کل و جنگ در کربلا، از طرف ابن زياد بود که پيش از ورود امام حسين عليه السلام به سرزمين کربلا، مأموريت يافته بود که با چهار هزار نفر از مردم کوفه براي بازپس گرفتن يکي از شهرهاي استان همدان برود و فرمان حکومت "ري" را نيز به نام او صادر کرده بود.

"شمربن ذي الجوشن" يکي ديگر از سران و فرماندهان در حادثه کربلا بود. وي در زمان حضرت علي عليه السلام جزو شيعيان و طرفداران حضرت به شمار مي آمد، او در جنگ صفين از افراد تحت فرمان اميرمؤمنان بود و در جنگ با معاويه شرکت داشت و شجاعت زيادي از خود نشان داد.(4)    

وي علي رغم اين که در زمره ياران حضرت علي عليه السلام بود؛ ولي همانند بسياري از دوستان حضرت، عاقبت به خير نشد؛ چرا که بر اثر گرفتاري نفساني، در رديف دشمنان حضرت و وطرفداران بني اميه قرار گرفت.

اينها نمونه هايي از قاتلان امام حسين عليه السلام بودند که به وسيله حبّ دنيا و مقام وسوسه شده و با فرزند پيامبر اکرم صلي الله عليه و آله جنگيدند و امام را به شهادت رساندند.

دلائلي نقلي و تاريخي متذکر اين نکته است که عامل دنياپرستي و منفعت طلبي در حادثه کربلا نقش اساسي داشته است. فرزدق شاعر مي گويد: من در سال شصت هجري که با مادرم از کوفه عازم مکه و انجام مراسم حج بودم با امام حسين عليه السلام ملاقات نمودم، حضرت از من سؤال کرد: از کوفه چه خبر داري؟ گفتم: قلوب النّاس معک و سيوفهم مع بني اميّه و ...؛ مردم دلهاشان با توست، ولي شمشيرهاشان با بني اميه است و ...(5) سپس حضرت امام حسين عليه السلام در طي بيان مطالبي فرمودند: "انّ النّاس عبيد الدّنيا و الدّين لعقٌ علي السنتهم يحوطونه مادرّت معائشهم فاذا محصوا باالبلاء قلّ الدّيّانون؛ به راستي که مردم، بندگان دنيا هستند و دين و دينداري بر سر زبان و لقلقه آنهاست و دين را فقط زماني مي خواهند که وسيله اي براي تأمين دنياي آنان شود؛ اما وقتي که به گرفتاري و بلا مورد آزمايش قرار مي گيرند، دينداران حقيقي، بسيار اندک هستند".(6)

هميشه در طول تاريخ انسان، دنيا پرستي و قدرت خواهي، عامل انحراف بشر بوده و هست. بعضي از قاتلين حسين عليه السلام نيز گرفتار دنيا و خواسته هاي آن شدند. آنچه را به طور قطع مي توان گفت اين است که عامل دنياخواهي در رؤسا و فرماندهان لشکرها همانند عمر سعد و شمر و عاملان اصلي جنگ (يزيد و ابن زياد) نقش اساسي داشته است؛ زيرا آنها به طور يقين به مقام حسين عليه السلام و حقانيت او آگاهي داشتند؛ وليکن به خاطر منافع دنيوي و رسيدن به قدرت، راضي به قتل آن حضرت شدند، چنانکه عامربن مجمع بعيدي به امام گفت: "امّا رؤساؤهم فقد اعظمت رشوتهم و ملئت غرائزهم؛ اما رؤساي آنها که رشوه فراوان به آنان داده شده و خورجين هاشان پر شده است، لذا همه يکدست عليه تواند." علاوه بر رؤسا تعدادي ديگر در لشکر دشمن بودند، علي رغم آگاهي به حقانيت و مظلوميت حسين عليه السلام، به خاطر از دست ندادن دنيا و زن و بچه در قتل حسين شرکت نمودند؛ البته آنها کساني بودند  که واقعاً نماز مي خواندند و شهادتين مي گفتند؛ وليکن به خاطر شکم و رياست يا ترس از دادن جان و دنياي خود، برخلاف اعتقاد خود با حسين عليه السلام جنگيدند، به همين جهت جنگ اصحاب ابن زياد در راه عقيده و ايمان نبوده؛ بلکه جنگ با عقيده و خود بوده است؛ يعني آنها کساني بودند که به خاطر شکم با اعتقادات خود جنگيدند، به همين دليل يعني آنها کساني بودن که به خاطر شکم با اعتقادات خود جنگيدند، به همين دليل آنها از کفّاري که در راه عقيده خود مي جنگيدند، پست ترند، عقاد در همين باره مي گويد: "در پستي ياوران يزيد همين بس که در کربلا به جهت اعتقادي به کرامت و حق آن حضرت داشتند از مقابله  رو در رو با وي مي هراسيدند؛ ولي پس از شهادت، لباس او و اهل بيتش را در ميان اموال غارت شده بيرون مي آوردند و اينان اگر به دين او و رسالت جدّش هم کافر بودند اين عمل آنها در مذهب مردانگي پست ترين کار بود".(7)    

البته خيانت و فاجعه به اين بزرگي را نمي توان با عامل دنيا طلبي فرموله کرد؛ زيرا غريزه منفعت خواهي، کم و بيش عامل انحراف بيشتر انسان ها مي شود؛ وليکن در بعضي از اعمال همانند قتل و کشتار بايد خبث باطن و اسارت کامل دنيوي، غرق شدن در شهوات و از خود بيگانگي کامل را عامل داشت، چنانکه عقاد مي گويد: "آنان مسخ شدگان زشت رويي بودند که سينه هايشان از کينه فرزندان آدم آکنده بود، به ويژه از کساني که اخلاق استوار و آثار نيکو داشته اند و به همين دليل تمامي کينه هاي خود را از روي دشمني با وي بر سر آنان ريختند، هر چند که از اين کار پاداش و غنيمتي نصيبشان نشد."(8)

پس در کربلا، دنيا چشم و دل يزيد، ابن زياد، شمر، عمر سعد و امثال آنها را کور کرده بود، به طوري که با فجيع ترين وضع ممکن، فرزند پيغمبر صلي الله عليه وآله و نور چشم فاطمه (س) را به شهادت رساندند که لعنت خداوند بر تمام آنها باد.

فراز پنجم:

عبرت آموزي از سالار شهيدان

- اشهَدُ انـَّکَ اَمينُ الله وابنُ امينهِ؛ گواهي مي دهم که تو امانت دار خدا و پسر امانت دار او هستي.

- عِشتَ سَعيداً وَ مَضَيتَ حَميداً وَ متَّ فـَقيداً مـَظلوُماً شهيداً؛ گواهي مي دهم که سعادتمند زندگي کردي و ستوده در گذشتي، و هنگامي که رحلت کردي از وطن خود دور بودي و در حالي که ستم ديده بودي، به شهادت رسيدي.

- و اشهـَدُ انَّ الله مـُنجـِزٌ ما وَعـَدَکَ ؛ و گواهم که خدا وفا کند بدان چه تو را وعده داد.

- و مُهلِکٌ مَن خـَذلـَکَ و مُعـَذبٌ مَن قتلکَ؛ و ( خدا) هلاک کند هر آن کس که تو را رها کرده و ترک گفته وعذاب کند کسي که تو را کشت.

- و اشهـَدُ انـَّکَ وَفيتَ بِعَهدِ الله؛ و گواهي مي دهم که به عهد خدا وفا کردي .

- و جاهـَدتَ في سـَبيلِهِ حتي اتيکَ اليـَقينُ ؛ و در راه (خدا) ، تا رسيدن لحظه مرگ جهاد کردي .

 آن حضرت به دليل موقعيت خاصّي که برايش پيش آمده، درس هاي زيادي به طور عملي به تمام انسان هاي تاريخ و جوامع بشري داده است که به اختصار بيان مي کنيم:

الف - فضايل شخصي و فردي:

1- توحيد و عرفان.

2- عبادت و بندگي.

3- ترک از خودبيگانگي در برابر دنيا و خواسته هاي آن.

4- تسليم در برابر رضاي خداوند.

5- آگاهي و شناخت به تمام ارزش هاي الهي و انساني.

6- شجاعت و مروّت.

7- استقامت و پايداري در برابر ناملايمات و سختي ها.

8- عزّت نفس و مناعت طبع.

9- عفو و بخشش.

10- نترسيدن از مرگ و شهادت و استقبال نمودن از آن.

و ديگر ويژگي هاي فردي که در کتب ديگر مطرح است

ب - اجتماعي و سياسي:

1- ايثار و از خودگذشتگي.

2- وفاداري.

3- برابري و نفي تبعيضات ناروا.

4- عزّت سياسي.

5- امر به معروف و نهي از منکر.

6- نبودن پيروزي حقيقي در اکثريت.

7- قرباني کردن مصلحت در پاي حقيقت؛ يعني ترک سياست هاي محافظه کارانه، براي اثبات حقيقت.

8- مبارزه با زور و استبداد، و بيعت نکردن با مستبدان و مستکبران.

9- جدا نبودن سياست حقيقي از ديانت و يکي بودن حماسه و عرفان.

اين درس ها و پيام ها، قطره اي است از درياي بي کران از عالي ترين نمونه انسانيّت. حال چگونه مي شود، کسي خود را هماهنگ آن امام کرده باشد، وجيه و آبرومند نزد خداوند نبوده و عاقبت به خير نشده باشد. و چگونه ممکن است، انساني در دنيا با آن حضرت، همگون و هم عقيده و هم جهت (فردي، اجتماعي، سياسي) باشد و در آخرت از مقام قرب، رحمت و مغفرت به دور باشد، اصولاً تضمين آخرت و سعادت در آنجا بستگي، به سعادت در دنيا دارد، پس حال که دانستيم در همراهي با حسين عليه السلام چه ارزشي نهفته است، جاي آن دارد که با تمام خضوع و خشوع از خداي متعال خواستار وجاهت و مقبوليت نزد خودش به واسطه همراهي با حسين عليه السلام باشيم.

فراز ششم:

تجديد بيعت با سرور شهيدان حسين بن علي عليهما السلام

- اللهم انّي اُشهـِدُکَ اَنّي وَليٌ لِمَن والاهُ ؛ خدايا! من تو را گواه مي گيرم که  هر آن که حسين(ع) را دوست دارد، دوست مي دارم .

- و عـَدُوٌ لـِمَن عاداهُ ؛ و دشمنم با هر کسي که دشمن اوست.

- بِابي انتَ وَ اُمّي يابنَ رَسولِ الله ؛ پدر و مادرم به فدايت اي فرزند پيغمبر اکرم.

اين اذکار يعني پيروي ما از آن بزرگواران در حدي است که در مقابل دوستان آنان، حقيقت "صلح" و در برابر دشمنان آنان حقيقت "جنگ و محاربه" هستيم و در حقيقت اين مطلب است، که در تمام شدايد و سختي ها و گرفتاري ها و همچنين در تمام شادي ها و آرامش ها با شما، بلکه عين شما هستيم.

مگر ممکن است پيرو حقيقي، در صلح و آرامش با اهل بيت بوده و در جنگ و محاربه، بي تفاوت و يا رو در روي آنها باشد و مگر ممکن است شيعه راستين، در جنگ با آن بزرگواران بوده و در صلح به مخالفت با آنان برخيزد، هرگز اين چنين نيست؛ زيرا معناي حقيقي شيعه، پيروي در تمام چهره ها است و پيرو واقعي، روحش با امام خود، يکي مي شود، لذا صلح امام صلح او، جنگ امام، جنگ او مي شود، چنانکه پيغمبر صلي الله عليه و آله پس از آن که خامس آل عبا را تحت کساء جمع نمود، فرمود: "اللّهم انّ هؤلاء اهل بيتي و خاصّتي و حامّتي، لحمهم لحمي و دمهم دمي، يؤلمني ما يؤلمهم و يُحرجني ما يُحرجهم، انا حربٌ لمن حاربهم و سلمٌ لمن سالمهم و عدوٌّ لمن عاداهم و محبٌّ لمن احبّهم، انّهم مني و انا منهم... ؛ پس آن زماني که تمامي آنان (پنج تن) گرد آمدند و تعداد کامل شد، رسول خدا طرفين عبا را گرفتند و با دست راست خود به سوي آسمان اشاره فرمودند: پروردگارا اينان اهل بيت و خاصان و ياوران منند، گوشت آنان گوشت من و خون آنان خون من است، آنچه که ايشان را بيازارد مرا آزرده است و آنچه که آنان را به زحمت افکند، مرا به زحمت افکنده، هر که با آن بجنگد، با من جنگيده و هر که با آنان در سلم و صلح باشد با من در سلم و صلح است و هر که با آنان دشمني ورزد با من دشمني ورزيده و هر که آنان را دوست بدارد مرا دوست داشته است. من از آنانم و آنان از من. پس پروردگارا صلوات و برکات و رحمت و آمرزش خود را بر من و آنان قرار بده و پليدي را از آنان زدوده، و پاکشان گردان... ."(9)

يعني نتيجه را بيان مي داريم، که نزديکي و اتصال من در حدي است که گويي حقيقت سازش شده ام با کساني که با شما در صلحند و حقيقت جنگ و دشمني شده ام با کساني که با شما در جنگند.

بابي انت و امّي

پدر و مادر من فداي تو باد.

باء، در "بابي" براي تفديه (فدا و قرباني شدن) است. و ابي، به معناي پدر من و امي، مادر من است.

اين جمله "بابي انت و امي" در اصل براي دعاي تفديه آمده است، معناي آن چنين است: اگر بلايي يا آفتي بر تو وارد شود، خداوند، جان پدر و مادر مرا فديه و نگهدار تو کند و در حقيقت اين دعا براي احترام به جلالت و بزرگي طرف مقابل است، همانند الفاضي که در زمان ما براي احترام بيان مي شود ، مثل فداي تو شوم، قربانت گردم، دورت بگردم و ... در آن زمان نيز اين لفظ را براي احترام و ادب به کار مي بردند والا چه بسا پدر و مادر ما زنده نباشند.

از طرفي اين لفظ در مورد مخاطب زنده استعمال مي گردد، در حالي که ظاهرا "امام" از دنيا رفته است؛ ولي به نظر ما اولا امام حداقل زنده به حيات ابدي، همانند اموات است، ثانياً، در بسيار از موارد فدا شوند مرده است، چنانکه گاهي ما در مورد فلان کس که از دنيا رفته مي گوييم، فدايش گردم، پس استعمال اين لفظ در اين مقام اشکالي نداشته و معناي آن چنين است که: تو چنان هستي که اگر پدر و مادرم زنده بودند فداي تو مي کردم.

از طرف ديگر، به کار بردن اين لفظ در مورد امام مي تواند، معناي بالاتري داشته باشد و آن اين که ما نهايت اتصال وحدت خود را با حضرت بيان مي داريم تا حدّي که کشته شدن آن حضرت، مردن ما و پدر و مادر ما است. يعني وقتي آن بزرگوار کشته شد؛ من و پدر و مادرم و هر کس که با من است، هزاران مرتبه کشته و زنده شديم، چنانکه خود ابي عبدالله فرمود: اليوم مات جدّي رسول الله، امروز، جدم رسول خدا کشته شده است و اين در حالي است که در عالم ظاهر پيغمبر صلي الله عليه وآله مدتها قبل، از دنيا رفته است؛ وليکن همه معاني بيانگر اين نکته است، که سلسله خداپرستان در رضا و غضب، مردن و زندگي، خوشحالي و ناراحتي، صلح و جنگ و ... يکي هستند.

 

فراز هفتم:

اصالت خاندان امام حسين عليه السلام

- اشهَدُ انـَّکَ کـُنتَ  نوراً في الاَصلابِ الشـّامِخة و الارحامِ المـَطهَّرة؛ گواهي مي دهم که تو نوري بودي در اصلاب پدران بزرگوارت و ارحام مادران پاک.

- لم تـُنَجـِّسک الجاهلية ُ بانجاسِها؛ دوران جاهليت تو را به پليدي هاي خود، آلوده نکرد.

- و لم تـُلبـِسکَ المُدلَهمـّاتُ مِن ثيابـِها ؛ و( دوران جاهليت) جامه هاي درهم و برهم خود را بر تن تو نکرد.

- و اشهـَدُ انـَّکَ مِن دَعائم ِ الدّين ِ وَ ارکان ِ المـُسلمين ومَعقــِلِ المـَؤمنين؛ و گواهم که تو از ستون هاي دين، ارکان مسلمين و دژ محکم مؤمنين هستي.

- و اشهـَدُ انـَّکَ الامامُ البـِرُّ التـَّقي ِ الرَّضي الزَّکي ِالهادي المهدي ؛ و شهادت مي دهم که تو پيشوايي نيکو رفتار، پرهيزکار، پسنديده و پاک، هدايت گر و هدايت شده هستي.

فراز هشتم:

توصيف فرزندان امام حسين عليه السلام

- و اشهـَدُ انَّ الائِمَة َ مِن وُلدِکَ کـَلِمَة ُ التـَّقوي ؛ و گواهي مي دهم که اماماني که از اولاد و ذريه تو مي باشند، کلمه تقوا هستند.

- و اعلامُ الهُدي وَ العـُروَة ُ الوثـقي وَ الحُجَّة ُعلي اَهلِ الدُّنيا؛ و نشانه هاي هدايت و حلقه محکم تر و حجت، بر همه اهل دنيا هستند.

فراز نهم:

اعتقادات شيعه

- و اشهـَدُ انّي بـِکُم مؤمِنٌ وَ بايابِکُم مُوقن بـِشرايع ِ ديني و خـَواتيم ِ عَمـََلي؛ شهادت مي دهم که من به شما و رجعت شما يقين دارم و در انجام کارهايم بر طبق دستورات دين عمل مي کنم .

- وَ قـَلبي لـِقـَلبـِکـُم سـِلم ؛ و قلبم با قلب شما آميخته است .

- و اَمري لامرِکـُم مـُتـَّبـِع وَ نُصرَتي لـَکُم مُعدَّة ، حتي ياذنَ اللهُ لـَکـُم ؛ و در هر کارِ خود پيرو دستورات شما هستم و آماده ياري و نصرت شما مي باشم، تا اين که خدا به شما اجازه ظهور دهد.

- فمعکم لا مع عدوکم؛  و من با شما هستم نه با دشمنان شما.

فراز دهم:

صلوات بر اهل بيت عليهم السلام

- صلواتُ اللهِ علـَيکـُم و علي ارواحِکـُم وَ اجسادِکُم؛ صلوات خدا بر شما، بر ارواح مقدستان، بر پيکر پاک شما.

- وَ شاهـِدِکـُم و غائبـِکـُم وَ ظاهـِرِکـُم و باطنکم؛ و حاضر شما و غائب شما و آشکار شما و نهانتان .

- امينَ ربَّ العالمين؛ به اجابت رسان، اي پروردگار جهانيان .

پي نوشت ها:

1- مصباح المتهجد، شيخ طوسي، ص 730 .

2- حماسه حسيني،  ج 3، ص 121.

3- سيد هاشم محلاتي، زندگاني امام  حسين(ع)، ص 378.

4- تاريخ طبري، ج 6، ص 16.

5- مقتل مقرم، ص 206.

6- کشف الغمه، ج 2، ص 308.

7- حماسه حسيني، ج 3، ص 145.

8- همان، ص 49.

9- فاطمه زهرا(س) سيد محمدکاظم قزويني، ص 92، به نقل از عوالم الکبير.

به نقل از اخبار شيعيان 

نوشته شده در ساعت 10:40 |  لينک ثابت   • 

پنجشنبه هفدهم اسفند 1385

گزارش سفر نرجس خاتون و ازدواج با امام حسن عسكري(ع)

به محضر سرورم امام حسن عسكري(ع) عرض كردم: اي پسر رسول خدا،‌ جانم به فدايت باد، من دوست دارم بدانم
بعد از شما امام و حجت خدا بر بندگان كيست؟ فرمود:
«امام و حجت خدا بعد از من فرزند منست، كه هم‌نام رسول خدا و هم‌كنية آن حضرت است، او پايان‌بخش حجج الهي و آخرين خليفه از خلفاي پروردگار است».
پرسيدم: مادرش چه كسي خواهد بود، اي پسر رسول خدا؟

1. بشر بن سليمان نخّاس در علم رجال
گزارشگر اين گزارش شگفت‌انگيز «بشر بن سليمان نخّاس» از شيعيان خالص امام هادي و امام عسكري(ع) و مورد وثوق و اعتماد آن دو امام همام مي‌باشد، كه امام هادي(ع) او را براي چنين مأموريت حساسي برگزيده است.
علامه ممقاني در رجال خود او را ستوده، و بر وثاقتش تأكيد نموده است.1
شيخ طوسي و شيخ صدوق بر اين روايت اعتماد نموده و در كتاب‌هاي خود آن را نقل كرده‌اند.2
محدثان و مورخان بعدي نيز به استناد روايت شيخ طوسي و شيخ صدوق، اين روايت را در كتاب‌هاي خود آورده‌اند.3

2. دخت يشوعا
در مورد نسب نرجس خاتون و اين كه او دختر يشوعا پسر امپراتور روم است، حديثي از امام عسكري(ع) داريم، كه آن را فضل بن شاذان قبل از تولد حضرت بقيةالله(ع) با يك واسطه از امام حسن عسكري(ع) روايت كرده‌اند، و اينك متن

حديث: فضل بن شاذان از محمد بن عبد الجبار روايت مي‌كند كه گفت:
به محضر سرورم امام حسن عسكري(ع) عرض كردم: اي پسر رسول خدا،‌ جانم به فدايت باد، من دوست دارم بدانم بعد از شما امام و حجت خدا بر بندگان كيست؟ فرمود:
«امام و حجت خدا بعد از من فرزند منست، كه هم‌نام رسول خدا و هم‌كنية آن حضرت است، او پايان‌بخش حجج الهي وآخرين خليفه از خلفاي پروردگار است».
پرسيدم: مادرش چه كسي خواهد بود، اي پسر رسول خدا؟ فرمود:
«از دختر پسر قيصر، نوة امپراتور روم، آگاه باش كه او در آينده‌اي نزديك متولّد مي‌شود، مدتي بس طولاني در پشت پردة غيبت از مردم عزلت مي‌گزيند، سپس ظاهر مي‌شود».4
اين حديث قبل از تولد حضرت بقيةالله(ع) از امام حسن عسكري(ع) صادر شده و شخصيت مورد اعتماد و استنادي چون فضل بن شاذان آن را در كتاب گرانقدر اثبات الرجعه درج كرده، و ميان فضل بن شاذان و امام حسن عسكري(ع)،

فقط يك واسطه است، و او محمد بن عبدالجبار است، كه شيخ طوسي بر وثاقتش تأكيد نموده است.5
اين حديث در حد اعلاي صحت است و مي‌تواند بر استحكام حديث «بشر بن سليمان» بيفزايد و آن را بيش از پيش مورد  اعتماد و استناد قرار دهد.
روي اين بيان هيچ ترديدي نيست كه حضرت نرجس خاتون(س) دخت يشوعا، فرزند قيصر، و نوة امپراتور روم هستند.

3. پدر يشوعا كيست؟
اكنون نوبت آن رسيده ببينيم قيصري كه پدر يشوعا مي‌باشد، كيست؟ و نام او چيست؟
اگر سن شريف حضرت نرجس‌خاتون را به هنگام تولد حضرت ولي‌عصر(ع) پانزده فرض كنيم، تاريخ ولادت ايشان با 240 ش. منطبق مي‌شود. و اگر سن پدرش «يشوعا» را به هنگام تولد نرجس‌خاتون بيست سال فرض كنيم، تاريخ تولد او  سال 220ق. خواهد بود. سال 220 ق. منطبق با 835 ميلادي است.10
با نگاهي گذار به تاريخچة امپراتوري روم جاي هيچ ترديدي باقي نمي‌ماند كه امپراتور روم در آن روزگار «تئوفيل» پسر ميخاييل دوم (820 ـ 829م) بود.

تئوفيل، سي و پنجمين امپراتور روم بود، كه بعد از مرگ پدرش «ميخاييل دوم» به سال 829 م. (214 ق.) تاج و تخت  بيزانس را تصاحب و به مدت چهارده سال سلطنت كرد. او سرانجام در سال 842م. (227 ق.) يعني در همان سالي كه  الواثق بالله عباسي به خلافت رسيد، درگذشت و تاج سلطنت را به پسرش ميخاييل سوم و همسرش تئودوره به ارث  گذاشت.11
همة كساني كه سيرة حكومتي تئوفيل را نوشته‌اند، از او به خوبي ياد كرده‌اند. ويل دورانت در ضمن شرح رخدادهاي  امپراتوري روم مي‌نويسد:
تئوفيلوس (829 ـ842م.) مصلح قوانين، امپراتور آبادكننده، و مدير باوجداني كه رسم تمثال‌شكني (بت‌شكني) را زنده  كرد و بر اثر ابتلا به اسهال خوني درگذشت. بيوه‌اش «تئودوره» به عنوان نايب‌السلطنه‌اي قابل (843 ـ856م.) به آزار و  اذيت مردم پايان داد.12
استاد معين نيز در اين زمينه مي‌نويسد:
وي براي استقرار عدالت بي‌رحمانه كوشيد، سرداري عالي‌قدر بود و موجب توسعة امپراتوري گرديد.13
تئوفيل در مدت چهارده سال امپراتوري خود با مأمون و معتصم معاصر بود. او در سال 217 ق. با مأمون.14 و به سال 223 ه‍. با معتصم درگير شد.15

مورخان تصريح كرده‌اند كه به هنگام درگذشت «تئوفيل» پسرش «ميخاييل» خردسال بود، و لذا همسرش «تئودوره»  صاحب تخت و تاج شد.16
پس از تحقيق عميق و بررسي دقيق نكاتي كه در لابه‌لاي تاريخ ثبت شده، و تطبيق دقيق رخدادهاي تاريخي، به اين  نتيجه مي‌رسيم كه «يشوعا» فرزند «تئوفيل» است و از نظر تاريخي نمي‌تواند فرزند «ميخاييل بن تئوفيل» باشد.
و اينك نگاهي گذرا به تاريخ زندگاني «ميخاييل بن تئوفيل» مشهور به «ميخاييل سوم»:
ميخاييل سوم، سي و ششمين امپراتور روم است كه از سال 842 تا 867 م. برابر 227 تا 253ق. بر سرزمين پهناور روم حكومت مي‌كرد.
قلمروي بيزانس در زمان ميخاييل سوم شبه جزيرة بالكان، ايتاليا، آسياي صغير و قسمت‌هايي از سوريه و مصر و ليبي بود. بعد كه با عرب‌ها درگير شدند سوريه و مصر و ليبي را از دست دادند و آسياي صغير و شبه جزيرة بالكان براي  آن‌ها باقي ماند.17

ميخاييل سوم 25 سال بر سرزمين روم و جهان پهناور بيزانس سلطنت كرد، و در دوران امپراتوري 25 ساله‌اش با  شماري از خلفاي عباسي، چون واثق، متوكل، منتصر، مستعين، معتز، و مهتدي معاصر بود. ميخاييل به ادارة كشور تمايل نداشت، او همواره سعي مي‌كرد كه ادارة مملكت را به ديگري واگذار كند و خود فقط  سلطنت نمايد.
از اين رو نخست ادارة كشور را به مادرش «تئودوره» سپرد، هنگامي كه مادرش به سال 856م. از دنيا رفت، حكومت  را به دايي‌اش «بارداس» واگذار نمود.
در عهد بارداس، برزگرزاده‌اي از اهل مقدونيه به نام «باسيليوس» مهتري اسب ميخاييل را به عهده داشت. او اگر چه  بي‌سواد محض بود ولي در اثر كارداني از مهتري به رياست تشريفات دربار ارتقا يافت. كم‌كم درصدد اشغال امپراتوري  برآمد.

او نخست ميخاييل را متقاعد نمود كه «بارداس» براي خلع كردن ميخاييل توطئه مي‌كند، سپس او را در سال 866م.  خفه كرد.
ميخاييل كه ساليان درازي عادت كرده بود سلطنت كند نه حكومت، اينك باسيليوس را در امپراتوري خود شريك نمود، و  تمامي امور مملكت را به دست او سپرد.
باسيليوس، كم‌كم نقشة قتل ميخاييل را نيز مطرح كرد، و با كشتن ميخاييل وارث تاج و تخت وي شد.18
مورخان اسلامي اتفاق نظر دارند كه ميخاييل به سال 257ق. در عهد امام حسن عسكري(ع) به دست باسيليوس به  قتل رسيد.19


4. مبادلة اسرا
در عهد امپراتوري ميخاييل در ميان سپاهيان اسلام و روم جنگ‌هاي شديدي روي داد و اسيران بي‌شماري از طرفين  به دست يكديگر افتاد.
در عاشوراي 231ق. (برابر با سپتامبر 845 م.) اسيران جنگي ميان مسلمانان و روميان مبادله شد.
تعداد اسيران مسلمان را كه در آن روز بازخريد كردند 4460 نفر نوشته‌اند.20
و در اين زمان بود كه نواحي «آدانا» به دست مسلمانان فتح شد.21
مسعودي به هنگام بررسي مبادله و بازخريد اسراي جنگي در ميان مسلمانان و روميان مي‌نويسد:
سومين بازخريد اسيران در خلافت الواثق بالله درمحرم 231ق. بود، كه امپراتور در آن زمان «ميخاييل بن تئوفيل بود، و  سرپرست اين بازخريد از طرف خليفه، خاقان ـ غلام ترك خليفه ـ بود. در اين تاريخ 4362 نفر اسير مسلمان در ظرف ده  روز بازخريد شدند.22
سپس مي‌نويسد:
چهارمين بازخريد اسيران در زمان متوكل، در شوال 241 ق. بود، و امپراتور روم «ميخاييل بن تئوفيل» بود، و سرپرست  اين بازخريد از طرف خليفه «شنيف» بود. در اين تاريخ 2200 نفر اسير بازخريد شدند.23
يعقوبي ـ مقدم مورخان اسلامي ـ نيز گزارش كوتاهي از مبادله و بازخريد اسيران در عهد متوكل در تاريخ ارزشمند خود  آورده است.24

طبري در حوادث 241 ق. مي‌نويسد:
تئودوره، مادر ميخاييل و امپراتور روم، شخصي را به نام «جرجيس بن فرنافس» براي بازخريد اسيران رومي به نزد  متوكل فرستاد. تعداد اسيران رومي در دست مسلمانان در حدود 20000 نفر بودند.
پس از شرح مبسوطي ادامه مي‌دهد:
اين مبادله و بازخريد اسيران در روز 12 شوال 241 ق. انجام پذيرفت. و تعداد اسيران مسلمان 758 نفر بود، كه 125 نفر  آنان را زنان تشكيل مي‌دادند. 25
به هنگام فتح «عموريه» روميان 30000 نفر كشته دادند و 30000 نفرشان به اسارت رفت.26
ياقوت مي‌نويسد:
در واقعة «يرموك» قيصر روم تا انطاكيه آمده بود كه جنگ را از نزديك رهبري كند. هنگامي كه مطلع شد روميان  شكست خورده‌اند، انطاكيه را به قصد قسطنطنيه ترك كرد.
قيصر به هنگام ترك انطاكيه خطاب به تپه‌هاي سوريه گفت: «اي سوريه! خداحافظ،‌ ديگر اميد ندارم كه به سوي تو  بازگردم».27
شكيب ارسلان در گزارش ارزشمند خود مي‌نويسد:
به سال 244 ق. سپاه اسلام به فرماندهي عباس بن فضل از راه دريا با روميان جنگيدند، چهل كشتي جنگي روميان  براي مقابله با سپاه اسلام وارد معركه شد. پيكار سختي درگرفت. روميان شكست خوردند و مسلمانان ده كشتي را  با سرنشينان آن‌ها از آنان به غنيمت بردند.
سپس عباس به جنگ «قيصر» رفت، در آنجا مردي را اسير كرد. او نقطه‌اي از حصار شهر را به عباس نشان داد.

عباس از همان نقطه به شهر رخنه كرد و وارد نبرد شد. مردم شهر درهاي شهر را گشودند و تسليم سپاه اسلامي  شدند و غنايم فراواني نصيب مسلمانان گرديد.
متعاقب آن پادشاه قسطنطنيه سيصد كشتي جنگي پر از سرباز به جنگ مسلمانان فرستاد، همين كه به « سرقسوسه» رسيدند، عباس با سپاهيانش به جنگ آن‌ها رفت و روميان را شكست داد، و يكصد كشتي را از آن‌ها به غنيمت گرفت.28
هنگامي كه هرقل پيشرفت سريع مسلمانان را مشاهده كرد خطاب به روميان گفت: اي سپاه روم مطمئن باشيد كه مسلمانان به شهرهايي كه فتح كرده‌اند بسنده نمي‌كنند، تا آخرين شهر شما را فتح كنند، زنان و كودكان شما را اسير بگيرند و شاهزادگان شما را بردة خود سازند. بياييد از حريم خود و امپراتور خويش دفاع كنيد.29

6. آزادي زندانيان
مسعودي در ضمن شرح حال «ميخاييل بن تئوفيل» مي‌نويسد:
شخصي به نام «ابن بقراط» از شاهزادگان پيشين از اهل «عموريه» در امپراتوري ميخاييل با وي به منازعه پرداخت، ميخاييل در برابر او صف‌آرايي كرد و همة زنداني‌هاي مسلمان را براي نبرد با او از زندان آزاد كرد با ساز و برگ نظامي آن‌ها را مجهز كرده و به نبرد ابن بقراط فرستاد. بدين وسيله بر او پيروز شد.30

6. ترديد چرا؟
مرجع فقيد شيعه، مرحوم آيت‌الله ميلاني (م.1395ق.) پس از نقل گزارش نرجس‌خاتون به نكات ارزشمندي از متن گزارش اشاره نموده، مي‌فرمايد:
برخي از دشمنان اهل بيت در اين مسائل ابراز ترديد مي‌كنند و مي‌گويند: در ايام ولادت حضرت بقيةالله(ع) در ميان مسلمانان و مشركان جنگي روي نداده است.
سپس سبب تشكيك و ترديد آنان را دو چيز بيان مي‌فرمايد:
1. بي‌خبري آنان از تاريخ؛
2. دشمني آنان با حق و حقيقت.31
آن‌گاه فرازي از تاريخ كامل ابن اثير را يادآور مي‌شود كه براساس آن در سال 251ق. جنگ سختي بين سپاه اسلام و اردوي شرك در بلاد بيزانس درگرفته و مشركان كشته‌هاي فراواني بر جاي گذاشته‌اند، و تعداد زيادي از آن‌ها به اسارت رفته‌اند.
سپس نتيجه مي‌گيرد كه: بر طبق گزارش بشر بن سليمان حضرت نرجس خاتون دختر يشوعا در عهد امام هادي(ع) اسير شده است، و مي‌دانيم كه حضرت هادي(ع) به سال 254 ق. به شهادت رسيده‌اند، پس ميان گزارش بشر بن سليمان و حادثه‌اي كه از ابن اثير نقل شد دقيقاً هماهنگي زماني موجود است. ابن اثير اين گزارش را در ضمن حوادث 251ق. آورده است.32

7. پيرامون رؤيا
برخي از خوانندگان گرامي ممكن است به مسئلة خواب حساسيت داشته باشند و از جهت شامل بودن گزارش تولد به رؤيا، سؤالاتي برايشان مطرح باشد، كه در اين جا نمي‌توانيم وارد اين بحث بشويم، علاقه‌مندان را به مطالعة كتاب ارزشمند : دارالسلام توصيه مي‌كنيم كه مرحوم محدث نوري آن را در اين رابطه تأليف كرده، و در ضمن چهار مجلد تمام ابعاد مسئله را بررسي نموده است.
در اين جا فقط يادآور مي‌شويم كه رؤياهاي نرجس خاتون(س) يقيناً رؤياي صادقه، بلكه در حد مكاشفه بود. و در قرآن كريم رؤياي حضرت ابراهيم خليل‌الرحمان33، رؤياي حضرت يوسف،‌ رؤياي عزيز مصر، و رؤياي دو زنداني ديگر كه با يوسف در زندان بودند، آمده است.34

8. شمعون، جد اعلاي نرجس خاتون
جد مادري نرجس خاتون(س)،‌ جناب «شمعون» وصي حضرت عيسي(ع) است، چنان‌كه در احاديث فراواني آمده است هنگامي كه خداوند متعال خواست حضرت عيسي(ع) را به آسمان‌ها ببرد، به او فرمان داد كه نور و حكمت و علم كتاب خود را به «شمعون بن حمّون صفا» تعليم كند، و او را جانشين خود در ميان اهل ايمان قرار دهد.35
شمعون صفا سومين سفير حضرت عيسي(ع) به انطاكيه است كه در سورة «يس» آية 14 بيان شده است.36
شمعون در ميان مسيحيان به «پطرس» معروف است، چنان‌كه در متن انجيل آمده است:
و نام‌هاي دوازده رسول اين است: اول شمعون، معروف به «پطرس»... اين دوازده را عيسي فرستاده، به ايشان وصيت كرده گفت:
«... بيماران را شفا دهيد، ابرصان را طاهر سازيد، مردگان را زنده كنيد.»37
مفسران انجيل نيز اتفاق نظر دارند كه اسم پطرس «شمعون» است.38
«شمعون» در زبان عبري به معناي: شنونده است و در انجيل ده نفر به عنوان «شمعون» آمده است كه يكي از آن‌ها «پطرس» وصي حضرت عيسي(ع) مي‌باشد.39
طبق روايات، شمعون پسرعمة حضرت مريم(ع) است.40


پي‌نوشت‌ها:
* برگرفته از كتاب: مهدي‌پور، علي‌اكبر، گزارش لحظه به لحظه از ميلاد نور.
1. تنقيح المقال، ج1، ص173.
2. الغيبة شيخ طوسي، ص208؛ كمال‌الدين صدوق، ج2، ص417.
3. مناقب ابن شهر آشوب، ج4، ص472؛ اثبات الهداة، ج3 ص363؛ بحارالانوار، ج51 ص6.
4. اثبات الهداة، ج3، ص569، ح679؛ مختصر اثبات الرجعه ـ مخطوط ـ حديث نهم؛ كفاية المهتدي ـ مخطوط ـ ح28؛ گزيدة
كفاية المهتدي، ص133؛ كشف الحق،‌ ص15 و 149؛ مستدرك وسائل، ج12، ص280.
5. رجال شيخ طوسي، ص423 و 435.
26. كمال‌الدين، ج2، ص420؛ الغيبة طوسي، ص210؛ مناقب ابن شهرآشوب، ج4، ص473؛ حليةالأبرار، ج2، ص145.
7. دلايل الإمامه، ص492.
8. قاموس كتاب مقدس، ص951ـ952.
9. فرهنگ معين، ج5، ص2335.
10. تقويم تطبيقي، ص44.
11. المختصر في تاريخ البشر، ج2، ص35.
12. تاريخ تمدن، ج4، ص550.
13. فرهنگ معين، ج5، ص377.
14. الكامل، ج6، ص521.
15. تاريخ الاسلام، ج16، ص14.
16. الكامل، ج6، ص528.
17. موسوعة المورد، ج2، ص143.
18. تاريخ تمدن، ج4، ص550.
19. تاريخ طبري، ج7، ص608؛ تاريخ الاسلام ذهبي، ج19، ص25؛ البداية و النهاية، ج11، ص29.
20. تاريخ مختصر الدول، ص141.
21. قاموس الأعلام، ج2، ص1437.
22. التنبيه و الاشراف، ص161.
23. همان مدرك، ص164.
24. تاريخ يعقوبي، ج3،‌ص223.
25. تاريخ طبري، ج7 ص376.
26. تاريخ الخلفا، ص336.
27. معجم البلدان، ج3، ص280.
28. تاريخ فتوحات اسلامي، ص189.
29. معجم البلدان، ج3، ص280.
30. التنبيه و الاشراف، ص145.
31. قادتنا،‌ ج7، ص211.
32. الكامل في التاريخ، ج7 ص162.
33. سورة صافات، آية 102ـ105.
34. سورة يوسف، آيه‌هاي 4ـ5، 36ـ41 و 43ـ49.
35. كمال‌الدين، ج1، ص225.
36. تفسير صافي، ج4، ص247، البرهان، ج4، ص8.
37. انجيل متي، باب دهم، بندهاي 2ـ8.
38. قاموس كتاب مقدس، ص220.
39. همان مدرك، ص533.
40. بحارالانوار، ج25،‌ ص186.

ماهنامه موعود شماره 67
نوشته شده در ساعت 11:39 |  لينک ثابت   • 

جمعه یازدهم اسفند 1385

دعوت به فهم نشانه هاي ظهور

 پيامبر اكرم(ص) فرمود: هر كس بميرد در حالي كه امام زمانش را نشناخته باشد، به مرگ جاهليت از دنيا رفته است.
اين حديث از جمله احاديث صحيح و متواتر و حتمي به شمار مي‌رود كه  تمامي فرقه‌هاي اسلامي، صحت آن‌را پذيرفته‌اند.

 

 در دعايي كه از امام صادق(ع) روايت شده، آمده است:

خداوندا خودت را به من بشناسان، زيرا اگر خودت را به من نشناساني، رسول و فرستاده‌ات را نمي‌شناسم. خداوندا، فرستاده‌ات را به من بشناسان چه اگر فرستاده‌ات را به من نشناساني، حجتت تو را نخواهم شناخت، خداوندا حجت را به من بشناسان و اگر حجتت را به من نشناساني، بي‌شك در دين خود گمراه خواهم شد.

ما از اين دعا، ضرورت شناخت امام زمان(ع) را درك مي‌كنيم. رسول اكرم(ص) و امامان اطهار(ع)، همگي ما را تشويق به ضرورت شناسايي امام زمان(ع) در هر وقت و زماني مي‌كنند. در اين جا اين سؤال پيش‌مي‌آيد كه آيا تنها دانستن نام و نسبت ايشان كفايت مي‌كند؟ آيا دانستن تاريخ ولادت و مكان رشد ايشان و ... براي ما كافي است؟

از اين‌جا اهميت فرهنگ مهدويت و تمام زيرمجموعه‌ها، فصل‌ها، اسباب، انگيزه‌ها، مقتضيات، تاريخ، شاخه‌ها و نشانه‌هاي آن را، در تمامي ابعاد، چه از نظر عقيدتي و اصولي و چه فكري و فرهنگي، يا سياسي و اجتماعي حس مي‌كنيم. از همين رو برداشتن نقاب و حجاب نشانه‌هاي ظهور و چشم‌داشت به آن روز موعود، ضرورت دارد تا بدين وسيله مؤمنان در كوران رويدادهاي بزرگ و فتنه‌هاي كشنده، دقت، احتياط و دورانديشي داشته باشند. با گذر روزها و شدت يافتن حوادث، نشانه‌هاي ظهور جايگاه مهمي در فرهنگ اسلامي پيدا كرده‌اند و به همين جهت است كه امام صادق(ع) فرمودند:

بي‌شك پيش از (ظهور) نشانه‌هايي از جانب خداوند بلند مرتبه و بزرگ براي مؤمنان خواهد بود.

با تأمل در نشانه‌هاي ظهور متوجه مي‌شويم كه آن‌ها در جهت دو هدف و امر مهم بيان شده است:

1. هشدار و آگاهي مؤمنان، دربارة رويدادها و فتنه‌هاي كشنده و پرچم‌هاي گمراهي و كج‌روي در تمامي عرصه‌ها در آينده و بر حذر داشتن از پيروي از اين جريان‌ها؛

2. نويد دادن به مؤمنان به اين كه پيش از ظهور پرچم‌هايي قيام خواهند كرد كه به حق دعوت و در اين راه تلاش مي‌كنند، و تآكيد بر واجب بودن گردآمدن به دور آن‌ پرچم‌ها و ياري دادن آن‌ها.

در چارچوب اين دو مسئله، اثرات تربيتي فرهنگ مهدويت و نشانه‌هاي ظهور امتداد يافته، و اين خود راز توجه فراوان اهل بيت(ع) را به اين مسئله و كثرت رواياتي را كه از ايشان در اين مورد نقل شده، روشن مي‌سازد، زيرا آنان در مقام معلمان فكري مردم، براي حفاظت آن‌ها در مقابل عوامل گمراهي و كج‌روي، و هدايت آن‌ها به سوي راه حق و هدايت مي‌باشند. اين‌جا يك نمونه را ذكر مي‌كنيم:

امام صادق(ع) به هشام بن سالم در مورد «نداي آسماني» در ماه رمضان (يكي از نشانه‌هاي حتمي) فرمودند:

«دو صيحه (ندا) خواهد بود، يك صيحه در اول شب و يك ديگري در آخر شب. پس عرض كردم: اين چگونه خواهد بود؟ ايشان فرمودند: يك صيحه از آسمان خواهد بود (جبرئيل) و ديگري از جانب ابليس. عرض كردم: چطور مي‌شود اين دو صيحه را از هم باز شناخت ؟ فرمودند: كسي كه پيش از آن كه اتفاق بيفتد، در مورد آن شنيده باشد، آن را مي‌شناسد.

به همين جهت بايد بر ضرورت گشودن درها به روي فرهنگ مهدويت و ضرورت فهم نشانه‌هاي ظهور پيش از وقوع آن‌ها به خاطر اهميت تربيتي آن و نگهداري مردم از عوامل كج‌روي و تشخيص حق از باطل و هدايت از گمراهي در زمان غيبت، تأكيد داشت.


مجتبي‌الساده
مترجم:‌ سيد شاهپور حسيني، واحد ترجمه موعود
ماهنامه موعود، شماره 72

نوشته شده در ساعت 11:51 |  لينک ثابت   • 

یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385

رجعت امام حسين(ع) در قرآن و روايات

 از امام جعفر صادق(ع)، وارد گرديده: اول كسى كه به دنيا برمى‏گردد؛ حضرت امام حسين(ع)، و اصحاب او و يزيد و اصحاب او خواهند بود. پس همه ايشان را بكشد مثل آنكه ايشان كشته‏اند چنانچه حق تعالى فرموده است: ثم رددنا لكم...«6 و باز در روايت ديگرى امام صادق(ع)، در تأويل همين آيه فرمايد: »... ثم رددنا لكم الكره عليهم« اشاره است به خروج امام حسين(ع)، با هفتاد نفر از اصحابش... و به مردم گويند كه اين حسين است كه بيرون آمده است تا مؤمنان شك در او نكنند و بدانند كه دجال و شيطان نيست و حضرت قائم در آن وقت در ميان ايشان باشد...«7.

»رجعت« را كه عبارت است از »بازگشت گروهى از مؤمنان خالص« و »طاغيان و كفار بسيار شرور« بعد از ظهور حضرت مهدى(ع) و »در آستانه رستاخيز«1 بايد از جمله امورى دانست كه اعتقاد بدان خاصه پيروان مكتب تشيع است. و از جانب امامان بزرگوار شيعه(ع)، تأكيدات فراوانى بر اعتقاد بدان وارد گرديده است؛ تا بدانجا كه در حديثى از امام جعفر صادق(ع)، عدم ايمان به آن، همسنگ و هموزن انكار ايشان قرار داده شده و كسانى را كه بدين موضوع اعتقاد ندارند، خارج از دايره »امامت و ولايت« معرفى فرموده‏اند:
 »از ما نيست كسى كه ايمان به رجعت نداشته باشد...«2

بايد دانست؛ امر رجعت اگر چه در ابتدا براى ما آدميان - كه محصور در حصار ماديات هستيم - شگفت‏آور و عجيب به نظر مى‏رسد، و به همين دليل گاهى در اين امر شك و ترديد مى‏نماييم و حتى زمانى هم پا را فراتر نهاده و به انكار آن مى‏پردازيم!! ولى اگر عقل معادانديش را كه با حجابهاى هوى و هوس پوشيده نشده باشد به كار گيريم و در اين امر كمى انديشه كنيم؛ خواهيم ديد كه بنا به چندين و چند دليل عقلانى، وقوع رجعت، جاى هيچ‏گونه استبعاد و شگفتى ندارد و نيز اگر در آيات قرآن كريم، غور و بررسى نماييم؛ بدين نكته پى مى‏بريم كه در اين كتاب آسمانى، دهها آيه وجود دارد كه هر يك به نوعى اثبات كننده موضوع رجعت مى‏باشند و نه تنها آيات قرآن كريم كه احاديث و روايات بسيارى را در كتب معتبر حديثى مى‏توان مشاهده كرد كه بروقوع رجعت تأكيد دارند.
    و اما همانطور كه از تعريف رجعت كه در صدر اين نوشتار ذكر شد، برمى‏آيد، رجعت يعنى اعتقاد به بازگشت »مؤمنان خالص« و »كفار و ظالمان خالص«، آنان‏كه در طول حيات دنيوى خود جزو رهبران و سردمداران ايمان و كفر محسوب مى‏شده‏اند، و بدين ترتيب در مى‏يابيم كه امر رجعت تنها شامل عده‏اى از انسانها مى‏شود و نه همه آنها! همانطور كه در حديثى از امام جعفر صادق(ع)، مى‏خوانيم كه فرمود:
    »رجعت عمومى نيست بلكه جنبه خصوصى دارد؛ تنها گروهى بازگشت مى‏كنند كه ايمان خالص يا شرك خالص دارند.«3
    و مطابق اين حديث شريف از جمله كسانى كه در هنگامه رجعت به اين عالم برمى‏گردند كسانى هستند كه در ايمان، خالص و ناب بوده‏اند و به تعبير رساتر، امام مؤمنان و مولاى صالحان و مقتداى پرهيزگاران گرديده‏اند، كه يكى از آنها سالار شهيدان و سرور آزادگان حضرت ابا عبداللَّه‏الحسين(ع)، است، كه در برخى از آيات قرآن كريم و نيز تعداد كثيرى از روايات و احاديث به رجعت آن حضرت تصريح گرديده است و آن را امرى حتمى‏الوقوع دانسته‏اند، كه ذيلاً به دو نمونه از آيات قرآن كريم و تعدادى از روايات اسلامى كه در خصوص رجعت آن حضرت وارد شده است اشاره مى‏نماييم:
   
الف) رجعت امام حسين(ع) در قرآن كريم:

    همانطور كه قبلاً گفتيم در قرآن كريم پيرامون مسئله رجعت و نيز رجعت حسين بن على(ع)، آيات فراوانى وجود دارد تا بدانجا كه گفته‏اند: »در قرآن 18 آيه صريح در باب رجعت هست«4 و از جمله اين آيات، آيات ششم و هفتم از سوره مباركه نازعات مى‏باشد: »در آن روز كه زلزله‏هاى وحشتناك همه چيز را به لرزه درمى‏آورند و به دنبال آن حادثه دومين رخ مى‏دهد.«
    اين دو آيه شريفه اشاراتى دارند به حوادثى كه قبل از وقوع قيامت و رستاخيز روى مى‏دهند كه از جمله آنها زلزله‏اى وحشتناك است كه همه چيز را درهم ريخته و نظام جهان را دگرگون مى‏سازد.
    »حضرت امام جعفر صادق(ع)، در (تأويل) اين آيه شريفه فرموده‏اند:
    »لرزاننده حسين بن على(ع)، و حادثه دومين، على بن ابيطالب(ع)، است. نخستين فردى كه (در رجعت) قبر او شكافته شده (و از آن بيرون مى‏آيد) و خاك را از سر مى‏زدايد، حسين بن على(ع) است.«5
    و نيز در اين زمينه بايد به آيه 6 از سوره مباركه اسراء اشاره كرد، كه خداوند عزيز در اين آيه مى‏فرمايد:
    »آنگاه شما را روبه‏روى آنها قرار داده و بر آنها غلبه دهيم و به مال و فرزندان نيرومند، مدد بخشيم و عده جنگجويان شما را بسيار گردانيم.«
    اين آيه شريفه نيز طبق روايتى كه از امام جعفر صادق(ع)، وارد گرديده، به موضوع رجعت امام حسين(ع)، اشاره دارد، چرا كه آن حضرت فرمود: اول كسى كه به دنيا برمى‏گردد؛ حضرت امام حسين(ع)، و اصحاب او و يزيد و اصحاب او خواهند بود. پس همه ايشان را بكشد مثل آنكه ايشان كشته‏اند چنانچه حق تعالى فرموده است: ثم رددنا لكم...«6 و باز در روايت ديگرى امام صادق(ع)، در تأويل همين آيه فرمايد: »... ثم رددنا لكم الكره عليهم« اشاره است به خروج امام حسين(ع)، با هفتاد نفر از اصحابش... و به مردم گويند كه اين حسين است كه بيرون آمده است تا مؤمنان شك در او نكنند و بدانند كه دجال و شيطان نيست و حضرت قائم در آن وقت در ميان ايشان باشد...«7.
    با توجه به دو آيه فوق‏الذكر اين نكته به دست مى‏آيد كه امر رجعت و نيز رجعت امام حسين(ع)، از نظر اين كتاب آسمانى امرى شدنى خواهد بود و به همين دليل جاى شگفتى در آن وجود ندارد.

ب) رجعت امام حسين(ع)، در روايات:
    يكى از منابع چهارگانه فقه اسلامى، حديث و سنت است و به همين خاطر براى اثبات بعضى از احكام، قواعد و اعتقادات دينى ناگزير از رجوع به احاديث و سنن منقول از پيامبر(ص)، و ائمه(ع)، هستيم، كه اين مطلب درباره »رجعت« نيز صادق است. يعنى براى پى بردن به كم و كيف رجعت، در كنار استدلال به قرآن كريم و عقل، بايد از احاديث و روايات نيز بهره گرفت.
    بايد دانست درباره امر رجعت و حوادث پيرامون آن، روايات و احاديث فراوانى در كتب روائى و حديثى مضبوط است. تا جايى كه »شيخ حر عاملى در كتاب الايقاظ من‏الهجعه بالبرهان على الرجعه، 600 حديث [درباره رجعت] روايت كرده است.«8 ولى از آنجا كه بحث ما پيرامون رجعت امام سوم(ع)، است، فقط به برخى از رواياتى كه در آنها به رجعت آن حضرت تصريح گرديده مى‏پردازيم.
    روايت اول: »قطب راوندى و ديگران از جابر ازامام محمد باقر(ع)، روايت كرده است كه حضرت امام حسين(ع)، در صحراى كربلا، پيش از شهادت فرمودند: ... اول كسى كه زمين شكافته مى‏شود و از زمين بيرون مى‏آيد من خواهم بود و بيرون آمدن من موافق مى‏افتد با بيرون آمدن اميرالمؤمنين و قيام قائم ما...«9
    اين روايت كه علامه مجلسى آن را در حق‏اليقين آورده است بر اين نكته تصريح مى‏فرمايد كه اولين رجعت كننده در هنگامه رجعت، امام حسين(ع)، است و در اين مورد، احاديث فراوانى نقل گرديده كه نمونه‏اى از آن را قبلاً و در شرح آيات سوره مباركه نازعات نيز ذكر كرديم.
    روايت دوم:
    »... عياشى از حضرت امام جعفر صادق(ع)، روايت كرده است كه اول كسى كه به دنيا برمى‏گردد حضرت امام حسين(ع)، است و اصحاب او و يزيد و اصحاب او، پس همه ايشان را بكشد مثل آن كه ايشان را كشته‏اند.«10
    در اين روايت علاوه بر آنچه قبلاً بدان اشاره نموديم يعنى اولويت امام حسين(ع)، در رجعت، به رجعت اصحاب آن حضرت و نيز مخالفان و دشمنان ايشان هم اشاره گرديده و همانطور كه ملاحظه مى‏شود تصريح گرديده كه در واقعه رجعت، گوئى صحنه حماسه آفرين عاشورا بار ديگر تكرار گرديده و مجدداً مقاتله‏اى بين آن حضرت و سپاه يزيد درمى‏گيرد كه سرانجام و عاقبت آن، پيروزى و غلبه سپاه امام(ع)، بر سپاه كفر است و در واقع انتقام فجايع حادثه عاشورا از يزيديان گرفته مى‏شود. و البته اين انتقام‏گيرى از ظالمان و ستمگران، تنها منحصر به واقعه عاشورا نبوده، بلكه مطابق روايتى كه از امام كاظم(ع)، وارد شده، در هنگامه رجعت بسيارى از مؤمنان از دشمنان خود، طلب حقوق پايمال شده خويش را مى‏نمايند و علاوه بر آن از عده‏اى از دشمنان خود، انتقام مى‏گيرند:
    »... ارواح مؤمنان با ارواح دشمنان ايشان به سوى بدنها برمى‏گردند تا حق خود را از ايشان استيفاء كنند. هر كه ايشان را عذاب و شكنجه كرده باشد انتقام از او بكشند و...«11
    روايت سوم :
    »... از حضرت امام محمد باقر(ع)، روايت گرديده كه اول كسى كه در رجعت برخواهد گشت حضرت امام حسين(ع)، خواهد بود و آن مقدار پادشاهى خواهد كرد كه از پيرى، موهاى ابروهاى او بر روى ديده‏اش آويخته شود.«12
    مطابق اين روايت و روايات مشابه ديگر، در هنگامه رجعت براى برخى از ائمه(ع)، دورانى است كه در طى آن در پهنه گيتى به حكمرانى پرداخته و حكومت مى‏نمايند، كه از جمله آنها امام حسين(ع)، است كه دوران حاكميت آن حضرت بسيار طولانى خواهد بود.
    بايد دانست كه از اين روايت استفاده مى‏شود كه فاصله بين قيام حضرت صاحب(ع)، و رجعت تا وقوع رستاخيز و برپا شدن قيامت، فاصله‏اى طولانى خواهد بود كه در اين فاصله همانطور كه گفتيم عده‏اى از اولياى الهى حكومت مى‏كنند و دنيا، روزگارى سرشار از صلح و صفا را به خود خواهد ديد. دورانى كه نشانى از ظلم و ستم وجود ندارد و »نيكان به ديدن دولت ائمه(ع) خوشحال شده و ديده‏هاى ايشان روشن مى‏گردد...«13.
    از آنچه گفتيم نتيجه گرفته مى‏شود كه اولاً امر رجعت، امرى حتمى الوقوع است و ثانياً اين امر منحصر به برخى از صلحا و اشقيا مى‏شود و نه همه آنها، كه از آن جمله‏اند، امام حسين(ع)، كه نخستين مراجعت كننده به دنيا است و پس از انتقام‏گيرى از پديدآورندگان فاجعه عاشورا و گستردن صلح و صفا و آرامش در عرصه گيتى، مدت بسيارى را به اداره امور عالم و حاكميت بر جهان بشريت مى‏پردازند.
 
 

 پى‏نوشتها :
 1 .   تفسير نمونه ج15، ص555.
 2 .   علامه مجلسى، حق‏اليقين، ج2، ص2.
 3 .   تفسير نمونه ج15، ص560.
 4 .   حسين عمادزاده، منتقم حقيقى، ص481.
 5 .   فضائل و سيره امام حسين(ع)، در كلام بزرگان، عباس عزيزى، ص69.
 6 .   حق اليقين ج2 ص12
 7 .   حق‏اليقين ج2 ص16
 8 .   حسين عمادزاده، منتقم حقيقى، ص482.
 9 .   علامه مجلسى، حق‏اليقين، ج2، ص7.
 10 .   همان، صص12ù11.
 11 .   همان، ص7.
 12.   همان
 13.   همان، ص10.
 
 
ماهنامه موعود -شماره 38

نوشته شده در ساعت 20:3 |  لينک ثابت   • 

جمعه بیست و هفتم بهمن 1385

اولین خطبه حضرت مهدی (عج) در صبح شنبه عاشوراي موعود

صبح شنبه عاشورای موعود که بناست حضرت مهدي(عج) ظهور کنند، وارد مسجدالحرام می شوند و دو رکعت نماز رو به کعبه و پشت به مقام به جا می آورند و پس از دعا به درگاه الهی به نزدیک کعبه رفته و با تاکید بر حجرالاسود رو به جهانیان کرده و اولین خطبه تاریخی خویش را پس از حمد خداوند و سلام و صلوات بر آستان با عظمت پیامبر اکرم (ص) و خاندان بزرگوارشان سلام الله علیهم اجمعین ایشان بیان می کنند.
حضرت حجت(عج) پس از قرائت دو رکعت نماز در مسجدالحرام رو به جهانیان کرده و اولین خطبه تاریخی خویش را بیان می کنند.

 صبح شنبه عاشورای موعود که بناست حضرت مهدي(عج) ظهور کنند، وارد مسجدالحرام می شوند و دو رکعت نماز رو به کعبه و پشت به مقام به جا می آورند و پس از دعا به درگاه الهی به نزدیک کعبه رفته و با تاکید بر حجرالاسود رو به جهانیان کرده و اولین خطبه تاریخی خویش را پس از حمد خداوند و سلام و صلوات بر آستان با عظمت پیامبر اکرم (ص) و خاندان بزرگوارشان سلام الله علیهم اجمعین ایشان بیان می کنند.

مهدي موعود چنين بيان مي كنند: ای مردم! ما برای خداوند یاری می طلبیم و کیست که ما را یاری کند. آری ما خاندان پیامبرتان محمد مصطفی (ص) هستیم و سزاوارترین مردم نسبت به خدا و ایشان.

هر کس با من در رابطه با آدم محاجه کند من سزاوارترین مردم نسبت به اویم و همین طور راجع به نوح، ابراهیم و محمد (ص) و دیگر پیامبران و کتاب خداوند که به هر کدام از دیگر مردم اولی هستم.

مگر خداوند متعال در کتابش نفرموده است: "به درستی که خداوند آدم، نوح، خاندان ابراهیم (ع) و خاندان عمران را بر جهانیان برگزید، خاندانی که برخی از آنها از بعضی دیگرند و خداوند شنوا و داناست."

من بازمانده آدم، ذخیره نوح، برگزیده ابراهیم و عصاره وجود محمد (ص) هستم. هر کس درباره سنت رسول الله (ص) با من محاجه کند، من سزاوارترین مردم نسبت به آن هستم.

هر که امروز کلام مرا می شنود، به خداوند متعال قسم می دهم که به غایبان برساند، به حق خداوند متعال و رسول گرامیش و حق خودم از شما می خواهم که من حق قرابت و خویشاوندی رسول الله (ص) را بر گردن شما دارم که شما ما را یاری کنید و در مقابل آنها که به ما ظلم می کنند، حمایت کنید که اهل باطل به ما دروغ بستند.

از خدا بترسید و خدا را درباره ما در نظر داشته باشید، ما را خوار نکنید و یاريمان کنید تا خداوند متعال شما را یاری کند.

سپس حضرت دست هایشان را به آسمان بلند کرده و با دعا و تضرع این آیه را به درگاه الهی عرضه می دارند. "امن یجیب المضطر اذا دعاه و یکشف السوء؛ کیست آن که وقتی شخص مضطر دعایش کند، او را پاسخ داده و بدی را از او برطرف کند."

منبع:
کتاب شش ماه پایانی، نوشته مجتبی الساده، ترجمه محمود مطهری نیا.

خبرگزاری شبستان

نوشته شده در ساعت 7:18 |  لينک ثابت   • 

سه شنبه دهم بهمن 1385

عاشورا، دليل وجود تشيع

علمای شيعه و برخی از محققان اسلامی، جهت كشف رمز و راز اين بقا و استواری به كنكاش تاريخ و ساختار اجتماعی شيعه پرداخته و به نتايجی نيز دست يافتند. آنان علت اين امر را ويژگی ساختار درونی جمعيت شيعيان دانسته‌اند. عواملی كه عمدتاً برخاسته از نوع نگرش شيعه به ولايت،‌اعتقادات خاص اسلامی، ساختار اجتماعی و ... بوده است. برخی از مهم‌ترين اين عوامل به واقعه عبرت‌آموز عاشورا برمی‌گردد كه قيام‌هايی در راستای حق‌طلبی شيعيان را در پی داشت. قيام عاشوراي حسين بن علي (ع) شاخص‌ترين اين قيام‌ها، قيام خونين حسين بن علی (ع) امام سوم شيعيان معروف به سيدالشهدا (سرور كشته شدگان در راه خدا) است. در سال 61 هجری پس از مرگ معاويه و روی كار آمدن يزيد كه مردی بی‌قيد و ضد اسلام بود،‌ حسين (ع) عليه او قيام و از مدينه به مكه و از آنجا به سوی مقر سابق پدرش، شهر كوفه در عراق حركت كرد. در آنجا بسياری از كوفيان چشم‌انتظار او بودند اما پس از نزديك شدن امام به كوفه عمال اموی راه او را سد كرده و او را به قبول بيعت يبا يزيد مجبور ساختند. ليكن ايشان بيعت با يزيد را به عنوان محو اسلام دانسته و از آن سر باز زدند. برخی هواداران ايشان كه در كوفه بودند از سپاه اموی ترسيده و از ياری او و ياران اندكش منصرف شدند. با اين حال امام حسين (ع) توانست با شجاعت تمام در صحرای كربلا با كفر يزيدی و ايادی او روبرو شد و با آنان به جنگ پرداخت. هرچند اين قيام منجر به شهادت او، فرزندان و يارانش شد و تمام بازماندگان كاروان ايشان را به اسارت رفتند اما حسين بن علی (ع) توانست با اين قيام حقانيت خود و مكتبش را عيان كرد و بذر قيام‌های بزرگی را در جامعه شيعی و اسلامی كاشت. امروزه شيعيان با اشاره علمای دينی خود، پس از 14 قرن، هنوز اين قيام را قدر می‌دانند و همه ساله در دهه محرم در سال‌روز اين واقعه با آئين‌های ويژه‌ای عزاداری به‌پا كرده و فرهنگ اين قيام را زنده نگه می‌دارند. قيام توابين در سال 64 هجری، پس از شهادت حسين بن علی (ع) و يارانش در واقعه كربلا، گروهی از شيعيان شهر كوفه كه از ياری نكردن وی سخت پشيمان شده بودند، گردهم آمدند و خود را توابين ناميدند. آنان در نهايت به رهبری سليمان بن صرد خزايی، به خونخواهی او و يارانش عليه خاندان اموی قيام كرده و كوفه را تصرف كردند. اين قيام پرشور خون تازه‌ای در كالبد جامعه شيعی جاری ساخت و به آنها مجال اعلام وجود داد. قيام مختار در سال 66 هجری، مختار بن ابوعبيده ثقفی، با جلب حمايت محمد حنفيه، فرزند امام علی (ع)‌ شيعيان را گرد خود جمع كرد و دست به قيام زد. وی مردم را به پيروی از قرآن و سنت پيامبر (ص) و خونخواهی امام حسين (ع) و دفاع از ضعفا و مظلومين فراخواند و علاوه بر حمايت مردم كوفه و توابين، پشتيبانی موالی ــ بردگان آزاد شده ايرانی ــ را نيز كه در حقيقت در زمره عفاو ستمديدگان به‌شمار می‌رفتند، به دست آورد. وی در اين قيام موفق شد تا كوفه و سپس تمامی عراق را تسخير كرده تمام قاتلان امام حسين (ع) و يارانش را دستگير و مجازات كند؛ اما در نهايت در پی خيانت برخی بزرگان كوفه، به دست سپاهيان اموی شكست خورده و همراه جمع كثيری از پيروانش كشته شد. قيام زيد بن علي بن حسين (ع) زيد بن علی، نوه امام حسين (ع) فردی شجاع و سخنور بود. او در عين حال اهل علم و معرفت بود چنانكه هم‌اكنون، 17 كتاب در موضوعات فقهی و دينی و قرآنی به او منسوب است. او با قيام خود می‌خواست كه قاتلان امام حسين (ع) و يارانش را دستگير و مجازات كند. اين قيام بعدها به نهضت كيسانيه مشهور شد. بعد از چندی جمعی از كوفيان را به قيام عليه امويان دعوت كرد. سرانجام در سال 122 هجری در پی مخالفت‌های علنی خود به خونخواهی جدش امام حسين (ع) و عليه هشام بن عبدالملك، خليفه اموی قيام كرد و در جنگ با حكم بن صلت، به شهادت رسيد. قيام يحيي بن يزيد در سال 125 هجری، يحيی، پسر زيد در خراسان بر عليه حكومت اموی قيام كرد. اين قيام با همراهی گروهی از شيعيان ايرانی خراسان و گروهی از هواداران كوفی يحيی، صورت گرفت كه حجاج و ديگر امرای اموی عراق، آنها را به خراسان تبعيد كرده بودند. اين قيام نيز منجر به شهادت يحيی و جمعی از يارانش شد. اين خون‌ها و جان‌های فدا شده برای مكتب تشيع علوی بود كه در طول تاريخ، حيات اين مكتب را منجر شد و آن را به اثبات رسانيد.

نوشته شده در ساعت 21:31 |  لينک ثابت   • 

یکشنبه هشتم بهمن 1385

عباس، ثارالولايه

حسين به حق ادب ورزيد، عباس به حسين، معشوقف حسين حضرت دوست و معشوق عباس حضرت حسين، كه عباس خدا را در چهره حسين ديد با بينش خويش، زين رو هرگز نام برادر به كار نبرد همان گونه كه ولايت درمقابل حق، يا سيدي گفت يا مولا. عباس با بينش خود حسين را بدين نام ها مي خواند و من متحير از اين همه محبت جاهلانه خلق به اين اسوه، آري او در كسوت آدمي ادب، وفا، شجاعت، ايثار، معرفت به نمايش گذاشت تا ملقب شد به ابوفضائل. ولي مردم از سر محبت خويش او را سواري بينند كه از دولت عشق به حسين بي دست گشت، ولي عباس در اين كارش حكمتي بود؛ كه براي وصال بايد دست از خود شست چه در ظاهر، چه در معنا و با پيكان بر چشم آموخت كه در طريق عشق بايد چشم از خود فرو بست و با ضرب عمود ياد داد كه بايد به غير از دوست هر چه هست بر باد داد و اگر عَلَم از دست او نيفتاد گفت كه لواي عشق بايد با عاشق بميرد چون اگر عَلَم عشق زودتر از علمدار بيفتد يعني بي وفايي در عشق و نيمه كاره رفتن.


آنكس كه پرچم عشق برافراشت اگر بر زمين بياندازد يعني بي وفايي و عباس خود و علم كه به زمين افتادند نشان داد در من آن زمان عشق بميرد كه من مرده باشم.

به نام حضرت حق، به نام دوست، به نام پايدار، چون خود پايدار است و بديع و آنچه كه باعث گردش است از هر زباني نامكرر است و به نام مدبّري كه تدبيرش بر سيادت آدم است و بر حكيمي كه حكمتش همه از روي بصيرت و نهايت بصيرت بر نصيري اوست بر خلايق. به نام جليلي كه جلالش همه در كسوت جمال و جميلي كه همه بر جلال، به نام اول دوست و آخر شفيق و به نام حفيظي كه قديم است و قديمي كه حكايت كتابش، كتابت اراده او و نقش آدميت و خواست او، ولايت انسان بر هستي در مقام خليفة اللهي و به نام دوست بي ريا و صادقي كه طالب صدق است و او اول و كامل ترين صديق و او خود شاهد است، شاهدي كه در مسند شهادت خود گواه است. بپرهيزيد در خلوت خطا كردن كه در اين لحظه شاهد و حاكم يكي است، زماني كه در جمع خطا كردي جمع شاهد بر اين خطا و او فقط حاكم از سر عنايت، شايد كه شاهدين به شنيده و ديده به اشتباه قضاوت كنند ولي آنگاه كه در خلوت، چون شاهد خود او است و حاكم نيز او، مطمئناً تو محكومي، هر چند كه او در همه حال شاهد راستين است، واي به روزي كه قاضي محكمه خود شهادت دهد به خطاي مجرم، هر چند كه خلق را فريفتي، قاضي را دگر نفريبي.
با درود و سلام بر محمد مصطفي سر سلسله شاهدان راستين و مفبلغ امين محبت خدا به خلق و با سلام و درود بر آل او كه اينان همه سر حلقه هر پاكي و با درود و سلام بر علي مرتضي كه در خاك به ولي ملقب و در اصل ولايت خود با خود پيوند و با درود و سلام بر بي بي دو عالم كه او پاكي صداقت است و عطر ولايت و رسالت.
آن زمان كه دوست اراده كرد بر اين كه نقش دهد هستي را، در ملكوت غلغله برپا شد كه اين چه كار است و ديدند آنچه را كه آرامشان كرد و در برابر اراده حق در زمان سجده فرشتگان بر آدم خاضع شدند و خاشع و اين خشوع را به نمايش گذاردند.
شب قبل از عاشورا غروبي بس دهش ناك از عاقبت، خيمه ها به هم نزديك، سرير ولايت بر جا، اراده عاشق بر شدن و اراده محبين همه بر عشق، آنگاه كه سلطان در مسند نشست آزاد كرد بندگان زر و زور را و آنان كه آمده بودند به هواي دانه برفتند، غافل از آن دانه پنهان معرفت، ولي آنانكه يافته بودند ماندند و چون ماندند آزموني سخت تر، سلطان آغاز كرد. گفت برويد كه اينان با من حكايت ها دارند و در كنار من جز بلا نيست كه وعده داده شده به من. هر يك به نوبه اي سخن راندند. اول آنكس كه آغاز كرد، آخريني بود كه علمدار بود. آنگاه او ابراز رضايت كرد و پرده بر كناري زد تا دوستان ببينند قرب خويش را. زماني حسين، زهير را مي خواند و زهير به طفره مي رفت، زهير كه به نزد حسين آمد چيزي گفت، زهير منقلب و شيفته، همه چيز گذاشت و به حسين پيوست. هيچ مي داني كه حسين با زهير در خلوت چه گفت؟ زماني سلمان به زهير در گذشته در زمان شادماني زهير در پيروزي بر كفار گفته بود كه اگر اينك شادمانيد، زماني شادمان تر كه در كنار حجت زمان به پيكار برخيزد و حسين همين حكايت با زهير كرد، ولي بشارت جهاد در كنار حجت آخر زمان. پرده اي از آن پرده كه آن شب نشان داد به دوستان، رجعت خويش بود و اينان ديدند موعودي كه خواهد بيايد و ديدند كه باز آن موعود با اينان بر سرير نشسته، منتظر دوباره آمدن حسين است، ديدند كه مرگي ندارند و اينان باز در كنار امام خويش خواهند بود، در زمان امام منصور. پرده اي اين بود و در پرده دگر آنجا كه از كوثر، ولايت تكثير مي شد خود را ديدند كه جام از كه مي گيرند و در چه زماني خود ولايت هستي دارند پرده دگر، حسين پرده از چهره خاكي برانداخته و اينان ديدند جمال جميل آن كس كه بايست مي ديدند و ديدند كه زمين كربلا شد محل فرود براق براي معراج اينان تا به قاب قوسين و ديدند كه باز آمدند، باز در كنار امامند، سلمان بشارت داد زهير را به پسر پيامبر، و حسين اينان را به بقيه الله كه در كنارش آرام گيرند و در آن مقام در همه حالشان در كنار ساقي و بقايشان در بر باقي، ولي عباس را در جمع خويش نديدند و متحير كه عباس را چه پيش آمده كه بايد از شب قبل از عاشورا آغاز كرد مقام دوستان را كه به ادب زيستند و چون به ادب زيستند لايق محبت دوست شدند كه ادب به دوستان خدا، همه بازتابش محبت خداست بر اينان. تا از ادب نگفته ايم از عشق سخن گفتن همه بي ادبي است.

 


آري كه اين 72 تن در آخر زمان همه بر سرير دوستي و هستند رشته هاي مودّت. آن شب هر كس سخني گفت و چون حسين گفت از شما با وفاتر نديدم هر كس به كار خويش و دل به يار خويش ولي عباس ماند و حسين، که در خلوت خويش سخن ها رفت.
عباس اراده حق بود در بروز صفت ادب و عباس در معناي خويش نام حسين و در معناي خويش ثارالحسين، اگر حسين ثارالله است عباس ثارالولايه است، اگر خون بهاي حسين خدا شد خون بهاي عباس حسين بود.آري در خاك نامش عباس و در معنا ثارالحسين و ظريف تر بماند كه جسارت است بر ساحت پاك زهراي اطهر كه از كلام باز مي دارد.
حسين به حق ادب ورزيد، عباس به حسين، معشوقف حسين حضرت دوست و معشوق عباس حضرت حسين، كه عباس خدا را در چهره حسين ديد با بينش خويش، زين رو هرگز نام برادر به كار نبرد همان گونه كه ولايت درمقابل حق، يا سيدي گفت يا مولا. عباس با بينش خود حسين را بدين نام ها مي خواند و من متحير از اين همه محبت جاهلانه خلق به اين اسوه، آري او در كسوت آدمي ادب، وفا، شجاعت، ايثار، معرفت به نمايش گذاشت تا ملقب شد به ابوفضائل. ولي مردم از سر محبت خويش او را سواري بينند كه از دولت عشق به حسين بي دست گشت، ولي عباس در اين كارش حكمتي بود؛ كه براي وصال بايد دست از خود شست چه در ظاهر، چه در معنا و با پيكان بر چشم آموخت كه در طريق عشق بايد چشم از خود فرو بست و با ضرب عمود ياد داد كه بايد به غير از دوست هر چه هست بر باد داد و اگر عَلَم از دست او نيفتاد گفت كه لواي عشق بايد با عاشق بميرد چون اگر عَلَم عشق زودتر از علمدار بيفتد يعني بي وفايي در عشق و نيمه كاره رفتن. آنكس كه پرچم عشق برافراشت اگر بر زمين بياندازد يعني بي وفايي و عباس خود و علم كه به زمين افتادند نشان داد در من آن زمان عشق بميرد كه من مرده باشم.
درس بود به ديگران حكايت عاشورا يك حكايت ساده نبود، يك حماسه نبو‌د، يك قيام عليه ظلم و ستم نبود، حكايت عاشورا حكايت بروز مراتب عروج انسان از خاك به معراج بود هر كدام از آنان چيزي گفتند و رفتند و عباس كار همه كرد و جاودانه شد.
آري معناي عباس همان است كه گفتيم كه عباس، ثارالولايه است، اگر حسين ثارالله بود و ابن ثاره، عباس خون ولايت بود و آن مشك آب بهانه. آن زمان كه عباس آغاز ادب كرد بر جبين بلندش نوشته شد اين مقام. اگر حسين در مقام ساقي است، اگر باقي را ركن بدانيم، ساقي را مقام عباس، در ركن مقام آفرينش است و چون در اين مقام قرار گرفته تو بايد در خاك سعي صفا و مروه كني كه صفا از دل پر وفاي عباس برخيزد كه آرامگه او صفا و آرامگه حسين مروه، تو آنگه حَج ات قبول در عشق، كه سعي صفا و مروه كني كه زيارت بين ركن و مقام كني مگر نديدي حفجت زمان كه بيايد در بين ركن و مقام تكيه بر كعبه زند و آغاز كند بين ركن و مقام، مقام عباس است و از اينكه گذشتي بايد كه در عرفات به عرفان خويش بپردازي، عرفه را پشت سر نهي تا لايق قرباني كردن شوي و آنگه خود از احرام درآوري، تو كه شيعه ولايتي، بدان كه زيارت عباس و عشق به عباس اگر نداشته باشي شيعه گري نداني كه در حج شيعه، ركن و مقام جايگاه خاص دارد و سعي صفا و مروه، اگر سعي صفا و مروه نكني به مشعر نرسي و چون به مشعر نرسيدي مطمئناً هرگز در عرفات در نيايي و به معرفت نرسي.
اي دوست كه از مقام عباس پرسيدي از آن گوهري كه در عباس است در قعر درياي ادب فرو رو، هياهوي سخت كربلا باز عباس را وادار نكرد كه چشم بر چشم حسين بدوزد در مقابله با يكديگر، باز ادب حكم مي كرد كه در مقابل او چشم به زير بدوزد كه مبادا خيره نگاه كردن بي ادبي باشد. جوهره او و گوهر او بروز ادب حق بود و آموزش ادب به بي ادبان، هيچ كس چنين حيايي نداشت كه جوهره عباس شرم و حيا، ادب و غيرت و در مقام آخر؛ اثبات وفا و ايثار، كه خداوند عباس را چنين اراده كرد كه او در كنار حسين باشد. حسين اگر مظهر آزادگي بود، عباس مظهر ادب و وفا بود، عباس وفا را آنجا به نمايش گذاشت كه دست خويش بر آب زد و به خاطر اين كار كوچك دو دست خويش تاوان داد چون آن لحظه بر خويش نگريست، تشنگي خود ديد چشم خودبين به تيغ داد تا رسم خودبيني براندازد در مقام معشوق ديدن. آنگه بر خاك افتادن، جز او نديدن، چون جز او نديد و همه او ديد، او شده بود و چون در آن لحظه جوشش خون او به جوشش عشق رسيد و از بند بند او ندا برخاست، در آخرين لحظه فرياد برآورد، يا اخاه ادرك اخاه و مقام ادب عباس به برادري كشاند، به هم خوني، به يك نژاد بودن، به گستردگي مقام عباس و اين است عباس؛ و زيباست عباس به آن مقام رسيد كه اگر حسين عترت بود و عترت قرآن ناطق، مطمئناً عباس برادر اين قرآن و اين قرآن مطمئناً هم ريشه با قرآن ناطق. آري اين شمه اي بود از مقام عباس.
حال چگونه مي توان از خود گسست، به دوست پيوست و در كنار او نشست و از بند هر چه هست رست، اول شرط عباس آموخت، ادب است به ادب زيستن است و در اين زيستن از براي ديگري زيستن و تن را به سفارش حق براي خلق حق به سختي انداختن، آنگاه كه خلق ديدي و ادب ورزيدي مطمئناً خود نبيني و چون خود نديدي، مي توان گفت اگر خواهي به آن مقامي كه مي خواهي برسي در رفتار اصحاب كربلا بنگر كه در برابر او واكنده شدند از پوست، از ما و مني رستند و به دوست پيوستند، چرا فقط تشنگي را مي بينند، چرا سيرابي از محبت را نمي بينند، چرا تير جفاي خلق ببينید، چرا ناوك محبت را بر قلب دوستان نمي بينید كه قلب مجروح اين محبت، چون دل در برابر دوست از دست دادند ديگر در تن دردي نيست كه تن بي دل دردي ندارد، آنان دل نزد حسين گذاشتند تن به قربانگاه بردند. آنانكه رفتند منشان به پيش حسين، تنشان به قربانگاه، مدهوش و مست نگاه ساقي بزم بودند پيمانه از جام چشمش گرفتند و در اين نگاه خود بباختند و چون خود باختند مطمئناً جان باختند، اگر نمي باختند عجيب بود مگر مي شود ديد و نمرد؟
بيائيد. از اين نيم روز عاشورا، در بين خويش يك ساعتش را رعايت كنيد ببينيد كه چه بهشتي مي سازيد از افسانه دوستي ها براي خويش.
با درود و سلام بر محمد مصطفي، پيام آور راستين، و با سلام و درود بر آل او كه اينان همه از مقام شامخ ولايتند و خود پيوسته به او و با درود و سلام بر علي مرتضي چهره اكمل ولايت حق و بي بي اطهر، ركن تمام پاكي ها و صداقت همه بودن ها. با سلام و درود بر اولياي حق كه اينان همه از دولت ادب، به عشق رسيدند و چون عاشق شدند به دوستي مفتخر و با سلام و درود بر اباصالح المهدي كه مطمئناً او هم عباسي دارد.

 

منبع: موعود

نوشته شده در ساعت 20:7 |  لينک ثابت   • 

جمعه ششم بهمن 1385

پيشينه عزاداري امام حسين(ع)

به گفته «ابن قتيبه» شعار «يالثارات الحسين» را مختار ثقفي مطرح کرد. او نخستين کسي است که به مناسبت روز عاشورا، در منزل خود در شهر کوفه مجلس يادبود برپا کرد.
در مجموع هدف از اين مجالس ، تحريک مردم براي جنگ عليه امويان و خونخواهي حسين (ع) بود. دينوري يادآور شده است که اين مجالس براي سوگواري شهادت شهيدان کربلا و در کنار مزار آنان برگزار مي شد.
شيعيان از قرن سوم ، در ماه محرم در منزل امامان (ع) به نوحه سرايي مي پرداختند و نوحه گراني که «نائح» خوانده مي شدند و شعر محزون مي خواندند در اين دوران پديد آمدند. رفته رفته نوحه گري به مقتل خواني از روي مقتل الحسين ابن نما و ابن طاووس تبديل شد.

گاه نوحه خواني به درگيري ميان شيعه و سني مي انجاميد. مقتل خواني در عاشورا رفته رفته به صورت عادت مرسوم درآمده بود؛ از اين رو مستنصر عباسي به جمال الدين بن جوزي در سال 460دستور مي دهد در مقام محتسب ، مردم را از مقتل خواني در عاشورا باز دارد.
همچنين از همان آغاز، کربلا زيارتگاه و محل تجمع مسلمانان شد؛ لذا متوکل عباسي دستور داد قبر امام را محو کنند و مردم را تهديد کرد که به زيارت آن حضرت نروند که جان و مالشان در امان نخواهد بود.
گرچه عزاداري حسيني ، با سختگيري امويان و عباسيان عليه شيعيان همراه بود، اما در زمان آل بويه ، موازنه قوا به نفع شيعه دگرگون شد و معزالدوله اولين کسي بود که عزاداري را به صورت مراسم سالانه در بغداد برپا کرد. در عاشوراي 353 ه.ق/933م. براي نخستين بار، در بغداد مجالس بي مانندي در عزاي حسيني برپا و بازارها بسته شد و عزاداران در خيابان ها عزاداري کردند و مردم سياه پوشيدند و يقه چاک کردند و به زيارت قبر امام (ع) رفتند.
دوران آل بويه در عراق از مهمترين دوران رشد و تحول شعاير و مراسم ديني و بويژه عاشورايي بود. اين مراسم خشم اهل سنت را برانگيخت.
آنان اين امور را بدعت و روز عاشورا را عيد خواندند و جشن گرفتند و عامه مردم با اشاره عالمان سني به عزاداران حمله کردند و امويان را ستودند و در وصف يزيد کتاب نوشتند.
با به قدرت رسيدن سلجوقيان ، وضع شيعيان بد شد؛ چه آنان عليه شيعه و معتزله و صوفيان و اشاعره اعلان جنگ کردند. شيعه جرات نکرد مراسم عزا برپا کند. تا زمان صفويان وضع به اين منوال و به زيان شيعه بود؛ چون صفويه به حکومت رسيدند، اوضاع تغيير کرد.
آنان از مراسم عزا به عنوان سلاح سياسي و تبليغاتي استفاده کردند و آن را گسترش دادند. در زمان عثمانيان ، عرصه بر شيعه تنگ آمد و در 11 نيسان 1802، وهابيان به کربلا تافتند و کشتند و سوزاندند و ويران کردند و بردند.
اينان بارگاه حسين را ويران کردند و اموال آن را ربودند و هزار نفر را به خاک و خون کشيدند و 2سال بعد قصد نجف کردند؛ اما مردم پايداري کردند و شهر و مرقد امام را به گونه اي معجزه آسا نجات دادند. اين يورشها بر شيعيان و مراسم عزاداري آنها تاثير ژرفي نهاد و ادبيات عاشورا را به شدت متاثر کرد؛ چنان که برخي از شاعران ، اين واقعه را کربلاي دوم خواندند.
شيعيان 2سال بعد، از آنان انتقام گرفتند و ملک عبدالعزيز را به قتل رساندند. داوودپاشا حاکم عثماني عراق ، بيش از ديگر ترکان بر شيعه سخت گرفت و آنها را از برپايي عزاداري بازداشت. او معتقد بود عزاداري ، ابزار تبليغاتي دولت ايران عليه عثماني است.
با روي کار آمدن عليرضا در بغداد، شيعه در انجام مراسم آزادي تمام يافت و مجالس عزا به راه انداخت و عليرضا هم در آنها شرکت کرد.
در خلال قرن 19ميلادي ، همزمان با گسترش مجالس عزا، دسته هاي عزاداري هم پديد آمد. يکي از نخستين اين هياتها و دسته ها، دسته هاي سينه زني بود که براي نخستين بار در کاظمين به راه افتاد.
مدحت پاشا، با صدور اعلاميه اي حرکت دسته هاي عزاداري را ممنوع و برپايي عزاداري را جرم خواند. او پس از اين دست از سختگيري برداشت و مردم را آزاد گذاشت.
در آغاز قرن بيستم ، عزاداري در عراق گسترش و ژرفا يافت و رنگ مردمي و فولکلوري به خود گرفت و در کنار مجالس تعزيه ، دسته هاي سينه زني و زنجيرزني هم پديد آمد. در نيمه دوم قرن نوزدهم ، شيعيان عراق به تاسيس حسينيه روي آوردند. نخستين حسينيه ، با نام حسينيه حيدري در کاظمين ساخته شد.
حسينيه ها رفته رفته ، متحول و پيشرفته و به نهادهاي اجتماعي و فرهنگي تبديل شدند و کارشان ، تنها برپايي عزاداري نبود. پس از آن که انگليس عراق را اشغال کرد، از بزرگداشت واقعه عاشورا و برگزاري مراسم عزاداري حمايت کرد، که به سپاسگزاري رسمي عالمان شيعه از انگليس انجاميد.
پس از تشکيل حکومت ملي در عراق در 1921، دولت روز عاشورا را تعطيل رسمي اعلام کرد، اما رفته رفته با اين مراسم مخالفت کرد تا در عاشوراي 1927ميان عزاداران و عوامل حکومتي در صحن کاظميه درگيري منجر به قتل روي داد و در 1928دولت عزاداري را ممنوع کرد.
ملک فيصل اول به مراسم عزاداري عنايت داشت و به عزاداران براي اين مراسم کمک مالي مي کرد و خود در آن شرکت مي جست. در 1932دولت به هياتهاي عزاداري سخت گرفت و در 1935در دوره وزارت ياسين هاشمي بشدت از برگزاري مراسم عزا جلوگيري شد.
در دهه پنجاه دولت بر سختگيري خود افزود و هياتها را مجبور کرد از پليس اجازه نامه بگيرند. در اواخر حکومت سلطنتي در عراق ، مراسم عزاداري ديگر جنبه سياسي خود را از دست داد.
در پايان دهه 60 و آغاز دهه 70، اين مراسم به شکلي چشمگير رشد کرد و دگرگون شد. در سال 1968راديو عراق مراسم عزاداري را پخش کرد. در آغاز دهه هفتاد در کنار جنبش شيعي ، از يک سو و مشکلات سياسي و اقتصادي از سوي ديگر، مراسم عزاداري به اوج خود رسيد و حکومت براي حل مشکلات ، 60هزار ايراني را از عراق اخراج کرد و با اعمال فشار بر شاعران و مداحان و نوحه گران ، کوشيد مراسم را از بار اجتماعي و سياسي تهي کند.
در 1975از برپايي مراسم در نجف جلوگيري شد و دو سال بعد مردم دست به تظاهرات زدند و شعار دادند که در پي آن شماري از مردم کشته و زخمي و زنداني و اعدام شدند.
سرانجام با آغاز جنگ عراق و ايران در 1980برگزاري هرگونه مراسم عزاداري حسيني در عراق ممنوع شد.

 

منبع: اخبار شيعه

نوشته شده در ساعت 16:32 |  لينک ثابت   • 

جمعه ششم بهمن 1385

عاشورا و انتظار

«انتظار» نقطة مشترك تمام اديان آسماني و حتي گاه زميني است. نجات دهنده مي‌آيد و اين آغاز يك پايان بي‌پايان در اديان الهي است، حال چه اين نجات دهنده مهدي صاحب زمان (عج) باشد يا «مسيح» و «يهو»ه يا «سوشيانت» و «بهرام ورجاوند»، و يا «ويشنو» و...
تاجيكستان با مردماني مسلمان و با فرهنگ و زباني ايراني، از كشورهايي است كه خود يكي از خاستگاه‌هاي شعر ديني و مذهبي در گذشتة دور و نه چندان دور بوده است. «ناصر خسرو قبادياني» بزرگ شاعري است كه شعر اخلاقي و ايماني و ديني را به اوج رسانيد و هم اينك «قباديان» در جنوب تاجيكستان، ياد و خاطرة اين شاعر شيعي را در خود حفظ كرده است. يكي ديگر از سرآمدان شعر ديني و شيعي ادب پارسي كسايي مروزي است كه به سرزمين «ماوراء النهر» تعليق دارد و «مرو» هم اينك در تركمنستان كنوني واقع است. نعت پيامبر (ص) و مدح ائمه اطهار (ع) همواره در اين سرزمين در ميان مسلمانان اهل سنت و شيعه از ديرباز وجود داشته است و شاعران فرارود (ماوراء النهر) حتي در اين زمينه سرآمد بوده‌اند. به عنوان مثال شاعر اهل سنتي چون «سيف فرغاني» (متعلق به سرزمين فرغانه كنوني در ازبكستان) در قرن ششم در مصيبت امام حسين (ع) و ياران كربلايي‌اش قصيده‌اي سروده است كه تا هنوز تازگي خود را حفظ كرده است و بسياري از شاعران روزگار ما اين شعر را از حفظ مي‌خوانند:

اي قوم در اين عزا بگرييد
بركشتة كربلا بگرييد

در ماتم او خمش مباشيد
يا نوحه كنيد يا بگرييد

اشك از پي چيست؟ تا بريزيد
چشم از پي‌چيست؟ تا بگرييد

بي‌گريه سخن نگو نيايد
من مي‌گويم شما بگرييد

يكي از مشكلات پيش روي ادبيات و شعر و حتي زبان و فرهنگ مردم تاجيكستان و حتي تمام ماوراء النهر (آسياي مركزي كنوني) نفوذ فرهنگ روس‌زبانان در آن بوده است. اين نفوذ در طي هشتاد سال سلطه «كمونيزم» بسياري از اعتقادات ديني را در ميان مردم به ضعف كشانده است و ادبيات و فكر و فرهنگ سلطه، مردم اين سرزمين را از دين و ارزش‌هاي ديني و اخلاقي تا حد زيادي دور نگاه داشته است. با اينهمه چه در روزگار سلطة فرهنگ تحميلي روسيه و چه پس از استقلال و خودشناسي مجدد اين مردم، ستايش خدا و نعت رسول الله(ص) و مدح ائمه اطهار(ع) و پرداختن به مقولة انتظار را در ميان شاعران اين سرزمين شاهد هستيم. به خصوص تأثير معنوي ادبيات ايران و افغانستان بر شعر و ادب تاجيكستان در سال‌هاي اخير بسيار سازنده بوده است.
ابيات توحيدي زير از «خيرالدين خيرانديش» شاعر تاجيك، گواه اين امر است:

حق خدا باشد اگر، بايد به حق باور كنيم
خلق را حق‌جوي و حق‌پيوند و حق پرور كنيم

كينه را از سينه بيرن افكنيم، آدم شويم
سينة بي‌كينه را زيب سر منبر كنيم

پارسا باشيم و با توحيد و صدق و بندگي
از خدا ياد آوريم و ياد پيغمبر كنيم ...

و توحيد واقعي به نعت پيامبر(ص) مي‌انجامد و به مدح مولا علي(ع) كه اين اتفاق مبارك در شعر معاصر تاجيكستان افتاده است. در ادبيات گذشتة اين سرزمين، جواز شاعري هر شاعر بزرگي را پس از سرودن نعت پيامبر (ص) و مدح مولا علي (ع) امضا مي‌كردند. ابياتي از اين دست گواه خوبي بر تلفيق «توحيديه» و «نعت» است:

جمال حق فقط او ديده است، خيرانديش!
هزار سجده به درگاه مصطفي كنما

يكي از شاعران تاجيك كه انديشه‌اي توحيدي و مسلماني دارد، «كمال نصرالله» است. زادة سرزمين «پنجكنت» و همشهري «رودكي» پدر شعر پارسي. اين توحيديه با مبنا دليل خوبي بر موحد بودن و پاك بودن شاعر است:

صبحدم نور خدا بسم الله است
سپر تير بلا بسم الله است
اوست زنگولة درگاه مراد
اي خدا معني ما بسم الله است
و گاه ابياتي استوار و با معنا و عميق كه به «اعتقاد معاد» اشارت دارد. اينها گواه حيات شعر ديني و اخلاقي در ادبيات معاصر تاجيكستان است:

من نگويم كه تو دست و دل از اين دنيا شوي
دست را پل به ميان دل و آن سو گردان

فرزانه خجندي از شاعران طراز اول و نوانديش شعر معاصر تاجيكستان نيز نگاهي اعتقادي و اخلاقي را با منشي زلال جمع كرده است و در شعرش رگه‌هايي از انتظار پاك موج مي‌زند كه محصول نگاه توحيدي و اشراقي اوست:

يار ما روييد از پيوند صبح و آفتاب
من نگويم كيست او، آيينه‌بين و خود بياب

يا اين بيت كه خود حكايت انتظار را به زيباترين و صريح‌ترين شكل باز مي‌گويد:

اي عاشق خورشيدي، عالم نگران توست
ميدان همه آن توست، جولان زن و جولان زن

در شعر شاعري چون «عطا ميرخواجه» نيز اين بازگشت به اصالت‌هاي روحاني و اشراقي به چشم مي‌خورد آنهم با تلميحاتي شاعرانه:

بارالها برسانم نفس رحمت خود
تا رسد روز ظهور نفس رحماني

يكي از شاعران پيش‌كسوت تاجيكستان، «عبدالله قادي» (ممتاز) است. بر اثر مصاحبت‌هاي فراواني كه با اين شاعر تاجيك داشته‌ام، علاقه‌مند بود كه در كنار اشعار عاشقانه و صوفيانه‌اي كه مي‌سرود، شعر اخلاقي و ديني را نيز تجربه كند. شعرهاي توحيدي، نعت پيامبر(ص)، مدح مولا علي(ع)، مدح امام حسين(ع) و شعر در مدح حضرت مهدي موعود (عج) از اين شاعر، محصول مصاحبت ما و علاقة شخصي اين شاعر به اين مقوله است. به عنوان نمونه، اين غزل زيبايش را ببينيد:

اي باخبر ز غربت دنياي ما، علي
يك شب به خلوت دل ما هم بيا علي

سير بهار جان دل خستگان نما
اي عطر آسماني در دل رها علي

در بارگاه وصل خدا با پيامبر
جز تو كه بود هم‌نفس با خدا، علي

آتش به جان سوختگان اوفتد اگر
ياد آورم ز فاجعة كربلا، علي

تا اوج چرخ، نغمة فريادها رسيد
چون شعلة كشيدة فريادها، علي

از تيغ خصم، شيرخدا كشته شد، ولي
جاري‌ست بر زبان همه ذكر يا علي

اي آفتاب مذهب و دين، تيغ بي‌نيام
برگير ذوالفقار به امر خدا، علي

باغ بهشت و روضة دارالسلام آن
يك جلوه است از تو و آل‌عبا، علي

از خويش مي‌روي به تماشاي كردگار
وقت نماز و زمزمة ربّنا، علي

تا روز حشر از دل عشاق بي‌قرار
سر مي‌كشد به اوج فلك، ذكر يا علي

يا اين ابيات آغازين از غزلي ديگر از عبدالله قادري در مصيبت شهداي كربلا:

زمين و آسمان غرق عزايند
به ياد كشتگان كربلايند

بگرييد اي مسلمانان بگرييد
كه مرغان هوا هم در نوايند

يا اين غزل از او كه در انتظار موج مي‌زند:

دمي ز پرده برون آ و رازها بشنو
نواي پردة درديم، بانگ ما بشنو

فتد به خاك خموشان اگر گذار، تو را
حديث كاسة سرها جدا جدا بشنو

به بانگ زير و بم عمر اعتمادي نيست
مسير قافلة مرگ از درآ بشنو

بيا بيا كه جهان بي تو ظلمت‌آباد است
غريو اهل محبت در اين سرا بشنو

يكي از شعرهاي استوار و زيبا در مدح سيدالشهدا، امام حسين (ع) محصول انديشه و نگاه شاعر معاصر تاجيك «محمد علي عجمي» است. عجمي هم در باب انتظار ابياتي قابل تأمل دارد. امّا نقطة اوج اشعار ديني اين شاعر، شعرهاي عاشورايي اوست:

نيزه را سرور من بستر راحت كردي
شام را غلغلة صبح قيامت كردي

به لب تشنه‌ات آن روز اشارت مي‌كرد
خاتمي را كه در انگشت شهادت كردي

عقل مي‌خواست بماني به حرم اما عشق
گفت بر نيزه بزن بوسه، اجابت كردي

بانگ لبيك كه حجاج به لب مي‌آرند
آيه‌هايي‌ست كه بر نيزه تلاوت كردي ...

يكي از شاعران نسل نو و از اشراقي‌گران و زلال انديشان اين عرصه شاعري است به نام محمد علي جنيدي (سياووش). شايد اين غزل نقطة اوج شعرهاي انتظار در آن سامان باشد. غزل محصول همين چند سال اخير است و برگرفته از تجربه‌هاي سبك هندي و سبك نو:

انتظاران تو را صبح دميدن دير شد
دوستداران تو را پيغام ديدن دير شد

چشم يعقوب از غبار ديدن تو كور گشت
صبر تيغي شد به جان، پيك رسيدن دير شد

ياد تو در لابلاي بال‌هايم جا گرفت
اين كبوتر نامه شد اما پريدن دير شد

آن نگاه شوق از چشمان عاشق ريخت، ريخت
آمدي دير آمدي هنگام ديدن دير شد

«رستم وهاب نيا» نيز در شمار شاعران نو انديش و نوسراي ادبيات امروز تاجيكستان به حساب مي‌ايد. انتظار نجات دهنده، به شكلي فطري و دروني شده در دل و جان و روح اين شاعران وجود خود را فرياد مي‌كند و هر يك از زاويه‌اي اين شكوه را باز مي‌نمايانند:
بر بستر سرود من اي سيمبر بيا
بر چشم شب نشسته چو نور سحر بيا

ديري‌ست غيرطعنه ز مردم نديده‌ام
تلخ است روزگار بيا اي شكر بيا

صبر و شكيب و حوصلة انتظار نيست
بي‌پيك و بي‌پيام بيا، بي‌خبر بيا

باقي‌ست تا هنوز به لب نيم جان من
در واپسين نفس چو پيام ظفر بيا ...

تماشاهاي رستم وهاب نيز تماشاهايي خاص خود است. شعر او پيوند اعتراض و اشراق است. اعترض به هاليوود، به كساني كه دارند جهان را به آتش مي‌كشند. شعر از طنزي با معنا و اصيل نيز سود مي‌برد و در پايان با انتظاري توأم با دعا به پايان مي‌رسد:

در اين زمان جنون‌جلوة هليوودي
كجا دلي تپد از نغمه‌هاي داوودي ...

بساط خود به چه سياره‌اي فرستادند
كه مي‌كشند جهان را به سوي نابودي ...

اميد من به دعاي مسيح انفاسي‌ست
بخوان كه دست به آمين كشد ورا رودي

شهيرترين و پيشكسوت‌ترين شاعر در تاجيكستان، بي‌گمان استاد «مؤمن قناعت» است. مؤمن قناعت از سرزمين «بدخشان باستاني» است و از برادران شيعة اسماعيلي. شعر ديگر شاعران تاجيك را ديديد و شنيديد و هنوز بسيارند شاعراني كه در اين عرصه آثار با تأملي ارائه داده‌اند. شاعراني كه اهل سنت و «حنفي» هستند اما با افتخار اهل بيت نبوت(ع) را مي‌ستايند و نام فرزندان خود را به احترام اين خاندان، «حسن» و «حسين» و «فاطمه» و «زهرا» مي‌گذارند. يادم نمي‌رود در چند سال پيش براي يك مسابقه حفظ قرآن به يكي از روستاهاي اطراف دوشنبه رفتيم و در آنجا نفر اول مسابقه نوجواني بود كه ده جزء قرآن را حفظ كرده بود و نامش را «امام مهدي» گذاشته بودند. از دينش پرسيدم، سني حنفي بود. با اين توضيحات شعر زبيا و به ياد ماندني استاد مؤمن قناعت را مي‌خوانيم. اين شعر شايد يكي از بهترين و زيباترين و صريح‌ترين شعرهايي باشد كه در آن امام زمان (عج) به عنوان يك نجات دهنده به داد مردم تمام جهان مي‌رسد و شيطان‌هاي مسلح به سلاح هسته‌اي را بر سر جاي خود مي‌نشاند:

برآ اي مهدي صاحب زمان از مهد سنگينت
برآ از عالم آيينه و آيين رنگينت

كه از آن عهد تا اين عهد گويا تير مي‌سازي
حق مطلق عليه حيله و تزوير مي‌سازي

سلاح هسته‌اي در قبضة دستان لرزان است
سلاح هسته‌اي شيطان و شيطان يار انسان است

چو من ايمان اين انسان و شيطان را نمي‌بينم
به صد پيمانه مي‌نوشند و پيمان را نمي‌بينم

بيا كه از حقيقت آخرين پيغام مي‌آيي
به سر دستان دل‌ها مژدة بادام مي‌آيي

 

ماهنامه موعود شماره 61 

نوشته شده در ساعت 16:0 |  لينک ثابت   • 
 
.::<- اللهم صل علي محمدوال محمد وعجل فرجهم ->::.